یه روز یه باغبونی یه مرد آسمونی

یه روز یه باغبونی یه مرد آسمونی
نهالی کاشت میونه، باغچه مهربونی

می گفت سفر که رفتم یه روز و روزگاری

این بوته یاس من، می مونه یادگاری

هر روز غروب عطر یاس تو کوچه ها میپچید

میونه کوچه باغ ها، بوی خدا می پیچید

اونایی که نداشتند، از خوبی ها نشونه

دیدند که خوبی یاس، باعث زشتیشونه

عابرای بی احساس پا گذاشتند روی یاس

ساقه هاشو شکستند، آدمای نا سپاس

یاس جوون برگمون تکیه زدش به دیوار

خواست بزنه جوونه اما سر اومد بهار

یه باغبون دیگه شبونه یاس رو برداشت

پنهون ز نا محرما تو باغ دیگه ای کاشت

هزار ساله کوچه ها پر میشه از عطر یاس

امـا مـکان اون گل، مونده هـنوز ناشـناس
دیدگاه ها (۲)

دیوانه نیستــم ولی اگر نقاش بودم توُ را هر شـــــب به آغوش م...

تمامـ دنیا را همـ بہ من بدهندذره ای جای یڪ لحظـــہحس آغـــوش...

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کندهر دلی را روزگاری عشق و...

پروانه را شکایتی از جور شمع نیستعمریست در هوای تو میسوزم و خ...

برادر ناتنی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط