از سرزمینی می‌‌آمد

از سرزمینی می‌‌آمد
که مردمانش
دوستت دارم را
با دوست داشتنی‌ترین لهجه‌ها می‌‌گفتند
و دلی‌ اگر می‌لرزید
یا کنارِ عشق بود
یا به راهِ عشق
و هر بار که دلش می‌شکست
ریسه می‌‌رفت
می‌خندید
بوسه‌ای میداد
و می‌‌گفت :
عاشقان چنین اند
بی‌ رحمانه می‌‌سوزند !
بی‌ رحمانه تر‌ می‌‌سازند !
دیدگاه ها (۸)

بچه که بودمپائیز با روپوش از راه می رسید.بزرگ تر که شدم، پسر...

❤️فقط یک زن میتواند بفهمدچه آوازهای عاشقانه ای در گلوی استکا...

❤تو می رویبرای رفتن تو راه می شوم !تو پلک می زنی و منبرای چش...

❤️حسودی ام می شودبه لباسهایت،که هر روز تو را در آغوش می گیرن...

از هیونجین عاشقانه باشهوووو اسم دختره لیلیوم باشههه#درخواستی...

از تعجب دهانم باز مانده بود من و پریسا !  خانواده ما هزاران ...

پارت بیست و ششم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط