دختري با پدرش ميخواستند از يک

دختري با پدرش ميخواستند از يک

پل چوبي رد شوند. پدر رو به دخترش

گفت: دخترم دست من را بگير تا از
پل رد شويم.

دختر رو به پدر کرد و گفت: من

دست تو را نميگيرم تو دست مرا بگير.
پدر گفت: چرا؟ چه فرقي ميکند؟ مهم

اين است که دستم را بگيري و با هم

رد شويم.

دخترک گفت: فرقش اين است که

اگر من دست تو را بگيرم ممکن است

هر لحظه دست تو را رها کنم،

اما تو اگر دست مرا بگيري هرگز آن

را رها نخواهي کرد!!

اين دقيقا مانند داستان رابطه ما با

خداوند است؛

هر گاه ما دست او را بگيريم ممکن

است با هر غفلت و ناآگاهي دستش را رها کنيم،

اما اگر از او بخواهيم دستمان را

بگيرد، هرگز دستمان را رها نخواهد کرد!!!

و اين يعني عشق...
دیدگاه ها (۱۳)

ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ..ﻭﻟﯽﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﺪﯾﺪﻡ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﻨﺪ...ﺯﯾﺮﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺶ......

ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﯾﮏ ﮔﻠﯿﻢ ﮐﻬﻨﻪ ﻫﻢﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺷﺐ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺷﺐ ﺭﺍ ﺭﻭﺯ ﮐﺮﺩﻣﯿﺘﻮﺍﻥ...

ﺍﺯ " ﺧﻮﺏ" ﺑﻪ "ﺑﺪ " ﺭﻓﺘﻦ،ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼِ ﻟﺬﺕِ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﺍﺯ ﯾﮏ "ﻧﻬﺮِ ...

پارت ۲۴ — «فرار کن رها!»رها با خنده از اتاق بیرون دوید.ـ جون...

قسمت ۷

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۱۰✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒...

ترس شیرین پارت آخر £من برای تو مدرکی ندارم ولی برای هانا دار...

رقص مرگ و عشقp¹¹هنوز بخارِ آب تویِ حمام بود. جونگکوک یه حوله...

#چندپارتیتا ابد و یک، دوست دارم!جونگین/ا.تP:2پاتو از اون خون...

**#disguise** **#دیسگایز** **#Part_26** **#Jeon_Jackson**...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط