ارسلان: سر میز صبحانه بودیم دیانا کنار من نشسته بود و رنگ

ارسلان: سر میز صبحانه بودیم دیانا کنار من نشسته بود و رنگش پریده بود . همه داشتن صبحانه میخوردن جز منو دیانا

متین : چرا شما غذا نمی‌خورید

ارسلان : یه لحظه همتون دس نگه دارین منو دیانا میخوایم یه چیزی بهتون بگیم

نیکا : چی

ارسلان: منو ... من و د.. دیانا

ممد : تو و دیانا چی

ارسلان: منو دیانا رلیم

پانیذ: واییییییییییی

ممد : مبارکه بلاخره دیانا خانوم تونست دل داداش ما رو ببیره

متین : بلاخره بابد یکی می‌بود که یخ قلبشو آب کنه که مبارک باشه

دیانا: مرسی

ارسلان: دیانا قرمز شده بود از خجالت

نیکا : الان مطمئنین که رلین ؟

ارسلان: دیانا رو کشیدم جلو و لبامو گذاشتم رو لباش و ولش کردم

دیانا: لبم رو گاز گرفتمو سرمو انداختم پایین

نیکا : اوکی حالا فهمیدیم

پانیذ : بگو پس دیشب هم از یه اتاق اومدین بیرون

نیکا : اووووو .... خب خب دیانا چجوری بود درد داشت ؟

دیانا: نیکا خفه شو ( با خحالت)

نیکا: باشه بابا خب بلاخره شب جمعه بوده

دیانا: نیکا میبیندی یا ببندمش

ارسلان: بسه دیگه اینقدر اذیتش نکن نیکا

ممد و متين: اوووو زن زلیل

ارسلان: شما دوتا دیگه با این رفتارتون ابرو هرچی زن زلیله بردین

دیانا: من میرم بالا تو اتاق

ارسلان: برو منم اومدم ... شما ها هم آماده شین بریم خرید

دیانا: رفتم تو اتاق و ارسلان اومد

ارسلان: دیدی تموم شد

دیانا: هوففف آبروم رفت ..

ارسلان : قربونت برم من خجالت نداره که

دیانا : ولش کن تموم شد خداروشکر

ارسلان: دیگه از این به بعد مال خودمی
دیدگاه ها (۷)

دیانا: ارسلان برو بیرون آماده شم بدو ارسلان: همینجا آماده شو...

ارسلان: تو راه بودیم که مدیر عامل شرکت استانبول بهم زنگ زد [...

وای حوصلم سر رفته نه اجی دارم نه رل به دوستامم که پیام میدم ...

ارسلان: دیانا چته عزیزم دیانا: تروخدا خواهش میکنم الان اگه ک...

رمان مثلث عشقی

چشمامو باز کردم متیو روبه روم خوابیده بود بدن کوچیکمو بغل کر...

عاشقان حسود پارت ۱۳ ( اخر ) نامی : مطمعنی چیزی نیست نیکا : ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط