شدم از غصه ی هجرت ز خیل کافران محض

‍ شدم از غصه ی هجرت ، ز خیلِ کافران محض
که با یادت به بُطلان برده ام ذکرِ سجودم را
چنان دلکنده از خویشم،که انگار از سر اجبار
تحمل می کند پهنای این گیتی وجودم را
منم سیلی خورِ ماتم به لطف قدسِ چشمانت
پرستم قبله ای چون تو ،چه اسلام و یهودم را
" مرا " از کیش چشمانت جدا هرگز مپندارم
ببین ارزانی ات کردم ، همه " بود " و نبودم را
از این بیگانه بودن ها،چنان دل خسته ام،بنگر
که از داغِ فراقِ " تو " ، گسستم تار و پودم را
دیدگاه ها (۱۰)

گفتمش ترکم مکن از غصّه پر پر می شوممطمئنم می رود،بی یار و‌ ی...

جرعہ جرعہ عشق را سر مي ڪشمنقش عشقـم را بہ ساغـر مي ڪشمخستہ ا...

بیا بهانه بیاور ، بهانه ها خوبندبرای دلخوشی ی عاشقانه ها خوب...

می خرم با قیمت جان نازت ای زیبای منحک شده نامت از اوّل بر د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط