سناریوی شماره

{سناریوی شماره ۸}
|| پارت بیست سوم ||
نام سناریو:
《 قلبی از سنگ 》

سردی کف بتنی انبار به درون استخوان‌های کاتسوکی نفوذ کرده بود. بوی رطوبت، خاک و کهنگی فضای تاریک را انباشته بود. او به زنجیرهای سنگینی که مچ‌هایش را به دیوار کشیده بود، تکان داد، اما تنها صدای خش‌خش آهن به گوش رسید.

زانوی زخمی‌اش به شدت می‌سوخت. درد آن با هر حرکت تیر می‌کشید و تا مغز استخوانش پیش می‌رفت. اما درد جسمی در مقایسه با خشم و تحقیری که تحمل می‌کرد، هیچ بود.

صدای باز شدن درب سنگین انبار، او را از افکار تاریکش بیرون کشید. نور خیره‌کننده‌ای برای لحظه‌ای فضای تاریک را روشن کرد و سایه‌ای بلند بر زمین افتاد.

**ویلیام یور** با آرامش و وقاری شیطانی وارد شد. کت و شلوارش بی‌عیب و نقص بود، گویی به جای انبار متروکه، به یک جلسه هیئت مدیره آمده بود.

**ویلیام (با لبخندی رضایت‌بخش):** "امکان داره. کاتسوکی باکوگو، در چنین وضعیتی. آیا این همان غرور همیشگی تو نیست که تو را به اینجا کشانده؟"

کاتسوکی سرش را بالا گرفت. چشمان قرمزش، حتی در تاریکی، از خشم می‌درخشید. خون خشک شده روی صورتش، ماسکی از مقاومت وحشیانه بود.

**کاتسوکی (با خشمی غرنده):** "برای تماشا آمدی، موش صحرایی؟ از دیدن دستاوردت لذت ببر. اما بدان که این آخر ماجرا نیست."

ویلیام با بی‌اعتنایی به دور او قدم زد، نوک کفش چرمی‌اش روی زمین خش‌خش می‌کرد.

**ویلیام:** "غذا دادن به غرور یک مرد شکست‌خورده؟ نه. برای پیشنهاد معامله آمدم." او ایستاد و مستقیم به چشمان کاتسوکی نگاه کرد. "امضای تو روی اسناد انتقال شرکت‌هایت. در عوض، یک مرگ سریع و نسبتاً بدون درد."

کاتسوکی خنده‌ای تلخ و کوتاه سر داد که در سکوت انبار طنین انداخت.

**کاتسوکی:** "فکر می‌کنی من آنقدر احمقم که باور کنم پس از امضا زنده‌ام می‌گذاری؟ یا فکر می‌کنی ترس از مرگ می‌تواند مرا بترساند؟" او به جلو خم شد، زنجیرها صدا کردند. "من چیزی دارم که تو **** نداری."

**ویلیام (با اخمی ظریف):** "و آن چیست؟"

**کاتسوکی (با صدایی آهسته و پر از اطمینان مرگبار):** "این که قرار سر تو رو زیر پاهام له کنم ."

نگاه ویلیام سرد شد. او اشاره‌ای به دو نگهبانش که پشت سرش ایستاده بودند، کرد. یکی از آنها به سمت کاتسوکی رفت و باتونی آهنی از کمربندش بیرون کشید.

ضربه اول به شکم کاتسوکی فرود آمد. او خم شد، نفسش به شماره افتاد، اما هیچ صدایی از گلویش بیرون نیامد. ضربه دوم به پهلویش اصابت کرد. درد برق‌آسا بود.

ویلیام با دقت تماشا می‌کرد، گویی در حال تماشای یک اجرای هنری است.

**ویلیام:** "غذای بیشتری برای انتقامت می‌خواهی؟ بخور."

کاتسوکی سرش را بالا آورد و خندید ... بلند بلند و. خون از گوشه لبش جاری شد. اما در چشمانش نه ترس بود و نه تسلیم، فقط آتشی از عزمی راسخ که گویی با هر ضربه شعله‌ورتر می‌شد.

**کاتسوکی**:(با اکراه نگاه ویلیام کرد ):"حرومزاده ای مثل تو فقط داره بی‌عرضه بودن خودش رو پشت حرکاتش قائم میکنه ادم ******************"

ویلیام نزدیکتر آمد و در حالی که با نوک کفشش روی زانوی زخمی کاتسوکی فشار می‌آورد، خم شد.

**ویلیام (در گوشش زمزمه کرد):** "فکر انتقام؟ تو حتی از این انبار زنده بیرون نخواهی رفت. اما قبل از آن، می‌خواهم بدانی که الا الان در جایی امن است. در حالی که تو اینجا می‌پوسی، او یاد خواهد گرفت که چطور مطیع برادرش باشد."

خشم کاتسوکی به اوج رسید ولی هنوز به اون با تحقیر نگاه میکرد و میخندید. او با تمام نیرو به زنجیرها کشید، اما بی‌فایده بود. ویلیام فقط لبخند زد و ایستاد.

**ویلیام:** "خداحافظ، باکوگو. برایت آرزوی مرگی آرام دارم. هرچند سزاوارش نیستی."

او برگشت و به سمت در رفت. نگهبانان او را همراهی کردند. در با صدای مهیبی بسته شد و تاریکی مطلق بار دیگر همه جا را فرا گرفت.

کاتسوکی تنها در تاریکی ماند. زنجیرها بر مچهایش سنگینی می‌کردند و درد زانویش غیرقابل تحمل شده بود. حتی فکر کردن به الا در دستان آن هیولا، او را از درون می‌خورد. برای اولین بار، احساس کرد که واقعاً شکست خورده است. هیچ راه فراری وجود نداشت. هیچ نجات دهنده‌ای در کار نبود. فقط تاریکی، درد و انتظار برای مرگ.

او سرش را به دیوار سرد بتنی تکیه داد و چشمانش را بست.

____________________________________________________________
پشت صحنه:

من و کاتسوکی:😼😈💢

ایزوکو و الا : 😩🥲🎀

کاتسوکی: تا پارت بعد خدافظ اسکلاااااا

من :(زدن پس کله کاتسوکی) درد درست با فالور های من حرف بزن خرررر

کاتسوکی: هااااااااااااااااااااااااااا شینهههههه وایساااااااااااا

من(در حال فرار): پارت بعد همه چیز تقیر میکنه نظرتون راجع به پارت بعد بهم بدین سریع سریع
دیدگاه ها (۸)

این سناریوی تقدیم میشه به ایزوکو

این پارت تقدیم میشه به @n39752737P40صبح روز بعد، ساعت ۱۰ صبح...

{سناریوی شماره ۸} || پارت بیست دوم ||نام سناریو: 《 قلبی از س...

حالم اصلا خوب نیست دوستم از ویسگون رفته جوابم هم نمیدههیچ خب...

آن شب && ۲از میان هق هق هایش گفت: ازت...متنفرم...ازت متنفرم ...

چپتر ۳ _ خیانتسکوتی سنگین روی اتاق افتاده بود. آن قدر سنگین ...

مافیای گل سرخ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط