توی زندون تنهایی پناه گم کرده بود قلبم

توی زندون تنهایی پناه گم کرده بود قلبم
ی مهربون پناهم داد به جاش امّا ربود قلبم
دل زغصه ها جدا شد تا عشقشو بلد شدم
باعشق اون ز برزخ تنهایی آسون رد شدم
قاضی تقدیر اما کرد مارو محکوم به جدایی
تلخ تر از مرگ خودم شد مردن اون آشنایی
رفت و قلب خسته ی من موند تو حسرت دیدار
که کجا رفت اونکه عشقو توی قلبم کرده بیدار
توی خاطر موندگاره یاد مهربونی هاش و
یاد اون احساس زیبا وقت دیدن نگاش و
یاد لبخند قشنگش وقت دلداری و تسکین
یاد اون ابراز عشق و یاد اون حرفای شیرین
طنین گرم صداش که قلبمو می کرد آروم
تموم حرفای قلبش توی چشماش بود معلوم
یاد دلنوازیاش که غصه ها رو در دلم سوخت
قلب عاشق پیشه ی من عاشقی رو از او آموخت
حریر حضورشو کاش بشه لمس کنم دوباره
تا که این شب سیاهم بشه باز پر از ستاره


سعید.......
دیدگاه ها (۴)

 بگذار به تاکستان برویم و انگورها را بفشاریم و خمره ها را ب...

داد از دل کندن از یار،از این پایان غم انگیز داد از روز جدایی...

نیازی به اثبات شعریا مه در کلمات تو نیستروزنامه را پاره کنهی...

میدانی که میدانم نمیدانی....شایدهم قدر یه نکته ی کوچک تو می ...

otagh baghli part 9«ویو جونگکوک » فلش بک به چند ساعت پیش ......

برف زمستونی

*پارت سوم*

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط