پارت ۷۳
پارت ۷۳
*گذاشتمش روی تخت خانم لیلی((پرستار)) اومد نگاهش کرد سرش شکسته بود *
لیلی : سرت شکسته
رزت : آخخخ... خب حالا چی؟
لیلی: بهتر بود دعوا نکنی
* دیدم اخم کرده *
کیان : هی رزت
رزت : هوم ؟
کیان : چیشد دعوا کردی؟
رزت : هوف بعدا بهت میگم فعلا سرم خیلی درد میکنه
کیان : باشه
* رفتم سمت کلاسش *
کیان : میا
میا: بله؟
کیان : چیشد که دعوا شد
مایا : تقصیر رزت بود رزت اول منو زد
کیان : حتما کاری کردی که باعث شد بزنتت
میا : راستش مایا خیلی به رزت میگفت خواهر و اینجور چیزا بعدش ویکتوریا اومد بعدش دیگه رزت اعصابش بهم ریخت و مایا رو زد بعدش دیگه دعوا شروع شد
کیان : آها
* چشم غره به مایا و ویکتوریا رفتم *
کیان : و حالا کی رزت و هل داد
مایا : من
* با لبخند اینو گفت خیلی رفت رو مخم *
کیان : میا شما برین پیش رزت
میا : باشه
* رفتم نزدیک مایا *
کیان : انگاری خیلی افتخار میکنی به کارت
ویکتوریا : اون منو مایا رو زد پس حقش بود و تو هم نباید طرف اون باشی
کیان : اهه خفه شو تو
ویکتوریا : من؟
کیان : نه با دیوار پشت سرت
* ساکت شد *
مایا : من کار درست و کردم
کیان : آهان یعنی شکستن سر رزت کار درستیه
ویکتوریا : سرش شکست؟
کیان : آره
ویکتوریا : ای کاش ضربه مغزی میشد
کیان : مگه بهت نگفتم خفه شی
ویکتوریا : تو گفتی با دیوار پشت سرمی
* ای خدا.... این چرا اینقدر خره *
*گذاشتمش روی تخت خانم لیلی((پرستار)) اومد نگاهش کرد سرش شکسته بود *
لیلی : سرت شکسته
رزت : آخخخ... خب حالا چی؟
لیلی: بهتر بود دعوا نکنی
* دیدم اخم کرده *
کیان : هی رزت
رزت : هوم ؟
کیان : چیشد دعوا کردی؟
رزت : هوف بعدا بهت میگم فعلا سرم خیلی درد میکنه
کیان : باشه
* رفتم سمت کلاسش *
کیان : میا
میا: بله؟
کیان : چیشد که دعوا شد
مایا : تقصیر رزت بود رزت اول منو زد
کیان : حتما کاری کردی که باعث شد بزنتت
میا : راستش مایا خیلی به رزت میگفت خواهر و اینجور چیزا بعدش ویکتوریا اومد بعدش دیگه رزت اعصابش بهم ریخت و مایا رو زد بعدش دیگه دعوا شروع شد
کیان : آها
* چشم غره به مایا و ویکتوریا رفتم *
کیان : و حالا کی رزت و هل داد
مایا : من
* با لبخند اینو گفت خیلی رفت رو مخم *
کیان : میا شما برین پیش رزت
میا : باشه
* رفتم نزدیک مایا *
کیان : انگاری خیلی افتخار میکنی به کارت
ویکتوریا : اون منو مایا رو زد پس حقش بود و تو هم نباید طرف اون باشی
کیان : اهه خفه شو تو
ویکتوریا : من؟
کیان : نه با دیوار پشت سرت
* ساکت شد *
مایا : من کار درست و کردم
کیان : آهان یعنی شکستن سر رزت کار درستیه
ویکتوریا : سرش شکست؟
کیان : آره
ویکتوریا : ای کاش ضربه مغزی میشد
کیان : مگه بهت نگفتم خفه شی
ویکتوریا : تو گفتی با دیوار پشت سرمی
* ای خدا.... این چرا اینقدر خره *
- ۱۸۲
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط