شفق انگار با نورش غروب غرق دریا بود

شفق انگار با نورش ، غروب غرق ، دریا بود
به رنگ آبی دریا ،
به نورش ، میزبانم بود
مرا مبهم به آن مجهول...! شفق را آسمانی بود؟
چگونه آب آن دریا ، به رنگ مهربانی بود ؟
به مدش دورتر گشتم ، سکوتم حلقه ی سنگی !
حصار عشق را با آب ، به روی تخته ی سنگی !
تو انگار غرق معشوقم ، سوار کشتی نورم
لباسم پاروی قایق ، به سنگم کشتی نوحم
مرا موج نگاه عشق کشاند ، تا قهر دریاها
بگشتم تا به نور عشق
به مروارید مهر افزون
شفق ، فانوس من بود
دیدگاه ها (۴)

ی آدمایی تو دنیا هستن که کمیابن ،خیلی کمیاب از اون دسته آدما...

زمان !!!یا همه چیز را ثابت می کندیا یک چیزهایی را حل می کند ...

و من هرچقدر هم بنویسمقصه ی خودم در قصه هایم جا نخواهد شدهرچق...

.. با تمام ِ وجود مے گویم:  این روز ها عَجیب دل تنگــــ ِ تو...

وای من نمیدانستم آن چشم ها برای چه کسی است؟ نمی توانستم تصور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط