یادم نمیرد تازه از کشور خارج شده بودم و با سفارش یکی از ا

یادم نمیرد تازه از کشور خارج شده بودم و با سفارش یکی از اشنایان که نفوذی نزد ایرانیان ان کشور داشت شغلی پیدا کردم
ولی از انجا که یک دختر ساده بودم و انگلستان را مهد تمدن و اخلاق میدانستم و مردان انگلیسی را در اوج صداقت و آقایی هیچ نگرانی نداشتم و وقتی دستمزدم را میگرفتم برگه ای را امضا و اثر انگشت میزدم
وقتی به من پیشنهاد سکس داد همه وجودم وحشت شد و مخالفت کردم
ولی با تهدید گفت که چند هزار پوند بدهکارم
فهمیدم‌ سند سازی کرده است
تمام تنم می لرزید باور میکنی نظم هورمونی بدنم مختل شد
هنوز صدای خنده وحشتانکش در ذهنم مانده و نفرتی که از تمام مردان اروپا در دلم نقش زده
التماس فایده نداشت
التماسم او را شهوتی تر میکرد
گفت
تا اجازه سکس ندهی رضایت نمی دهم
میدانستم اگر یک بار تن دهم تا جوان هستم برده جنسیش میشوم هیچ راه فراری نداشتم
تنخا چیزی که به ذهنم رسید این بود که گفتم شب می آیم و رهایم کرد
همه درها را بسته میدیدم
ناگهان یاد خانومی افتادم که تازه از زندان ازاد شده بود گفتم او باید تجربه داشته باشد
به سراغش رفتم راه حل خوبی نشانم داد
شب که به پنت هاوسش رفتم با اتر رفتم خودت بغهم که چه شد ...
پرسیدم مزه را نفهمید
گفت انقدر عرق خورده بود که مزه نمی فهمید بی هوش شد منم
وفتی بیهوش شد الکل صنعتی در گلویش ریختم و مقداری هم با پنبه بر روی چشمانش . دیگر ندیدمش
گفتم عجب انتقامی گفت من بدهی نداشتم مرا بدهکار کرد با فاکتور سازی .... تا با این آتو برده جنسی شب و روز ها کنیزش باشم من تازه وارد بودم و ناشی ...
گوشی همراهش را برداشت و کنترل کرد . درب اتاق را بست . دراتاق جابجا میشد و گ‌وشی رانگاه میکرد در نهایت گوشی را بر روی مهر تربت گذاشت و نشست
به دیوار تکیه داد و پایش را به سمت سینه جمع کرد و گفت سیگار مرا بیاور

لوندی اندامش .. لرزش ... مرا در خلسه ای و شهوتی عمیق فرو می برد هرچه او اهمیت نمیداد و رها بود من اسیر بودم و زمینی تر میشدم ...
ایمان و ان حالت سرمستی باطنی از یک طرف مانند یخ اب میشد و
تعهدم به مستی از طرف دیگر عذابم میداد ولی مرد رهایی ازین میدان نبودم برگ برنده دست او بود
حقیقت محض که شخص سوم همیشه شیطان است
ازینکه به من توجهی تمام داشت و با ان همه ابهت و ناز و کرشمه ای که در بدوو ورود داشت بعد از چند ساعت درویش مسلکانه بر زمین نشسته بود برایم بسیار جذاب و لذت بخش بود .. دیگر از آن تبخترو نخوت و کبر و غرور و نگاه بالایش خبری نبود
سری گرداند و گفت
فقط کتاب و سجاده و عکس آخوند و رایانه ای که قطع است ...
با خودم گفتم درین اتاق حتمن گیرنده ای داری گفتم گیرنده ای بالاتر از ذهن و حروف سراغ ندارم . خیره در چشمانم گفت گیرنده حروف ....
پایان ۳۴
دیدگاه ها (۰)

گفتم گیرنده ای بالاتر از حروف سراغ ندارم . خیره در چشمانم گف...

یا امام رئوفاللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهمرضایت اما...

از اتاق آمدم گفتم علاج دخترش طول میکشد فلج شدنش بخاطر اعصاب...

به همان مقدار داار تقلبی در سطل زباله ریختم و اتش زدم و فیلم...

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے🤍 𝖕𝖆𝖗𝖙 ⁴ | پارتـ ⁴🦢 𝖕𝖔𝖛 ...

پارت ۱ساعت ۱۲ و ۱۵ دقیقه ی شب_جونگکوک:بعد از ۱۷ ساعت کار و د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط