دستانت را بگیرم

دستانت را بگیرم
و پشت بام سےمترےخانه را
سیصدوشصت ونه باردور بزنیم؟
بعد همانجا آنچنان جیغے بزنیم
که دیوار خانه هاےشهر تعجب کنند
و ما هم آهسته در آغوش هم ریز ریز بخندیم.
بعد لباس هاےاتو کشیده یمان را بپوشیم
و پشت شیشه هاےقصابے
محل فاتحه اے بخوانیم.
مقابل پیرمرد آکوردئون نواز
ِ توےخیابان سالسا برقصیم.
از پله هاےگلدسته ے
امامزاده بالا برویم
و براے ابرهای بهارے
دست تکان بدهیم.
غروب که شد برویم
روے بلند ترین تپه ےدم دستمان
و آنجا چنان ببوسمت که
دلت بخواهد
تپه و زمین از هم جدا شود
ولےلبان ما نه...
بعد هرکس که مارا ببیند
با دست نشانمان دهد
و بگوید
"اینها را ببین...
چقدر خوشبختند....
" راستےما چقدر خوشبختیم"؟
دیدگاه ها (۱)

دیگر آن دیوانه ےبے تاب سابق نیستمتوبه کردم از گناه عشق ! عاش...

باید کسے را پیدا کنمکه بیایدو‌چشم هایم رابباردو کمے لب هایم ...

جمعه دلگیر نیستجمعه دلش گیر استجمعه دلش گیر همان روزیست که س...

ﺑﻌﻀےﺭﻭﺯﻫﺎ، ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﺳﺖ....ﺩﻟﺖ مےﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻨﺸﯿﻨے ﯾﮏ ﮔﻮﺷﻪ ﻭ ﺳﺮﺕ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط