رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
پارت هشتم | همگروهیهای اجباری
بعد از تمام شدن کلاس، معلم هنر صدای جونگکوک و لیانا را زد.
ـ «شما دو نفر بمونید.»
همه از کلاس خارج شدند و فقط آن دو روبهروی معلم ایستادند.
معلم پوشهای روی میز گذاشت و گفت:
ـ «برای نمایشگاه فقط سه هفته وقت دارین. از فردا، هر روز بعد از مدرسه باید توی کارگاه هنر با هم کار کنین.»
جونگکوک با اخم گفت:
ـ «اگه نیام چی؟»
معلم با آرامش جواب داد:
ـ «اون وقت هر دو از مسابقه حذف میشین.»
جونگکوک نگاه تندی به لیانا انداخت و زیر لب گفت:
ـ «همهش تقصیر توئه.»
لیانا با تعجب ابرو بالا انداخت.
ـ «من؟ مگه من انتخابت کردم؟»
جونگکوک بدون جواب دادن از کلاس بیرون رفت.
روز بعد، کارگاه هنر تقریباً خالی بود.
لیانا زودتر رسیده بود و بوم نقاشی را آماده میکرد.
چند دقیقه بعد، درِ کارگاه باز شد.
جونگکوک با بیحوصلگی وارد شد، کولهاش را روی میز انداخت و گفت:
ـ «زود تمومش کنیم.»
لیانا قلممو را برداشت.
ـ «اول باید درباره موضوع نقاشی تصمیم بگیریم.»
جونگکوک با غرور گفت:
ـ «لازم نیست. هرچی من بگم همونو میکشیم.»
لیانا لبخند کوتاهی زد.
ـ «نه، این یه کار دو نفرهست، نه کار یه نفره.»
جونگکوک چیزی نگفت. برای اولین بار کسی مقابل حرفش ایستاده بود.
در همان لحظه، درِ کارگاه باز شد.
جولیا وارد شد و مستقیم کنار جونگکوک ایستاد.
با لبخند شیرینی گفت:
ـ «کوک، منتظرت بودم. بریم کافه؟»
جونگکوک نگاهی به لیانا انداخت و گفت:
ـ «نمیتونم. مجبورم اینجا بمونم.»
جولیا با اخم به لیانا نگاه کرد.
ـ «پس همهی این دردسرها زیر سر توئه...»
لیانا فقط سکوت کرد و دوباره مشغول آماده کردن وسایلش شد.
اما نگاه جولیا پر از حسادت بود...
انگار از همین حالا، لیانا را دشمن خودش میدید.
پایان پارت هشتم... 💜
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرطا برای سه پارت بعدی : ( تمامی شرط هایی که برای این پارت میزارم ، برای پارت های قبلی هم برسونید تا ۳ پارت بعدی رو هم بزارمم👈💜👉)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟯𝟬⩥
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟮𝟴⩥
ʳᵉᵖᵒˢᵗ :𝟭𝟬⩥
پارت هشتم | همگروهیهای اجباری
بعد از تمام شدن کلاس، معلم هنر صدای جونگکوک و لیانا را زد.
ـ «شما دو نفر بمونید.»
همه از کلاس خارج شدند و فقط آن دو روبهروی معلم ایستادند.
معلم پوشهای روی میز گذاشت و گفت:
ـ «برای نمایشگاه فقط سه هفته وقت دارین. از فردا، هر روز بعد از مدرسه باید توی کارگاه هنر با هم کار کنین.»
جونگکوک با اخم گفت:
ـ «اگه نیام چی؟»
معلم با آرامش جواب داد:
ـ «اون وقت هر دو از مسابقه حذف میشین.»
جونگکوک نگاه تندی به لیانا انداخت و زیر لب گفت:
ـ «همهش تقصیر توئه.»
لیانا با تعجب ابرو بالا انداخت.
ـ «من؟ مگه من انتخابت کردم؟»
جونگکوک بدون جواب دادن از کلاس بیرون رفت.
روز بعد، کارگاه هنر تقریباً خالی بود.
لیانا زودتر رسیده بود و بوم نقاشی را آماده میکرد.
چند دقیقه بعد، درِ کارگاه باز شد.
جونگکوک با بیحوصلگی وارد شد، کولهاش را روی میز انداخت و گفت:
ـ «زود تمومش کنیم.»
لیانا قلممو را برداشت.
ـ «اول باید درباره موضوع نقاشی تصمیم بگیریم.»
جونگکوک با غرور گفت:
ـ «لازم نیست. هرچی من بگم همونو میکشیم.»
لیانا لبخند کوتاهی زد.
ـ «نه، این یه کار دو نفرهست، نه کار یه نفره.»
جونگکوک چیزی نگفت. برای اولین بار کسی مقابل حرفش ایستاده بود.
در همان لحظه، درِ کارگاه باز شد.
جولیا وارد شد و مستقیم کنار جونگکوک ایستاد.
با لبخند شیرینی گفت:
ـ «کوک، منتظرت بودم. بریم کافه؟»
جونگکوک نگاهی به لیانا انداخت و گفت:
ـ «نمیتونم. مجبورم اینجا بمونم.»
جولیا با اخم به لیانا نگاه کرد.
ـ «پس همهی این دردسرها زیر سر توئه...»
لیانا فقط سکوت کرد و دوباره مشغول آماده کردن وسایلش شد.
اما نگاه جولیا پر از حسادت بود...
انگار از همین حالا، لیانا را دشمن خودش میدید.
پایان پارت هشتم... 💜
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرطا برای سه پارت بعدی : ( تمامی شرط هایی که برای این پارت میزارم ، برای پارت های قبلی هم برسونید تا ۳ پارت بعدی رو هم بزارمم👈💜👉)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟯𝟬⩥
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟮𝟴⩥
ʳᵉᵖᵒˢᵗ :𝟭𝟬⩥
- ۱.۴k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)