با خشم گفتتو گفتی اون لئوناردوی عوضی داره یه کارایی میکنه کارلو دستی به ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴⁴
...................................................
با خشم گفت"تو گفتی اون لئوناردوی عوضی داره یه کارایی میکنه!" کارلو دستی به موهایش کشید و گفت"اولا اون نمیتونه کاری کنه‌‌‌‌... دوما... من واقعا پیامی به تو ندادم!" نیکولاس با کلافگی دستش را در موهایش فرو برد و گفت"پس کدوم احمقی شوخیش گرفته.... من سرشو از تنش جدا میکنم..." کارلو با خمیازه گفت"فعلا برگرد خونه‌ت... فردا بهش رسیدگی میکنیم.... احتمالا کار کاریناعه..." نیکولاس نفس عمیقی کشید و گفت"قسم میخورم میکشمش..." و به سمت ماشینش برگشت. وقتی به خانه رسید، عمارت به طرز عجیبی خلوت بود و رایحه امیلی به مشامش نمی‌رسید. به آرامی صدا زد"امیلی؟..." اما جوابی نشنید. به طرف طبقه بالا و اتاقش رفت. کسی در اتاق نبود. در واقع امیلی نبود. نه در اتاق ها و نه در کل عمارت. خشم تمام وجودش را فرا گرفت و برای اولین بار ترسیده بود. با عصبانیت به طرف اتاق مهمان، جایی که کارینا میماند، رفت. در را باز کرد و اتاق را به دنبال کارینا نگاه کرد. کارینا هم پیدایش نبود. عصبانی بود. واقعا عصبانی. با خشم فریاد زد"لعنت بهت!... لعنت بهت کارینای عوضی!..." و سریع از عمارت خارج شد و مسیر خانه ی کارلو را پیش رو گرفت.
***
امیلی چشمانش را باز کرد. همه جا را تار میداد. سعی کرد دستش را به سمت چشمانش ببرد اما چیزی مانع شد. انگار که... دستش بسته بود؟... نور خورشید در پنجره ی کوچکی می‌تابید. اصلا امیلی کجا بود. سرش درد میکرد. ناگهان اتفاقات شب قبل از جلوی چشمانش گذشت. به خودش آمد و دید در اتاقی روی یک صندلی نشسته. دیوار های اتاق تماما به زنگ خاکستری روشن بود و هیچ چيز دیگری به غیر از خودش و صندلی ای که به‌ آن‌ بسته شده بود در اتاق نبود. ترس تمام وجودش را گرفت. این چیز ها برای یک شوخی، زیادی واقعی بودند. امکان نداشت شوخی باشد. با ترس گفت"کسی اینجاست؟...." صدایش خش دار بود و میلرزید. باز صدا زد"تروخدا... من کجام؟..." اما صدایی نیامد. اشکی از چشمانش ریخت. بعد از دقایقی، رایحه ای را حس کرد‌. دقیقا همان رایحه ای که شب قبل حس کرده بود. و بعد در اتاق باز شد و چهره ی آشنایی نمایان شد. لعنتی... حالا متوجه شد که رایحه ای که حس می‌کند متعلق به کیست. اخم کوچکی روی چهره اش نشست. چشمانش بخاطر گریه چند لحظه پیش قرمز به نظر میرسید. با همان صدای خش دارش گفت"من اینجا چیکار میکنم... لئو..." خودش بود. لئو. باید لحظه ای که گرگ لئو را به همراه آن گرگ ناشناس دیده بود به نیکولاس میگفت اما لعنتی... فراموش کرده بود. لئو قدمی به امیلی نزدیک شد و گفت"امیلی... عزیزم... دلم برات تنگ شده بود..." لحنش چندش بود، همانطور که امیلی به یاد داشت. چهره امیلی از انزجار در هم رفت و گفت"بهم بگو من اینجا چیکار میکنم!........
......................................................
بزودی پارت دون هم آپلود میشه🎀💙
دیدگاه ها (۴)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴⁵............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴⁶............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴³............................................

آخی بمیرم برات که به عشقت نرسیدی 🥲🤧جالبه بدونید این داستان ک...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁴............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط