گفتم بمان , نماند و هوا را بهانه کرد

گفتم بمان , نماند و هوا را بهانه کرد
بادی نمی وزید و بلا را بهانه کرد

می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی
ابرو به هم کشید و حیا را بهانه کرد

آماده بود از سر خود وا کند مرا
قامت نبسته دستِ دعا را بهانه کرد

من صاف و ساده حرف دلم را به او زدم
اما به دل گرفت و ریا را بهانه کرد

اما , اگر نداشت دلش را نداد و رفت
مختار بود و دست قضا را بهانه کرد

گفتم دمی بخند که زیبا شود جهان
پیراهن سیاه عزا را بهانه کرد

می خواستم که سجده کنم در برابرش
سجاده پهن کرد و خدا را بهانه کرد

او بی ملاحظه کمرم را خودش شکست
حال مرا گرفت و عصا را بهانه کرد

بی جرم و بی گناه مرا راند از خودش
قابیل بود و روز جزا را بهانه کرد
.........
دیدگاه ها (۱)

سکوت گاهی،، حقیقت بیرحمانه ی دردیستکه نه فریاد آرامش میکندنه...

اولین تو بودیآخرین هم تو خواهی بودنمی خواهم طعم چشم دیگری را...

زود دیر می شود!هیچکس همیشگی نیست یهو می بینی که دیر کردی نه ...

✔ ما دختریم . . . مهم نیست چند سالمونه . . . هرچقدرم که بزرگ...

حمایت نمیشه زیاد متاسفانه. پارت چهار

نمیبخشمت p.20

کامل کننده ی من/پارت10*آخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط