𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:²³
ویو: ات
ماشین بالاخره جلوی عمارت ایستاد.
سرم رو از روی شیشه بلند کردم و به ساختمون بزرگ مقابلم نگاه کردم.
دروازهی مشکی پشت سرمون بسته شد.
چند لحظه فقط به عمارت خیره موندم.
+ اینجاست...؟
جونگکوک ماشین رو خاموش کرد.
_ آره.
پیاده شد و دور ماشین رفت.
چند ثانیه بعد در سمت من رو باز کرد.
_ پیاده شو.
با بیحوصلگی از ماشین بیرون اومدم.
جونگکوک چمدونم رو برداشت و بدون حرف به سمت ورودی رفت.
من هم دنبالش رفتم.
وقتی وارد سالن شدیم، چند خدمتکار اونجا بودن.
جونگکوک ایستاد و به اونها نگاه کرد.
_ اتاق ات رو نشونش بدین.
خدمتکار: چشم، ارباب.
یکی از خدمتکارها جلو اومد.
خدمتکار: از این طرف، خانم.
قبل از اینکه راه بیفتم، یه نگاه به جونگکوک انداختم.
اون حتی نگام هم نکرد.
انگار من اصلاً اونجا نبودم.
با اخم آرومی زیر لب گفتم:
+ چه آدم خوشبرخوردی...
و پشت سر خدمتکار راه افتادم.
از پلهها بالا رفتیم.
عمارت اونقدر بزرگ بود که چند بار مسیر رو اشتباه گرفتم.
بالاخره جلوی یه در ایستادیم.
خدمتکار در رو باز کرد.
خدمتکار: این اتاق شماست، خانم.
آروم وارد شدم.
اتاق بزرگ و شیکی بود.
تخت بزرگ، پنجرهی قدی و یه کمد دیواری بزرگ...
همهچیز مرتب و بینقص بود.
اما هیچچیزش حس خونه نمیداد.
چمدونم رو کنار تخت گذاشتم.
خدمتکار گفت:
خدمتکار: اگر چیزی لازم داشتید، من در خدمتم.
+ ممنون.
خدمتکار از اتاق بیرون رفت.
در بسته شد.
چند ثانیه وسط اتاق ایستادم.
بعد آروم روی تخت نشستم.
به سقف خیره شدم.
+ خب...
نفس عمیقی کشیدم.
+ از امروز اینجا خونهی منه.
مکث کردم.
+ چه بدبختیای...
گوشیم رو برداشتم.
صفحه رو روشن کردم.
عکس بابا روی صفحه بود.
همین که دیدمش، بغضم دوباره برگشت.
آروم زمزمه کردم:
+ دلم برات تنگ شده بابا...
و باز شروع به اشک ریختن کردم
𝐏𝐚𝐫𝐭:²³
ویو: ات
ماشین بالاخره جلوی عمارت ایستاد.
سرم رو از روی شیشه بلند کردم و به ساختمون بزرگ مقابلم نگاه کردم.
دروازهی مشکی پشت سرمون بسته شد.
چند لحظه فقط به عمارت خیره موندم.
+ اینجاست...؟
جونگکوک ماشین رو خاموش کرد.
_ آره.
پیاده شد و دور ماشین رفت.
چند ثانیه بعد در سمت من رو باز کرد.
_ پیاده شو.
با بیحوصلگی از ماشین بیرون اومدم.
جونگکوک چمدونم رو برداشت و بدون حرف به سمت ورودی رفت.
من هم دنبالش رفتم.
وقتی وارد سالن شدیم، چند خدمتکار اونجا بودن.
جونگکوک ایستاد و به اونها نگاه کرد.
_ اتاق ات رو نشونش بدین.
خدمتکار: چشم، ارباب.
یکی از خدمتکارها جلو اومد.
خدمتکار: از این طرف، خانم.
قبل از اینکه راه بیفتم، یه نگاه به جونگکوک انداختم.
اون حتی نگام هم نکرد.
انگار من اصلاً اونجا نبودم.
با اخم آرومی زیر لب گفتم:
+ چه آدم خوشبرخوردی...
و پشت سر خدمتکار راه افتادم.
از پلهها بالا رفتیم.
عمارت اونقدر بزرگ بود که چند بار مسیر رو اشتباه گرفتم.
بالاخره جلوی یه در ایستادیم.
خدمتکار در رو باز کرد.
خدمتکار: این اتاق شماست، خانم.
آروم وارد شدم.
اتاق بزرگ و شیکی بود.
تخت بزرگ، پنجرهی قدی و یه کمد دیواری بزرگ...
همهچیز مرتب و بینقص بود.
اما هیچچیزش حس خونه نمیداد.
چمدونم رو کنار تخت گذاشتم.
خدمتکار گفت:
خدمتکار: اگر چیزی لازم داشتید، من در خدمتم.
+ ممنون.
خدمتکار از اتاق بیرون رفت.
در بسته شد.
چند ثانیه وسط اتاق ایستادم.
بعد آروم روی تخت نشستم.
به سقف خیره شدم.
+ خب...
نفس عمیقی کشیدم.
+ از امروز اینجا خونهی منه.
مکث کردم.
+ چه بدبختیای...
گوشیم رو برداشتم.
صفحه رو روشن کردم.
عکس بابا روی صفحه بود.
همین که دیدمش، بغضم دوباره برگشت.
آروم زمزمه کردم:
+ دلم برات تنگ شده بابا...
و باز شروع به اشک ریختن کردم
- ۵۶۱
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط