پارت ۲۲
پارت ۲۲
همان لحظه که ناروتو و ساسکه متوجه شدند ان کپسول قرار است منفجر شود، اولین کاری که کردند این بود که بالاخره از کتک کاری دست بکشند.
ساسکه خواست بلند شود که سرش دقیقا خورد زیر چانه ی ناروتو:"لعنتی ناروتو برو کنار دیگه الان منفجر میشیم!"
ناروتو چانه اش را گرفت و سریع بلند شد:"بمیری ساسکه دندونام."
ساسکه پشت یقه ی ناروتو را گرفت:"بیا بریم احمق الان منفجر میشه!"
حالا صدای جرق جرق سوختن اهن توسط آتش داشت توی گوش هایشان زنگ میزد. ساسکه فقط دوید ناروتو را هم با خودش کشید:"اوسکل راه برو من که نمیتونم اینجوری!"
ناروتو از شدت دستپاچگی و عجله ی ساسکه که داشت او را با خودش میکشید روی زمین تلو تلو میخورد در حالی که کپسول تهدید به منفجر شدن میکرد.
توی کل این بدبختی، دمپایی های ناروتو بدترین مشکل بودند. یکی از انها از پایش درامد.
ساسکه با وحشت برگشت
ناروتو خورد به ساسکه
دمپایی بین زمین و هوا پرواز میکرد
هر دوتایشان خوردند زمین در حالی که کپسول حالا داشت جیغ میکشید.
(خو دیگه اسلوموشن کنید صحنه رو.)
دست ناروتو شیرجه زد پایین تا یقه ی ساسکه را بگیرد:"پاشو!"
ساسکه شوکه شد وقتی ناروتو او را کشید بالا، و به جای اینکه طرف سوراخ خروج فرار کند، برگشت سمت رختشویی.
N:"ناروتو نیستم اگه تو یکیو نکنم تو سلولت."
ساسکه مثل یک جوجه غاز دست و پا چلفتی شده بود از شدت وحشتی که پشت سرشان بود.
حالا نوبت ناروتو بود که ساسکه را بکشد:"برو بیرون حروم زاده!"
و فقط توانست ساسکه را با همان یقه اش از پشت سرش بکشد جلو و از سوراخ پرت کند بیرون.
بوم!
کپسول پشت سرشان منفجر شد در حالی که ناروتو با موج انفجار از سوراخ پرت شد بیرون.
ساق پایش به لبه ی سیمان گرفت و شلوارش را همراه پوستش پاره کرد.
ولی فعلا مهم نبود، مهم این بود که زنده پرت شد بیرون و بدنش چند بار به زمین برخورد کرد قبل از اینکه روی زمین ثابت بماند.
ساسکه که پشت یک لباسشویی پناه گرفته بود [شانس اورد وگرنه کتلت] مثل زنگ هشدار بلند شد:"ناروتو!"
اولین کاری که کرد این بود که فقط بدود جلو تا حال ناروتو را چک کند.
با زانوهایش جلوی ناروتو افتاد و سعی کرد لرزش دست هایش را نادیده بگیرد.
نگرانی مثل صاعقه به او برخورد کرد و سعی کرد ناروتو را به پشت بخواباند:"ناروتو؟ صدامو داری؟!" (شوهرتو پوکوندی ساسکه، خوبت شد؟)
ناروتو برگشت، چشم هایش نیمه باز بودند.
دوده ی انفجار کمی گونه هایش را سیاه کرده بود. سرفه کرد.
دستش را کمی اورد بالا:"ساسکه، بیا نزدیکتر..."
ساسکه که خیلی نگران شده بود، خط هایی از اخم بین ابروهایش دیده میشد.
بدون معطلی خم شد جلو و دست ناروتو را گرفت:"ناروتو...من..."
ناروتو دوباره سرفه کرد و اجازه داد صحنه خوب دراماتیک شود:" عاح ساسکه..."
بعد دستش را بالا اورد و محکم (محکم نه عا، 'محکم') کوبید زیر گوش ساسکه:"تخم سوسک نگفتی چرا میخواستی فرار کنی؟"
ساسکه دستش را گذاشت روی گونه اش در حالی که چشم هایش توی مال ناروتو قفل شده بود.
گونه اش از ان سیلی میسوخت، ولی فعلا اهمیتی نمیداد.
مهم این بود که ناروتو زنده بود و همین باعث شد ساسکه نفسش را با کمی خنده بدهد بیرون:"دست بزن داریا."
N:"کی به کی میگه."
ولی چند لحظه بعد، خودش هم پوزخند زد:"حالا یک پدری ازت درارم. واسه من فرار میکنی؟"
●
"اوووو جیرایا سانه؟"
"باز اون زدمبوعه دسته گل اب داده."
"اوه اعصابشم که تخم مرغیه..."
جیرایا با قدم های سنگین راه افتاده بود سمت رختشویی و هر گونه از زمزمه ی چرت و پرت از طرف زندانی ها را نادیده میگرفت.
هیچکس....جرئت نداشت وسط فیلم مزاحم او شود جز ساسکه و ناروتو.
این دوتا...
پره های بینی جیرایا گشاد و تنگ میشد در حالی که دم و بازدمش صدا دار بود:"قبرتونو دیگه کندین."
تند تند از پله ها رفت پایین و کلید انداخت توی در:"ناروتو؟"
در باز شد.
جیرایا با پا نزدیک بود در را بشکند (اقا در نمیزنه...میاد با لگد)
و به به، عجب ویویی.
راهروی گاز اتش گرفته، دیوار سوراخ، لباسشویی ها جا به جا شده، زمین پر از خاکستر و گرد و خاک...
و وسط همه ی این گند کاری ها؟
ساسکه و ناروتو روی زمین نشسته بودند در حالی که دست ساسکه رفته بود زیر لباس ناروتو و او با خنده داشت سعی میکرد ان را جدا کند:"نکن ساسک-"
جیرایا مانده بود و سه کیلو تعجب.
و ساسکه و ناروتو داشتند وسط اینهمه کثافت کاری و بدبختی، طوری معاشقه میکردند که انگار هیچ چیز دوثانیه بعد پشیزی ارزش نخواهد داشت.
و بعد ناروتو بالاخره چشمش خورد به جیرایا.
خشکش زد، ساسکه هم همینطور.
J:"🏳️🌈?"
N:"...."
Sa:"..."
همان لحظه که ناروتو و ساسکه متوجه شدند ان کپسول قرار است منفجر شود، اولین کاری که کردند این بود که بالاخره از کتک کاری دست بکشند.
ساسکه خواست بلند شود که سرش دقیقا خورد زیر چانه ی ناروتو:"لعنتی ناروتو برو کنار دیگه الان منفجر میشیم!"
ناروتو چانه اش را گرفت و سریع بلند شد:"بمیری ساسکه دندونام."
ساسکه پشت یقه ی ناروتو را گرفت:"بیا بریم احمق الان منفجر میشه!"
حالا صدای جرق جرق سوختن اهن توسط آتش داشت توی گوش هایشان زنگ میزد. ساسکه فقط دوید ناروتو را هم با خودش کشید:"اوسکل راه برو من که نمیتونم اینجوری!"
ناروتو از شدت دستپاچگی و عجله ی ساسکه که داشت او را با خودش میکشید روی زمین تلو تلو میخورد در حالی که کپسول تهدید به منفجر شدن میکرد.
توی کل این بدبختی، دمپایی های ناروتو بدترین مشکل بودند. یکی از انها از پایش درامد.
ساسکه با وحشت برگشت
ناروتو خورد به ساسکه
دمپایی بین زمین و هوا پرواز میکرد
هر دوتایشان خوردند زمین در حالی که کپسول حالا داشت جیغ میکشید.
(خو دیگه اسلوموشن کنید صحنه رو.)
دست ناروتو شیرجه زد پایین تا یقه ی ساسکه را بگیرد:"پاشو!"
ساسکه شوکه شد وقتی ناروتو او را کشید بالا، و به جای اینکه طرف سوراخ خروج فرار کند، برگشت سمت رختشویی.
N:"ناروتو نیستم اگه تو یکیو نکنم تو سلولت."
ساسکه مثل یک جوجه غاز دست و پا چلفتی شده بود از شدت وحشتی که پشت سرشان بود.
حالا نوبت ناروتو بود که ساسکه را بکشد:"برو بیرون حروم زاده!"
و فقط توانست ساسکه را با همان یقه اش از پشت سرش بکشد جلو و از سوراخ پرت کند بیرون.
بوم!
کپسول پشت سرشان منفجر شد در حالی که ناروتو با موج انفجار از سوراخ پرت شد بیرون.
ساق پایش به لبه ی سیمان گرفت و شلوارش را همراه پوستش پاره کرد.
ولی فعلا مهم نبود، مهم این بود که زنده پرت شد بیرون و بدنش چند بار به زمین برخورد کرد قبل از اینکه روی زمین ثابت بماند.
ساسکه که پشت یک لباسشویی پناه گرفته بود [شانس اورد وگرنه کتلت] مثل زنگ هشدار بلند شد:"ناروتو!"
اولین کاری که کرد این بود که فقط بدود جلو تا حال ناروتو را چک کند.
با زانوهایش جلوی ناروتو افتاد و سعی کرد لرزش دست هایش را نادیده بگیرد.
نگرانی مثل صاعقه به او برخورد کرد و سعی کرد ناروتو را به پشت بخواباند:"ناروتو؟ صدامو داری؟!" (شوهرتو پوکوندی ساسکه، خوبت شد؟)
ناروتو برگشت، چشم هایش نیمه باز بودند.
دوده ی انفجار کمی گونه هایش را سیاه کرده بود. سرفه کرد.
دستش را کمی اورد بالا:"ساسکه، بیا نزدیکتر..."
ساسکه که خیلی نگران شده بود، خط هایی از اخم بین ابروهایش دیده میشد.
بدون معطلی خم شد جلو و دست ناروتو را گرفت:"ناروتو...من..."
ناروتو دوباره سرفه کرد و اجازه داد صحنه خوب دراماتیک شود:" عاح ساسکه..."
بعد دستش را بالا اورد و محکم (محکم نه عا، 'محکم') کوبید زیر گوش ساسکه:"تخم سوسک نگفتی چرا میخواستی فرار کنی؟"
ساسکه دستش را گذاشت روی گونه اش در حالی که چشم هایش توی مال ناروتو قفل شده بود.
گونه اش از ان سیلی میسوخت، ولی فعلا اهمیتی نمیداد.
مهم این بود که ناروتو زنده بود و همین باعث شد ساسکه نفسش را با کمی خنده بدهد بیرون:"دست بزن داریا."
N:"کی به کی میگه."
ولی چند لحظه بعد، خودش هم پوزخند زد:"حالا یک پدری ازت درارم. واسه من فرار میکنی؟"
●
"اوووو جیرایا سانه؟"
"باز اون زدمبوعه دسته گل اب داده."
"اوه اعصابشم که تخم مرغیه..."
جیرایا با قدم های سنگین راه افتاده بود سمت رختشویی و هر گونه از زمزمه ی چرت و پرت از طرف زندانی ها را نادیده میگرفت.
هیچکس....جرئت نداشت وسط فیلم مزاحم او شود جز ساسکه و ناروتو.
این دوتا...
پره های بینی جیرایا گشاد و تنگ میشد در حالی که دم و بازدمش صدا دار بود:"قبرتونو دیگه کندین."
تند تند از پله ها رفت پایین و کلید انداخت توی در:"ناروتو؟"
در باز شد.
جیرایا با پا نزدیک بود در را بشکند (اقا در نمیزنه...میاد با لگد)
و به به، عجب ویویی.
راهروی گاز اتش گرفته، دیوار سوراخ، لباسشویی ها جا به جا شده، زمین پر از خاکستر و گرد و خاک...
و وسط همه ی این گند کاری ها؟
ساسکه و ناروتو روی زمین نشسته بودند در حالی که دست ساسکه رفته بود زیر لباس ناروتو و او با خنده داشت سعی میکرد ان را جدا کند:"نکن ساسک-"
جیرایا مانده بود و سه کیلو تعجب.
و ساسکه و ناروتو داشتند وسط اینهمه کثافت کاری و بدبختی، طوری معاشقه میکردند که انگار هیچ چیز دوثانیه بعد پشیزی ارزش نخواهد داشت.
و بعد ناروتو بالاخره چشمش خورد به جیرایا.
خشکش زد، ساسکه هم همینطور.
J:"🏳️🌈?"
N:"...."
Sa:"..."
- ۲۵۴
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط