شرمنده دیر گذاشتم
شرمنده دیر گذاشتم
پارت آخر
که یهو دکتر امد و همه به سمتش رفتن
جیهوپ: حالش چطوره؟( گریه)
دکتر: ضربه بدی به قلبشون وارد شده ولی حالشون خوبه لطفاً خیلی مراقبشون باشید
تهیونگ: خوب میشه...درسته؟( گریه)
دکتر:اگه مراقبشون باشید با مرور زمان خوب میشن
جیهوپ: ممنونم دکتر واقعا ممنونم( گریه)
دکتر: خواهش میکنم ولی در اصل باید از دخترتون تشکر کنید چون اگه قوی نبودن الان زنده نبودن....( و رفت)
همه به سمته اتاقی که ات توش بود رفتن و همه دورش جمع شده بودن و از بس گریه کرده بودن صورتشون قرمز شده بود ات برای کل اعضا دوس داشتنی بود..
ویو ات
چشمامو باز کردم که با عمو هام و بابام مواجه شدم که دارن گریه میکنن
جیهوپ: ا..ات به هوش امدی دخترم( بغض)
اعضا رفتن بیرون تا ات و جیهوپ حرف بزنن
ات: هوم..بله به هوش اومدم که چی؟ مهمه؟( سرد)
جیهوپ: ا..ات..ب..ب.. ببخشید..ک..که.ا..انقدر..ب..ب..با..بای..
بدیم...ب.. ببخشید ( گریه خیلی شدید)
ات چشماشو بست نمیخواست همینجوری ببخشتش و نمیتونست تحمل کنه جیهوپ اینجوری گریه میکنه و به زور بغضشو نگه داشته بود و یه جورایی تسلیم گریه جیهوپ شد..
ات: ب..بابا( ضعیف)
جیهوپ: جا...جانم عروسکم؟( گریه)
ات: چرا؟ چرا حرفمو باور نکردی؟ ت..تو منو انداختی بیرون بدونه هیچ پشیمونی حتا نگفتی حالت خوبه...تو حتا یه زره هم بهم اعتماد نداشتی...
جیهوپ: ا..اون اون موقع خیلی عصبانی بودم کنترلم دست خودم نبود واقعا ببخشید دخترم..من بهت اعتماد دارم اونم خیلی زیاد ولی نمیدونم چرا اینجوری شد متاسفم من لیاقت تو رو ندارم..متاسفم که انقدر بدم
ات دیگه نتونست تحمل کنه و رفت جیهوپو محکم بغل کرد
ات: اشکالی نداره.. گذشته ها گذشته...تو بهترین آدمی هستی که دیدم بابایی ( آروم)
ات همینجوری جیهوپو بغل کرده بود و جیهوپ آروم شد و وقتی خواست از بغل ات جدا بشه ات نزاشت
ات: بابایی.....لطفاً بزار بغلت کنم
جیهوپ اتو محکم بغل کرد و احساس کرد لباسش خیس شده و یکمی که اتو از خودش جدا کرد دید داره گریه میکنه تعجب کرده بود اون فقط یه بار گریه اتو دیده بود ولی حتا اون موقع هم انقدر گریه نمیکرد
جیهوپ: ع..عروسکم چیشده؟
ات: بابا قول بده دیگه...اینکارو نمیکنی
جیهوپ: چشم ولی توعم قول بده افسردیگیتو کنار میزاری
ات: چ..چی؟
جیهوپ: میدونم افسردگی داری
ات: عمو جونگکوک گفت نه؟
جیهوپ: اوهوم
ات: به حسابت میرسم عمو جونگکوک
جیهوپ یه خنده کرد به کیوت بودنه ات و یهو همه اعضا اومدن
اعضا: خب حالا که صحبتاتون تموم شد بزارید ماهم بیایم
ات: عمو جونگکوک
جونگکوک: بله..عزیزم
ات: تو گفتی به بابام افسردگی دارم هوم؟!🤨
جونگکوک: نمیفهمم از چی حرف میزنی🙄
ات: باش.....تا ۵ ماه هیچ شیرموزی برات درست نمیکنم
جونگکوک: نهههه گوه خوردم
ات: از اونجایی که خیلی مهربون و فرشتم میبخشمت 😌
همه با حرف ات زدن زیره خنده
ات: یااااااا من فرشتم دیگه..مگه نه؟🥺
جیهوپ اومد سمته ات
جیهوپ: معلومه که فرشته ای...تو فرشته کوچولوی منی
درد ها شاید پیچیده باشن و تو هی بخوای انتقام بگیری ولی فقط به خودت آسیب میزنی پس زندگی کن و همرو ببخش تا همیشه روح و ذهنت در آرامش باشه[]
پایان 😅
چطور بود؟
پارت آخر
که یهو دکتر امد و همه به سمتش رفتن
جیهوپ: حالش چطوره؟( گریه)
دکتر: ضربه بدی به قلبشون وارد شده ولی حالشون خوبه لطفاً خیلی مراقبشون باشید
تهیونگ: خوب میشه...درسته؟( گریه)
دکتر:اگه مراقبشون باشید با مرور زمان خوب میشن
جیهوپ: ممنونم دکتر واقعا ممنونم( گریه)
دکتر: خواهش میکنم ولی در اصل باید از دخترتون تشکر کنید چون اگه قوی نبودن الان زنده نبودن....( و رفت)
همه به سمته اتاقی که ات توش بود رفتن و همه دورش جمع شده بودن و از بس گریه کرده بودن صورتشون قرمز شده بود ات برای کل اعضا دوس داشتنی بود..
ویو ات
چشمامو باز کردم که با عمو هام و بابام مواجه شدم که دارن گریه میکنن
جیهوپ: ا..ات به هوش امدی دخترم( بغض)
اعضا رفتن بیرون تا ات و جیهوپ حرف بزنن
ات: هوم..بله به هوش اومدم که چی؟ مهمه؟( سرد)
جیهوپ: ا..ات..ب..ب.. ببخشید..ک..که.ا..انقدر..ب..ب..با..بای..
بدیم...ب.. ببخشید ( گریه خیلی شدید)
ات چشماشو بست نمیخواست همینجوری ببخشتش و نمیتونست تحمل کنه جیهوپ اینجوری گریه میکنه و به زور بغضشو نگه داشته بود و یه جورایی تسلیم گریه جیهوپ شد..
ات: ب..بابا( ضعیف)
جیهوپ: جا...جانم عروسکم؟( گریه)
ات: چرا؟ چرا حرفمو باور نکردی؟ ت..تو منو انداختی بیرون بدونه هیچ پشیمونی حتا نگفتی حالت خوبه...تو حتا یه زره هم بهم اعتماد نداشتی...
جیهوپ: ا..اون اون موقع خیلی عصبانی بودم کنترلم دست خودم نبود واقعا ببخشید دخترم..من بهت اعتماد دارم اونم خیلی زیاد ولی نمیدونم چرا اینجوری شد متاسفم من لیاقت تو رو ندارم..متاسفم که انقدر بدم
ات دیگه نتونست تحمل کنه و رفت جیهوپو محکم بغل کرد
ات: اشکالی نداره.. گذشته ها گذشته...تو بهترین آدمی هستی که دیدم بابایی ( آروم)
ات همینجوری جیهوپو بغل کرده بود و جیهوپ آروم شد و وقتی خواست از بغل ات جدا بشه ات نزاشت
ات: بابایی.....لطفاً بزار بغلت کنم
جیهوپ اتو محکم بغل کرد و احساس کرد لباسش خیس شده و یکمی که اتو از خودش جدا کرد دید داره گریه میکنه تعجب کرده بود اون فقط یه بار گریه اتو دیده بود ولی حتا اون موقع هم انقدر گریه نمیکرد
جیهوپ: ع..عروسکم چیشده؟
ات: بابا قول بده دیگه...اینکارو نمیکنی
جیهوپ: چشم ولی توعم قول بده افسردیگیتو کنار میزاری
ات: چ..چی؟
جیهوپ: میدونم افسردگی داری
ات: عمو جونگکوک گفت نه؟
جیهوپ: اوهوم
ات: به حسابت میرسم عمو جونگکوک
جیهوپ یه خنده کرد به کیوت بودنه ات و یهو همه اعضا اومدن
اعضا: خب حالا که صحبتاتون تموم شد بزارید ماهم بیایم
ات: عمو جونگکوک
جونگکوک: بله..عزیزم
ات: تو گفتی به بابام افسردگی دارم هوم؟!🤨
جونگکوک: نمیفهمم از چی حرف میزنی🙄
ات: باش.....تا ۵ ماه هیچ شیرموزی برات درست نمیکنم
جونگکوک: نهههه گوه خوردم
ات: از اونجایی که خیلی مهربون و فرشتم میبخشمت 😌
همه با حرف ات زدن زیره خنده
ات: یااااااا من فرشتم دیگه..مگه نه؟🥺
جیهوپ اومد سمته ات
جیهوپ: معلومه که فرشته ای...تو فرشته کوچولوی منی
درد ها شاید پیچیده باشن و تو هی بخوای انتقام بگیری ولی فقط به خودت آسیب میزنی پس زندگی کن و همرو ببخش تا همیشه روح و ذهنت در آرامش باشه[]
پایان 😅
چطور بود؟
- ۱.۲k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط