معامله
معامله
p32
جونگکوک بعد از اینکه به کیارش شیر داد، او را آرام در آغوش گرفت و دور بدن کوچکش پتو پیچید.
کیارش هنوز نیمهخواب بود و سرش را روی سینهی جونگکوک گذاشته بود.
جونگکوک آهسته گفت:
«بیا کیا... یکم هوا بخوریم.»
او با احتیاط به سمت تراس رفت.
اما همین که تهیونگ متوجه شد، از داخل اتاق گفت:
«جونگکوک.»
جونگکوک برگشت.
«هوم؟»
تهیونگ با اخم به پنجره و هوای بیرون نگاه کرد.
«صبح عطسه میکرد. چرا بردیش بیرون؟»
جونگکوک به پتو اشاره کرد.
«پتو پیچیدمش. فقط چند دقیقه میخوام هوای تازه بخوره.»
تهیونگ نزدیک آمد و پشت دستش را آرام روی پیشانی کیارش گذاشت.
«سردش نشه.»
جونگکوک لبخند زد.
«حواسم هست.»
تهیونگ چند لحظه به کیارش نگاه کرد و بعد گفت:
«پس فقط کوتاه.»
جونگکوک با رضایت سر تکان داد.
«چشم، آلفا.»
کیارش در آغوشش تکان کوچکی خورد.
جونگکوک لبخند زد و زیر لب گفت:
«ببین کیا... بابات حتی نمیذاره دو دقیقه هوای تازه بخوری.»
تهیونگ از پشت سر گفت:
«شنیدم.»
جونگکوک خندید.
«خب که چی؟»
تهیونگ دستش را روی شانهی او گذاشت.
«هیچی. فقط حواست به پسرمون باشه.»
جونگکوک با محبت به کیارش نگاه کرد.
«همیشه.»جونگکوک کیارش را از تراس به داخل آورد و آرام در آغوشش جابهجایش کرد.
صورت کوچولوی کیارش جمع شده بود و بیقرار تکان میخورد.
جونگکوک با نگرانی گفت:
«باز دلش درد گرفت...»
بعد کیارش را روی شانهاش گذاشت.
«باید آروغش رو بگیرم.»
تهیونگ فوراً نزدیک شد.
«آروم بزن.»
جونگکوک با کف دست، خیلی آرام پشت کیارش ضربههای ملایمی زد.
«هیس... کیا... آروم باش عزیزم.»
چند لحظه بعد، صدای کوچکی آمد.
جونگکوک لبخند زد.
«آخیش... گرفت.»
تهیونگ با دقت به کیارش نگاه کرد.
«بهتر شد؟»
جونگکوک سر تکان داد.
«آره. فکر کنم راحتتر شد.»
کیارش صورتش را روی شانهی جونگکوک گذاشت و آرام گرفت.
تهیونگ دستش را روی سر کوچک او کشید.
«کوچولوی پر دردسر.»
جونگکوک خندید.
«خودت اسمش رو گذاشتی.»
تهیونگ خیلی جدی جواب داد:
«اسمش مشکلی نداره. صاحبش مشکل داره.»
جونگکوک با خنده گفت:
«تهته!»
کیارش در آغوششان تکان کوچکی خورد.
هر دو فوراً ساکت شدند.
جونگکوک لبخند زد.
«فکر کنم اعتراض کرد.»
تهیونگ آرام گفت:
«از الان هم طرف تو رو میگیره.»
«معلومه. پسر منه.»
«پسر منم هست.»
جونگکوک با شیطنت نگاهش کرد.
«باشه، آلفا. نصفنصف.»جونگکوک در حالی که کیارش را آرام تکان میداد، زیر لب گفت:
«ولی بیشتر مال منه...»
تهیونگ که شنیده بود، ابرویش را بالا برد.
«چی گفتی؟»
جونگکوک سریع لبخند زد.
«هیچی!»
بعد کیارش را کمی بالاتر روی شانهاش جابهجا کرد.
«تو باید ببریش واکسن بزنه.»
تهیونگ جدی شد.
«امروز؟»
«آره. نوبتش رسیده.»
جونگکوک به او نگاه کرد.
«زنگ بزن بازجویی امروزت رو کنسل کن.»
تهیونگ بدون مکث گوشیاش را برداشت.
«کنسل شد.»
جونگکوک با تعجب گفت:
«هنوز حتی زنگ نزدی!»
تهیونگ با خونسردی گفت:
«لازم نیست. جلسهی امروز مهم نیست.»
بعد به کیارش نگاه کرد.
«واکسن پسرم مهمتره.»
جونگکوک لبخند زد.
«میدونی که ممکنه موقع واکسن گریه کنه؟»
تهیونگ آرام جواب داد:
«بغلش میکنم.»
جونگکوک خندید.
«و اگه خیلی گریه کرد؟»
تهیونگ چند لحظه فکر کرد.
«تو هم میای.»
«معلومه که میام.»
جونگکوک گونهی کیارش را بوسید.
«با هم میبریمش، کیا کوچولو.»
p32
جونگکوک بعد از اینکه به کیارش شیر داد، او را آرام در آغوش گرفت و دور بدن کوچکش پتو پیچید.
کیارش هنوز نیمهخواب بود و سرش را روی سینهی جونگکوک گذاشته بود.
جونگکوک آهسته گفت:
«بیا کیا... یکم هوا بخوریم.»
او با احتیاط به سمت تراس رفت.
اما همین که تهیونگ متوجه شد، از داخل اتاق گفت:
«جونگکوک.»
جونگکوک برگشت.
«هوم؟»
تهیونگ با اخم به پنجره و هوای بیرون نگاه کرد.
«صبح عطسه میکرد. چرا بردیش بیرون؟»
جونگکوک به پتو اشاره کرد.
«پتو پیچیدمش. فقط چند دقیقه میخوام هوای تازه بخوره.»
تهیونگ نزدیک آمد و پشت دستش را آرام روی پیشانی کیارش گذاشت.
«سردش نشه.»
جونگکوک لبخند زد.
«حواسم هست.»
تهیونگ چند لحظه به کیارش نگاه کرد و بعد گفت:
«پس فقط کوتاه.»
جونگکوک با رضایت سر تکان داد.
«چشم، آلفا.»
کیارش در آغوشش تکان کوچکی خورد.
جونگکوک لبخند زد و زیر لب گفت:
«ببین کیا... بابات حتی نمیذاره دو دقیقه هوای تازه بخوری.»
تهیونگ از پشت سر گفت:
«شنیدم.»
جونگکوک خندید.
«خب که چی؟»
تهیونگ دستش را روی شانهی او گذاشت.
«هیچی. فقط حواست به پسرمون باشه.»
جونگکوک با محبت به کیارش نگاه کرد.
«همیشه.»جونگکوک کیارش را از تراس به داخل آورد و آرام در آغوشش جابهجایش کرد.
صورت کوچولوی کیارش جمع شده بود و بیقرار تکان میخورد.
جونگکوک با نگرانی گفت:
«باز دلش درد گرفت...»
بعد کیارش را روی شانهاش گذاشت.
«باید آروغش رو بگیرم.»
تهیونگ فوراً نزدیک شد.
«آروم بزن.»
جونگکوک با کف دست، خیلی آرام پشت کیارش ضربههای ملایمی زد.
«هیس... کیا... آروم باش عزیزم.»
چند لحظه بعد، صدای کوچکی آمد.
جونگکوک لبخند زد.
«آخیش... گرفت.»
تهیونگ با دقت به کیارش نگاه کرد.
«بهتر شد؟»
جونگکوک سر تکان داد.
«آره. فکر کنم راحتتر شد.»
کیارش صورتش را روی شانهی جونگکوک گذاشت و آرام گرفت.
تهیونگ دستش را روی سر کوچک او کشید.
«کوچولوی پر دردسر.»
جونگکوک خندید.
«خودت اسمش رو گذاشتی.»
تهیونگ خیلی جدی جواب داد:
«اسمش مشکلی نداره. صاحبش مشکل داره.»
جونگکوک با خنده گفت:
«تهته!»
کیارش در آغوششان تکان کوچکی خورد.
هر دو فوراً ساکت شدند.
جونگکوک لبخند زد.
«فکر کنم اعتراض کرد.»
تهیونگ آرام گفت:
«از الان هم طرف تو رو میگیره.»
«معلومه. پسر منه.»
«پسر منم هست.»
جونگکوک با شیطنت نگاهش کرد.
«باشه، آلفا. نصفنصف.»جونگکوک در حالی که کیارش را آرام تکان میداد، زیر لب گفت:
«ولی بیشتر مال منه...»
تهیونگ که شنیده بود، ابرویش را بالا برد.
«چی گفتی؟»
جونگکوک سریع لبخند زد.
«هیچی!»
بعد کیارش را کمی بالاتر روی شانهاش جابهجا کرد.
«تو باید ببریش واکسن بزنه.»
تهیونگ جدی شد.
«امروز؟»
«آره. نوبتش رسیده.»
جونگکوک به او نگاه کرد.
«زنگ بزن بازجویی امروزت رو کنسل کن.»
تهیونگ بدون مکث گوشیاش را برداشت.
«کنسل شد.»
جونگکوک با تعجب گفت:
«هنوز حتی زنگ نزدی!»
تهیونگ با خونسردی گفت:
«لازم نیست. جلسهی امروز مهم نیست.»
بعد به کیارش نگاه کرد.
«واکسن پسرم مهمتره.»
جونگکوک لبخند زد.
«میدونی که ممکنه موقع واکسن گریه کنه؟»
تهیونگ آرام جواب داد:
«بغلش میکنم.»
جونگکوک خندید.
«و اگه خیلی گریه کرد؟»
تهیونگ چند لحظه فکر کرد.
«تو هم میای.»
«معلومه که میام.»
جونگکوک گونهی کیارش را بوسید.
«با هم میبریمش، کیا کوچولو.»
- ۳۳۴
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط