رمان راز ناشناخته
رمان راز ناشناخته
part:۱۸
ویو هیونا
از خواب بلند شدم مثله اینکه جنی زودتر بیدار شده بود و رفته بود منم خسته از تخت دل کندم و رفتم تا صورتم و بشورم از دستشویی که خارج شدم دیدم که هیون روی تخت نشسته با چشمای سرد بهش نگاه کردم و گفتم:(تو اینجا چیکار میکنی؟)
هیونجین:(متاسفم)
هیونا:(برو بیرون)
هیونجین:(خواهش میکنم به حرفام گوش بده)
بلند شد و به طرفم اومد
هیونا:(گفتم برو بیرون چند بار باید تکرار کنم)*یکم داد*
هیون اومد طرفم و سفت بغلم کرد،تقلا میکردم ولی نمیتونستم ازش جدا بشم یواش به بازوش ضربه میزدم:(ولم کن)*بغض*
هیونجین:(خواهش میکنم)
دیگه نتونستم و گریم گرفت
ویو هیونجین
رفتم جلو و هیونا رو محکم بغل کردم،میخواست خودش و از بغل در بیاره ولی زورش نمیرسید که متوجه شدم پیراهنم داره خیس میشه،فهمیدم داره گریه میکنم سرش و نوازش کردم:(هیونا تو عزیزترین فرد زندگیمی نمیخوام ازم دور شی از اون موقع همش دارم به خودم لعنت میفرستم حالم از خودم بهم میخوره چطوری متوجه نشدم که عزیزترین فرد زندگیم همچین جهنمی رو پشت سر گزاشته و من مثل عوضی ها فقط قضاوتش کردم،حس عذاب وجدان دارم هیونا که اونجور آدمی برات نبودم که بهم اعتماد کنی و حرف های دلت و بهم بزنی،هیونا میدونی اگه تو یه اتفاقی برات بیفته من باید چیکار کنم؟هیونا شاید فکر کنی تو برای من مهم نیستی ولی تو مهمترین فرد زندگیمی حاضرم هرکاری کنم تا تو حتی یه خراش ساده ام نخوری،فقط متاسفم،لطفا از این به بعد باهام راحت باش ایندفعه همه چی رو با همدیگه حل میکنیم باشه؟)
گریه های هیونا که کمتر شده بود بهم گفت:(هیون مرسی که هستی)
از بغلم جدا شد:(از این به بعد نمیزارم تنهایی درد بکشی)*هیونا رو محکم بغل کرد
فلیکس:(به به چه منظره ایییی*نیشخند*خب حالا که حرف های تاثیر گذارتون تموم شد بیاین بریم پایین)*خنده*
هیونجین:(فلیکسسسسس!از کی اینجاییییی؟)
فلیکس:(همین الان اومدمممم)*خنده*
هیونا خندش گرفت،به جرات میتونم بگم خنده هاش یکی از قشنگترین خنده هایی بود که توی عمرم دیدم
ویو لونا
کی فکرش و میکرد هیونا دختر اون هرزه باشه دیگه نمیزارم این دفعه اون دختره پسرم و ازم بگیره همونطور که مامان هرزه اش شوهرم و ازم گرفت بک و صدا کردم*بک یکی از بادیگار های قابل اعتماد لوناست*
بک:(بله خانوم!)
لونا:(باید بریم بوسان)
بک:(میتونم بپرسم چرا؟)
لونا:(باید یه مزاحم و کنار بزنم)*نیشخند*
بک:(چشم خانوم الان سفر و ترتیب میدم)
یک روز بعد
ویو هیونا
از بس که پاساژ های بوسان و گشتیم پاهام و از درد نمیتونستم تکون بدم
همه ی اعضا لب دریا بودن منم رفته بودم دستشویی
داشتم از یه کوچه تاریک رد میشدم راستش هنوزم احساس میکردم یکی داره تعقیبم میکنه بخاطر همین قدم هام و تند تر کردم که گوشیم زنگ خورد:(الو هیون؟)
هیونجین:(کجایی هیونا؟چرا نمیای؟)
هیونا:(داخل را...)
هیونجین:(هیونا؟هیونا؟هیونا جواب بدههه)
داشتم با هیون تلفنی حرف میزدم که یکی دستش و از پشت روی دهنم گرفت و بعدش هیچی متوجه نشدم
ویو هیونجین
هیونا دیر کرد به خاطر همین بهش زنگ زدم ولی وسط تماس دیگه هیونا حرف نزد:(هیونا؟هیونا؟هیونا جواب بدهههه)
سریع از سر جام بلند شدم
بنگچان:(کجا هیون؟)
هیونجین:(احساس میکنم برای هیونا اتفاقی افتاده)
جنی:(چییییی؟)
سریع به طرف پاساژ حرکت کردم باید اول از داخل کوچه رد میشدم که آویز کیف هیونا رو روی زمین پیدا کردم
جنی:(این مال هیوناست)
اون اتفاقی که ازش میترسیدم بالاخره رخ داد
هیونجین:(دزدیدنش)
همه با هم:(چیییییی؟)*تعجب*
جنی:(منم با هیونجین موافقم آخه هیونا چند روز بعد از اینکه اومدم اینجا گفت بهم که احساس میکنه یکی تعقیبمون میکنه)
هیونجین:(پس چرا بهم نگفتی؟)*یکم داد*
فلیکس:(الان با داد زدن هیچی درست نمیشه هیون)*داد*
جنی:(آخه هیونا بهم گفت که فکر میکنه توهم میزنه نمیخواست من به شما بگم تا الکی نگرانتون نکنه)
هیونجین:(شرط میبندم کار همونیه که جعبه رو فرستاده)
ویو هیونا
با سردرد شدیدی چشام و باز کردم یه جا مثل انباری بودم و دست و پاهام به صندلی بسته شده بود داد زدم:(کمکککک!کسی اینجا نیستتتت)
لونا:(به به پس بالاخره بلند شدی)
هیونا:(توووو؟)
اینم پارت ۱۸💋
ببخشید خوشگلا اگه این پارت مزخرف شد چون واقعا یه جاییم که تمرکزی برای نوشتن رمان نداشتم اگه بد شد ببخشید🫂
شرط:۴ تا بازنشر/۲۵ تا کامنت/۳۵ تا لایک🍒
part:۱۸
ویو هیونا
از خواب بلند شدم مثله اینکه جنی زودتر بیدار شده بود و رفته بود منم خسته از تخت دل کندم و رفتم تا صورتم و بشورم از دستشویی که خارج شدم دیدم که هیون روی تخت نشسته با چشمای سرد بهش نگاه کردم و گفتم:(تو اینجا چیکار میکنی؟)
هیونجین:(متاسفم)
هیونا:(برو بیرون)
هیونجین:(خواهش میکنم به حرفام گوش بده)
بلند شد و به طرفم اومد
هیونا:(گفتم برو بیرون چند بار باید تکرار کنم)*یکم داد*
هیون اومد طرفم و سفت بغلم کرد،تقلا میکردم ولی نمیتونستم ازش جدا بشم یواش به بازوش ضربه میزدم:(ولم کن)*بغض*
هیونجین:(خواهش میکنم)
دیگه نتونستم و گریم گرفت
ویو هیونجین
رفتم جلو و هیونا رو محکم بغل کردم،میخواست خودش و از بغل در بیاره ولی زورش نمیرسید که متوجه شدم پیراهنم داره خیس میشه،فهمیدم داره گریه میکنم سرش و نوازش کردم:(هیونا تو عزیزترین فرد زندگیمی نمیخوام ازم دور شی از اون موقع همش دارم به خودم لعنت میفرستم حالم از خودم بهم میخوره چطوری متوجه نشدم که عزیزترین فرد زندگیم همچین جهنمی رو پشت سر گزاشته و من مثل عوضی ها فقط قضاوتش کردم،حس عذاب وجدان دارم هیونا که اونجور آدمی برات نبودم که بهم اعتماد کنی و حرف های دلت و بهم بزنی،هیونا میدونی اگه تو یه اتفاقی برات بیفته من باید چیکار کنم؟هیونا شاید فکر کنی تو برای من مهم نیستی ولی تو مهمترین فرد زندگیمی حاضرم هرکاری کنم تا تو حتی یه خراش ساده ام نخوری،فقط متاسفم،لطفا از این به بعد باهام راحت باش ایندفعه همه چی رو با همدیگه حل میکنیم باشه؟)
گریه های هیونا که کمتر شده بود بهم گفت:(هیون مرسی که هستی)
از بغلم جدا شد:(از این به بعد نمیزارم تنهایی درد بکشی)*هیونا رو محکم بغل کرد
فلیکس:(به به چه منظره ایییی*نیشخند*خب حالا که حرف های تاثیر گذارتون تموم شد بیاین بریم پایین)*خنده*
هیونجین:(فلیکسسسسس!از کی اینجاییییی؟)
فلیکس:(همین الان اومدمممم)*خنده*
هیونا خندش گرفت،به جرات میتونم بگم خنده هاش یکی از قشنگترین خنده هایی بود که توی عمرم دیدم
ویو لونا
کی فکرش و میکرد هیونا دختر اون هرزه باشه دیگه نمیزارم این دفعه اون دختره پسرم و ازم بگیره همونطور که مامان هرزه اش شوهرم و ازم گرفت بک و صدا کردم*بک یکی از بادیگار های قابل اعتماد لوناست*
بک:(بله خانوم!)
لونا:(باید بریم بوسان)
بک:(میتونم بپرسم چرا؟)
لونا:(باید یه مزاحم و کنار بزنم)*نیشخند*
بک:(چشم خانوم الان سفر و ترتیب میدم)
یک روز بعد
ویو هیونا
از بس که پاساژ های بوسان و گشتیم پاهام و از درد نمیتونستم تکون بدم
همه ی اعضا لب دریا بودن منم رفته بودم دستشویی
داشتم از یه کوچه تاریک رد میشدم راستش هنوزم احساس میکردم یکی داره تعقیبم میکنه بخاطر همین قدم هام و تند تر کردم که گوشیم زنگ خورد:(الو هیون؟)
هیونجین:(کجایی هیونا؟چرا نمیای؟)
هیونا:(داخل را...)
هیونجین:(هیونا؟هیونا؟هیونا جواب بدههه)
داشتم با هیون تلفنی حرف میزدم که یکی دستش و از پشت روی دهنم گرفت و بعدش هیچی متوجه نشدم
ویو هیونجین
هیونا دیر کرد به خاطر همین بهش زنگ زدم ولی وسط تماس دیگه هیونا حرف نزد:(هیونا؟هیونا؟هیونا جواب بدهههه)
سریع از سر جام بلند شدم
بنگچان:(کجا هیون؟)
هیونجین:(احساس میکنم برای هیونا اتفاقی افتاده)
جنی:(چییییی؟)
سریع به طرف پاساژ حرکت کردم باید اول از داخل کوچه رد میشدم که آویز کیف هیونا رو روی زمین پیدا کردم
جنی:(این مال هیوناست)
اون اتفاقی که ازش میترسیدم بالاخره رخ داد
هیونجین:(دزدیدنش)
همه با هم:(چیییییی؟)*تعجب*
جنی:(منم با هیونجین موافقم آخه هیونا چند روز بعد از اینکه اومدم اینجا گفت بهم که احساس میکنه یکی تعقیبمون میکنه)
هیونجین:(پس چرا بهم نگفتی؟)*یکم داد*
فلیکس:(الان با داد زدن هیچی درست نمیشه هیون)*داد*
جنی:(آخه هیونا بهم گفت که فکر میکنه توهم میزنه نمیخواست من به شما بگم تا الکی نگرانتون نکنه)
هیونجین:(شرط میبندم کار همونیه که جعبه رو فرستاده)
ویو هیونا
با سردرد شدیدی چشام و باز کردم یه جا مثل انباری بودم و دست و پاهام به صندلی بسته شده بود داد زدم:(کمکککک!کسی اینجا نیستتتت)
لونا:(به به پس بالاخره بلند شدی)
هیونا:(توووو؟)
اینم پارت ۱۸💋
ببخشید خوشگلا اگه این پارت مزخرف شد چون واقعا یه جاییم که تمرکزی برای نوشتن رمان نداشتم اگه بد شد ببخشید🫂
شرط:۴ تا بازنشر/۲۵ تا کامنت/۳۵ تا لایک🍒
- ۱.۹k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط