BAD BOY LOVER 💋

BAD BOY LOVER 💋
Part 24🍷
ویو جونگکوک:
صبح هنوز کامل روشن نشده بود که دوباره وارد اتاق مخفی شدم.
پرونده‌ی جئون جانگی هنوز روی میز بود.
حرف سایه مدام توی سرم تکرار می‌شد:
«صفحه‌ی آخر رو هیچ‌وقت نخون.»
پرونده رو باز کردم.
صفحه‌ها رو یکی‌یکی ورق زدم.
گزارش‌ها، اسامی، تاریخ‌ها...
اما هرچی جلوتر می‌رفتم، یک چیز عجیب‌تر می‌شد.
جئون جانگی و کیم سانگ‌هو قبل از دشمن شدن، با هم دنبال یک نفر بودن.
چشمم روی یک جمله ثابت موند:
«هدف مشترک: سایه.»
اخم کردم.
_ «پس پدرم و سانگ‌هو دشمن هم نبودن...»
صفحه رو ورق زدم.
شماره‌ی صفحات تا ۳۶ ادامه داشت.
اما بعد...
صفحه‌ی ۳۷ وجود نداشت.
صفحه‌ی آخر کنده شده بود.
دستم رو روی جای خالی کشیدم.
داخل جلد پرونده یک عکس قدیمی افتاد.
عکس پدرم و کیم سانگ‌هو.
جوان‌تر بودن و کنار هم ایستاده بودن.
پشت عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
«آن‌ها دشمن نبودند؛ دشمن کاری کرد که فکر کنند هستند.»
برای چند لحظه فقط به عکس خیره موندم.
تمام چیزی که سال‌ها بهش باور داشتم...
شاید یک دروغ بزرگ بود.
ویو ا/ت:
همون لحظه که چشمم به عکس افتاد، سرم درد گرفت.
یک تصویر...
باغ.
سه سالگی.
پدرم و جئون جانگی روبه‌روی هم ایستاده بودن.
اما این بار حرف‌هاشون واضح بود.
× «اگر اتفاقی برای من افتاد، نذار بچه‌ها بفهمن چه کسی باعثش شد.»
جئون جانگی با نگرانی گفت:
_ «سانگ‌هو، باید بهشون بگیم.»
× «نه... اگه بفهمن، سایه پیداشون می‌کنه.»
نفسم بند اومد.
سایه؟
پس این اسم از همون سال‌ها وجود داشت.
چشم‌هام رو باز کردم.
«جونگکوک...»
ویو جونگکوک:
صدای ا/ت باعث شد برگردم.
«پدرم و پدرت... دشمن هم نبودن.»
نگاهش کردم.
«من یه چیزی یادم اومد. اونا دنبال یه نفر بودن... کسی که اسمش سایه بود.»
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد عکس رو بهش نشون دادم.
_ «منم همینو فهمیدم.»
ا/ت با تعجب به عکس نگاه کرد.
اما قبل از اینکه چیزی بگه...
صدای قدم‌هایی از راهرو اومد.
پرونده رو سریع بستم.
در اتاق باز شد.
یکی از محافظ‌ها وارد شد.
ـ «رئیس، باید باهاتون صحبت کنم.»
_ «درباره‌ی چی؟»
مکث کرد.
ـ «دوربین‌های عمارت... دیشب یک مورد عجیب ثبت کردن.»
چند دقیقه بعد جلوی مانیتورها ایستاده بودیم.
تصویر دوربین اتاق مخفی روی صفحه بود.
ساعت ۲:۱۳ بامداد.
یک نفر وارد اتاق شده بود.
کلاهش پایین کشیده شده بود و صورتش مشخص نبود.
چند ثانیه کنار میز ایستاد.
بعد مستقیم سراغ پرونده‌ی جئون جانگی رفت.
من به صفحه خیره شدم.
_ «بزرگ‌نمایی کن.»
محافظ تصویر رو جلو برد.
چهره همچنان واضح نبود.
اما لباس...
اون کت رو می‌شناختم.
نگاهم سرد شد.
_ «این لباس...»
محافظ با تردید گفت:
ـ «رئیس؟»
چشم از صفحه برنداشتم.
_ «متعلق به یکی از افراد نزدیک منه.»
ا/ت کنارم ایستاده بود.
آروم گفت:
«یعنی خائن...»
حرفش رو قطع کردم.
_ «هنوز نمی‌دونیم.»
اما دروغ می‌گفتم.
چون یک چیز دیگه هم فهمیده بودم.
فرد داخل اتاق...
صفحه‌ی آخر رو پیدا نکرده بود.
پس چرا وارد شده بود؟
برای پیدا کردن صفحه؟
یا برای اینکه مطمئن بشه ما هنوز پیداش نکردیم؟
همون لحظه تصویر برای چند ثانیه قطع و وصل شد.
وقتی دوباره برگشت...
فرد ناشناس سرش رو بالا آورده بود.
صورتش هنوز معلوم نبود.
اما قبل از خروج، مستقیم به دوربین نگاه کرده بود.
و دستش رو بالا آورده بود.
انگار...
می‌دونست ما داریم تصویرش رو می‌بینیم.
بعد صفحه سیاه شد.
گوشی‌ام لرزید.
یک پیام ناشناس:
«گفتم صفحه‌ی آخر رو نخون.»
چند ثانیه بعد پیام دوم اومد:
«حالا نوبت توئه که انتخاب کنی، جونگکوک...»
و آخرین پیام:
«حقیقت رو می‌خوای؟ یا ا/ت رو؟»
نگاهم روی صفحه خشک شد.
برای اولین بار...
سایه مستقیماً منو وارد بازی خودش کرده بود.
ادامه دارد... 🖤🗝️
پایان پارت ۲۴ 💋
اما یک سؤال بزرگ:
چرا سایه از جونگکوک خواسته بین حقیقت و ا/ت یکی رو انتخاب کنه؟
و خائن داخل عمارت...
دقیقاً چه کسیه؟ 👀🖤
حمایت کنید خداوکیلی😭💔
گهر میکنما
دیدگاه ها (۰)

BAD BOY LOVER 💋Part 23🍷ویو جونگکوک:صدای مرد هنوز توی باغ می‌...

بانو فالوشه📄❤️https://wisgoon.com/black.swan77

BAD BOY LOVER 💋Part 20🍷ویو جونگکوک:پرونده هنوز توی دستم بود....

BAD BOY LOVER 💋Part 17🍷ویو جونگکوک:کلید کوچیک رو بین انگشت‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط