مشغول نوشتن تکالیف م بودم که صدایی شنیدم
مشغول نوشتن تکالیف م بودم که صدایی شنیدم
از اتاقم خارج شدم و رفتم داخل حیاط درست حدس زده بودم صدای اذان مغرب بود
که از بلندگوی نصب شده روی مناره مسجد به گوش میرسید
مثه بیشتر مواقع یه حس خاص و معنوی ی بهم دست داد
انگار خدا داره صدام میکنه و میگه بیا باهم حرف بزنیم
فعلا بیخیال کار و بار
و من... باز هم مثل همیشه با شور و شعف بیش از حدی به سمت حوض توی حیاط میرم
و وضو میگیرم.
تا با خدا حرف بزنم
فارغ از تمام کارها و اتفاقات
فقط خودم باشم و خودش
« صدای زدن های خدا رو نباید بی جواب گذاشت»
از اتاقم خارج شدم و رفتم داخل حیاط درست حدس زده بودم صدای اذان مغرب بود
که از بلندگوی نصب شده روی مناره مسجد به گوش میرسید
مثه بیشتر مواقع یه حس خاص و معنوی ی بهم دست داد
انگار خدا داره صدام میکنه و میگه بیا باهم حرف بزنیم
فعلا بیخیال کار و بار
و من... باز هم مثل همیشه با شور و شعف بیش از حدی به سمت حوض توی حیاط میرم
و وضو میگیرم.
تا با خدا حرف بزنم
فارغ از تمام کارها و اتفاقات
فقط خودم باشم و خودش
« صدای زدن های خدا رو نباید بی جواب گذاشت»
- ۱.۶k
- ۲۴ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط