داستانکوتاه روزی عتیقه فروشی به روستائی رفت و به منزل ر

#داستان_کوتاه روزی عتیقه فروشی به روستائی رفت و به منزل رعیتی ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ.
چشمش به ﻛﺎﺳﻪﺍﯼ ﻧﻔﯿﺲ ﻭ ﻗﺪﯾﻤﯽ افتاد ﻛﻪ ﺩﺭ ﮔﻮشه حیاط است ﻭ ﮔﺮﺑﻪ ای از ﺁﻥ ﺁﺏ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ.
ﮔﻔﺖ: ﻋﻤﻮﺟﺎﻥ ﭼﻪ ﮔﺮﺑﻪ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺁﯾﺎ ﺣﺎﺿﺮﯼ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ؟
ﺭﻋﯿﺖ ﮔﻔﺖ باشد صد تومان میفروشم.
آنوقت ﮔﺮﺑﻪ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻋﺘﯿﻘﻪ ﻓﺮﻭﺵ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺧﯿﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﯽ.
ﻋﺘﯿﻘﻪ ﻓﺮﻭﺵ صد تومان را داد و ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯼ ﮔﻔﺖ: ﻋﻤﻮﺟﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﮔﺮﺑﻪ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺗﺸﻨﻪﺍﺵ میﺷﻮﺩ ﻛﺎﺳﻪ آبش ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻔﺮﻭش.
ﺭﻋﯿﺖ ﮔﻔﺖ: ﻗﺮﺑﺎﻥ، ﻣﻦ با این كاسه ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ پنجاه ﮔﺮﺑﻪ ﻓﺮﻭﺧﺘﻪﺍﻡ، ﻛﺎﺳﻪ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻧﯿﺴﺖ، عتیقه است...
❗️ﻫﺮﮔﺰ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯿﺪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍحمقند.
دیدگاه ها (۵)

#ضرب_المثل چوب توی آستین کردن،برای تهدید کسی به تنبیه شدن به...

#ضرب_المثل کور از خدا چه می خواهد؟ دو دیده ی بیناخفاشی با آف...

‏یه خاله دارم اسمش ایرانه، یه شب داشتیم با شوهرخالم بحث سیاس...

قزوینیه تو زندون به هم سلولیش میگه:با بچه بودی؟میگه: نهمیگه ...

#سخن_خدا «٧» ﻓَﺈِﺫَﺍ ﺑَﺮِﻕَ ﺍﻟْﺒَﺼَﺮُ «٨» ﻭَﺧَﺴَﻒَ ﺍﻟْﻘَﻤَﺮُ...

داستان راستان#لقماﻥ ﺣﮑﯿﻢ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﺮﺍﯼ #ﻧﻤﺎﺯ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ. ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ...

#سخن_خدا «١٥» ﺛُﻢَّ ﻳَﻄْﻤَﻊُ ﺃَﻥْ ﺃَﺯِﻳﺪَ «١٦» ﻛَﻠَّﺎ ﺇِﻧَّ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط