پارت بیست‌ودوم | بالاخره گفتی...

پارت بیست‌ودوم | بالاخره گفتی...

نور ملایم غروب از پنجره‌ی اتاق بیمارستان به داخل می‌تابید.

جنگکوک هنوز دست لیانا را در دستش گرفته بود.

نگاهش از صورت رنگ‌پریده‌ی او برداشته نمی‌شد.

آرام زمزمه کرد:

ـ «کاش هیچ‌وقت وارد زندگیت نمی‌شدم...»

ـ «اون‌وقت حداقل به خاطر من آسیب نمی‌دیدی...»

در همان لحظه...

لیانا انگشتانش را کمی تکان داد.

جنگکوک با تعجب سرش را بالا آورد.

ـ «لیانا...؟»

لیانا آرام چشم‌هایش را باز کرد.

چند ثانیه فقط به صورت جنگکوک خیره ماند.

بعد خیلی آرام گفت:

ـ «پس... بالاخره گفتی.»

جنگکوک جا خورد.

ـ «چی...؟»

لیانا لبخند کم‌رنگی زد.

ـ «همه‌ی حرفات رو شنیدم...»

رنگ از صورت جنگکوک پرید.

برای اولین بار، کاپیتان مغرور تیم بسکتبال هیچ جوابی نداشت.

خواست دستش را عقب بکشد، اما لیانا محکم‌تر دستش را گرفت.

ـ «این بار... فرار نکن.»

سکوت سنگینی بینشان نشست.

جنگکوک آهی کشید.

ـ «آره...»

ـ «همه‌ش حقیقت بود.»

ـ «از همون روز اول که جوابمو دادی، دیگه نتونستم از فکرت بیام بیرون.»

لبخند تلخی زد.

ـ «ولی بلد نبودم چطور بهت نزدیک بشم...»

ـ «فقط بلدم آدم‌ها رو از خودم دور کنم.»

چشم‌های لیانا پر از اشک شد.

ـ «خیلی اذیتم کردی...»

جنگکوک سرش را پایین انداخت.

ـ «می‌دونم...»

ـ «اگه ازم متنفری، حق داری.»

لیانا چند لحظه به او نگاه کرد.

بعد با صدایی آرام گفت:

ـ «اگه ازت متنفر بودم...»

مکثی کرد.

ـ «الان دستت رو ول می‌کردم.»

جنگکوک آرام سرش را بالا آورد.

نگاهشان دوباره در هم گره خورد.

برای اولین بار...

هیچ غروری بینشان نبود.

فقط دو قلب که بعد از ماه‌ها جنگیدن، خسته شده بودند.

جنگکوک خیلی آرام دستش را روی موهای لیانا کشید.

ـ «وقتی خوب شدی...»

ـ «می‌خوام از اول شروع کنیم.»

لیانا لبخند زد.

ـ «این بار بدون قلدری؟»

جنگکوک خندید.

ـ «قول میدم... بدون قلدری.»

در همان لحظه، درِ اتاق باز شد.

مادر لیانا همراه دکتر وارد اتاق شدند.

جنگکوک سریع از جایش بلند شد.

اما قبل از اینکه بیرون برود، لیانا آرام صدایش زد.

ـ «جنگکوک...»

او برگشت.

لیانا با لبخندی که مدت‌ها روی صورتش دیده نشده بود، گفت:

ـ «ممنون که نجاتم دادی...»

جنگکوک فقط لبخند زد.

لبخندی که این بار...

از ته دل بود.

اما پشت درِ اتاق، هانا ایستاده بود.

او تمام این صحنه را دیده بود.

اشک‌هایش را پاک کرد و زیر لب گفت:

ـ «پس دیگه هیچ راهی نمونده...»

بعد تلفنش را از جیبش بیرون آورد و شماره‌ای را گرفت.

ـ «همون کاری رو که گفتم انجام بدین...»

صدای مردی از پشت خط آمد:

ـ «مطمئنی؟»

هانا با چشمانی پر از نفرت، به اتاق لیانا نگاه کرد.

ـ «آره... این بار، باید برای همیشه از سر راه من کنار بره...»

پآیآن پارت بیست و دوم...🏀⃢💍
دیدگاه ها (۴)

پارت بیست‌وسوم | آدم‌رباییدو روز بعد...لیانا از بیمارستان مر...

پارت بیست‌وچهارم | پیداش کن...جنگکوک هنوز گوشی شکسته‌ی لیانا...

پارت بیست‌ویکم | اعترافی که همه شنیدندصدای آژیر آمبولانس محو...

🧁 پارت شانزدهم | وقتی دلتنگی، اسم پیدا می‌کندچند روز از سفرش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط