میان برگ های چرمی:𝓪𝓶𝓲𝓭 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓻𝔂 𝓵𝓮𝓪𝓿𝓮𝓼✨️
میان برگ های چرمی:𝓪𝓶𝓲𝓭 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓻𝔂 𝓵𝓮𝓪𝓿𝓮𝓼✨️
پارت𝓟𝓪𝓻𝓽³:³🕊
از زبان آنا:𝓟𝓸𝓿 𝒜𝓃𝒶💫
چند لحظه ای سکوت بود دستانش هنوز دور کمرم بود. برای چند ثانیه حتی فراموش کرده بودم باید از او فاصله بگیرم. گرمای دستهایش از روی پارچهی لباس هم حس میشد و قلبم آنقدر تند میزد که میترسیدم صدایش را بشنود. وقتی بالا را نگاه کردم، نور طلوع خورشید روی موهایش افتاده بود و انگار تمام کتابخانه آرامتر از همیشه شده بود... خورشید تازه طلوع کرده بود و نورش روی صورتش افتاده بود خودم را جمع و جور کردم و گفتم:{از شما سپاسگذارم من را نجات دادید}
لبخندی زد و گفت:{مگر شما را نجات دادم؟درواقع کتاب را نجات دادم!}
خم شد و کتاب را برداشت و لبخند رضایتمندی بر لبانش بود گفت:{اگر دور تر و از ارتفاع بالاتری می افتاد شیرازه هایش پاره میشد!}
ناخواسته لبخندی بزرگ زدم او اخم کرده بود کتاب را برداشت و گفت:{چه چیزی در چنان حدی برای شما خنده دار بوده است؟}
گفتم:{انگار برای کتابها بیشتر از آدمها نگران میشوید.}
لبخندی بامزه زد که باعث شد صورتم گل بی اندازد و گفت:{مگر شما خدمتکار دربار نیستید؟حال خدمتکار ها باید به ملکه کمک کنند درست است بانو؟}
گفتم:{بله درست میفرمایید من باید بروم}
تعظیمی کردم و ازآخرین نگاه را به قفسههای بلند کتاب انداختم. بوی کاغذهای کهنه هنوز در هوا پیچیده بود و شعلهی شمعی که در دست داشتم، روی دیوارهای سفید میرقصید. آرام در را بستم و وارد راهروی بلند قصر شدم. سکوتی عجیب همه جا را گرفته بود؛ فقط صدای قدمهایم در میان ستونهای مرمری میپیچید... بلاخره از کتابخانه بیرون رفتم و دوباره صدای سوختن شمع ها،هوای سرد، بوی صابون و صدای قدمهایی که کمکم در قصر جان میگرفت
بیدرنگ شروع به دویدن کردم. باید پیش از آنکه خدمتکارها بیدار شوند، دوباره در نقش همیشگیام فرو میرفتم؛ گویی آن چند دقیقه در کتابخانه هرگز اتفاق نیفتاده بود باید پیش از آنکه خدمتکارها بیدار شوند، دوباره در نقش همیشگیام فرو میرفتم. و به اتاق رسیدم آهی کشیدم و پاهای سردم را از کفش در آوردم و جوراب هایم را پوشیدم موهایم را بهم ریخته کردم و لباس های خوابم را پوشیدم در صدای سه ضربهی آرام به در، سکوت اتاق را شکست. هنوز نفسم از دویدن تند بود. سعی کردم موهایم را آشفتهتر کنم و خودم را روی تخت بیندازم. لحظهای بعد، در باز شد و کاترین وارد شد. رنگ صورتش پریده بود و دستانش بیقرار به هم گره خورده بودند...و کاترین به درون اتاق آمد او مشاور و دوست صمیمی من بود با صدایی تقريبا بلند گفت:{بانو آنا بیدار شوید اتفاقی مهم افتاده}
چشمانم را آروم باز کردم و روی تخت نشستم و با صدایی خواب آلود گفتم:{چه شده است؟}
رنگ از صورتش پریده بود. لبهایش میلرزید، اما انگار جرئت گفتن نداشت و گفت:{شما باید...}
ادامه دارد🕊
با اینکه به شرط نرسید گذاشتم✨️🫂
پارت بعدی✨️شبش تا لایک༻دوتا بازنشر༻
سه تا کامنت🧸
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🥯 ִֶָ ࣪˖𓂃
پارت𝓟𝓪𝓻𝓽³:³🕊
از زبان آنا:𝓟𝓸𝓿 𝒜𝓃𝒶💫
چند لحظه ای سکوت بود دستانش هنوز دور کمرم بود. برای چند ثانیه حتی فراموش کرده بودم باید از او فاصله بگیرم. گرمای دستهایش از روی پارچهی لباس هم حس میشد و قلبم آنقدر تند میزد که میترسیدم صدایش را بشنود. وقتی بالا را نگاه کردم، نور طلوع خورشید روی موهایش افتاده بود و انگار تمام کتابخانه آرامتر از همیشه شده بود... خورشید تازه طلوع کرده بود و نورش روی صورتش افتاده بود خودم را جمع و جور کردم و گفتم:{از شما سپاسگذارم من را نجات دادید}
لبخندی زد و گفت:{مگر شما را نجات دادم؟درواقع کتاب را نجات دادم!}
خم شد و کتاب را برداشت و لبخند رضایتمندی بر لبانش بود گفت:{اگر دور تر و از ارتفاع بالاتری می افتاد شیرازه هایش پاره میشد!}
ناخواسته لبخندی بزرگ زدم او اخم کرده بود کتاب را برداشت و گفت:{چه چیزی در چنان حدی برای شما خنده دار بوده است؟}
گفتم:{انگار برای کتابها بیشتر از آدمها نگران میشوید.}
لبخندی بامزه زد که باعث شد صورتم گل بی اندازد و گفت:{مگر شما خدمتکار دربار نیستید؟حال خدمتکار ها باید به ملکه کمک کنند درست است بانو؟}
گفتم:{بله درست میفرمایید من باید بروم}
تعظیمی کردم و ازآخرین نگاه را به قفسههای بلند کتاب انداختم. بوی کاغذهای کهنه هنوز در هوا پیچیده بود و شعلهی شمعی که در دست داشتم، روی دیوارهای سفید میرقصید. آرام در را بستم و وارد راهروی بلند قصر شدم. سکوتی عجیب همه جا را گرفته بود؛ فقط صدای قدمهایم در میان ستونهای مرمری میپیچید... بلاخره از کتابخانه بیرون رفتم و دوباره صدای سوختن شمع ها،هوای سرد، بوی صابون و صدای قدمهایی که کمکم در قصر جان میگرفت
بیدرنگ شروع به دویدن کردم. باید پیش از آنکه خدمتکارها بیدار شوند، دوباره در نقش همیشگیام فرو میرفتم؛ گویی آن چند دقیقه در کتابخانه هرگز اتفاق نیفتاده بود باید پیش از آنکه خدمتکارها بیدار شوند، دوباره در نقش همیشگیام فرو میرفتم. و به اتاق رسیدم آهی کشیدم و پاهای سردم را از کفش در آوردم و جوراب هایم را پوشیدم موهایم را بهم ریخته کردم و لباس های خوابم را پوشیدم در صدای سه ضربهی آرام به در، سکوت اتاق را شکست. هنوز نفسم از دویدن تند بود. سعی کردم موهایم را آشفتهتر کنم و خودم را روی تخت بیندازم. لحظهای بعد، در باز شد و کاترین وارد شد. رنگ صورتش پریده بود و دستانش بیقرار به هم گره خورده بودند...و کاترین به درون اتاق آمد او مشاور و دوست صمیمی من بود با صدایی تقريبا بلند گفت:{بانو آنا بیدار شوید اتفاقی مهم افتاده}
چشمانم را آروم باز کردم و روی تخت نشستم و با صدایی خواب آلود گفتم:{چه شده است؟}
رنگ از صورتش پریده بود. لبهایش میلرزید، اما انگار جرئت گفتن نداشت و گفت:{شما باید...}
ادامه دارد🕊
با اینکه به شرط نرسید گذاشتم✨️🫂
پارت بعدی✨️شبش تا لایک༻دوتا بازنشر༻
سه تا کامنت🧸
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🥯 ִֶָ ࣪˖𓂃
- ۶۱
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط