بهت گفته بودم؛

بهت گفته بودم؛
گفته بودم از همون وقتی که چشمام با چشمات آشنا شد،
حس کردم قلبم داره توو بدنم سنگینی می‌کنه.
حس کردم دیگه خونه‌ی قدیمیش‌و دوست نداره
واسه همینم بود که با عجله قلبم‌و کندم‌و گذاشتم کف دستات.
من که همون روز اول بهت گفتم من کلِ عمرم‌و خوب از قلبم مراقبت کردم و زندونیش کردم تو حصارِ تنم
بهت گفته بودم حالا که تو دستایِ توئه باید براش امن باشه تک به تکِ انگشتات.
من بهت گفته بودم ولی
ولی تو چرا این‌قد ناشیانه رفتار کردی؟
مگه بازی‌و بلد نبودی؟
مگه نمی‌دونستی خونه‌‌یِ جدیدش دستات بود.
پس چرا امن نبودی؟

چرا به‌جایِ یه خونه‌یِ امن
شدی یه قتلگاه؟
دیدگاه ها (۰)

عطر و بوی لوبیاپلوی امروز منو بە گذشتەها برد واسە همین بە یا...

پارت۳

my love part 46

love in the dark

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط