نانوایی شلوغ بودو چوپان مدام این پا وآن پا میکرد؛نانوا به

نانوایی شلوغ بودو چوپان مدام این پا وآن پا میکرد؛نانوا به او گفت:چرا اینقدر نگرانی؟
گفت:گوسفندانم رو رها کرده ام آمده ام نان بخرم.میترسم گرگ ها شکمشان را پاره کنند.
نانوا گفت:چرا گوسفندان را به خدا نسپرده ای؟
گفت:سپرده ام.
اما او خدای گرگها هم هست...
دیدگاه ها (۲۴)

نانوايي شلوغ بود و چوپان مدام اين پا و آن پا ميكردنانوا به ا...

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا ب...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

#داستان_کوتاهنانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این ‌پا و آن ‌پا...

نانوایی شلوغ بود!چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا به ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط