قدم می زنم مثل کسی که فاصله اش را حفظ می کند...مثل قطاری که راه می افتد...و دستی که در هوا تکان می خورد...صدایم کن...بغلم کن...فقط می خواهم ...دهان هایی را که از تعجب باز می ماند ببینم!!!