بسم رب الشهداء

بسم رب الشهداء...




دو تا رفیق...
دو تا عاشق...
دو تا شهید...
مدافعان حرم بی بی زینب (س)
شهید محمد حسین مرادی...
شهید محمود رضابیضایی...


آبانماه۹۲ بود. برای شرکت در مراسم تدفین پیکر مطهر شهید مدافع حرم، محمد حسین مرادی، با محمودرضا به گلزار شهدای چیذر در امامزاده علی اکبر رفته بودیم...

تراکم جمعیتی که برای تدفین آمده بودند زیاد بود و نمی‌شد زیاد جلو رفت اما من سعی کردم تا جایی که می‌توانم به محل تدفین نزدیک شوم و لحظاتی از محمودرضا جدا شدم…

اما فایده‌ای نداشت و نمی‌شد به آن نقطه نزدیک شد. چند دقیقه‌ای در حال تکاپو برای جلوتر رفتن بودم که وقتی دیدم نمی‌شود، منصرف شدم و به عقب برگشتم...

محمودرضا عقب‌تر رفته بود و تنها به دیوار تکیه زده بود و زیپ کاپشنش را بخاطر سرمای هوا تا زیر گلو کشیده بود و سرش را انداخته بود پایین و دستهایش را کرده بود توی جیبش و کف یکی از پاهایش را هم گذاشته بود روی دیوار. جلوی امامزاده یک سماور بزرگ گذاشته بودند؛ رفتم و دو تا چایی ریختم و آمدم پیش محمودرضا. یکی از چایی‌ها را به او تعارف کردم امامحمودرضا اشاره کرد که نمی‌خواهد و چایی را از من نگرفت...

با کمی فاصله ایستادم کنارش. چند دقیقه‌ای محمودرضا به همین حال بود. سرش را کاملا پایین انداخته بود طوریکه نگاهش به زمین هم نبود و انگار داشت روی لباس خودش را نگاه می‌کرد. نمی‌دانم چرا احساس کردم در درونش دارد با شهید مرادی حرف می‌زند. در آن لحظه چیزی مثل برق از ذهنم عبور کرد… نکند شهید بعدی محمودرضا باشد؟! دو ماه بعد محمودرضا به شهادت رسید و وقتی برای تحویل گرفتن پیکرش به تهران رسیدیم، حالت آنروز محمودرضا در گلزار شهدای چیذر مدام جلوی چشمم بود...




شهادت بی قرار هاصلوات...
دیدگاه ها (۲)

بسم رب الشهداء...نقل از رفیق شهید روح الله قربانی:::اومد مغا...

بسم رب الشهداء...روایت همرزم شهیدایوب رحیم پور آخرین شب وداع...

بسم رب الشهداء...خاطره ای از شهید جاویدالاثرعلی سلطانمرادی::...

بسم رب الشهداء...شهید مدافع حــــــــرم حجت اصغری...شهادت تا...

✴️ خاطره یکی از همراهان کانال:من خیلی خیلی ارادت خدمت شهید ا...

/ℛℐ𝒩𝒢 ℳ𝒜𝒮𝒦/ᴾᵃʳᵗ ⁸..چشمام به شدت سیاهی میرفت ، ضربه شدیدی بود...

زخم کهنه پارت ۳۳ در سکوت به خوردن غذهای نیمه آماده ای که بکه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط