نانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،

نانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،
نانوا به او گفت: چرا اینقدر نگرانی!؟

گفت: گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم، می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند!

نانوا گفت: چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟

گفت:
سپرده‌ام، اما او خدای "گرگها" هم هست...!
دیدگاه ها (۱۳۸)

بنا بر دلایلی دلم خواست اوسی از شیطان کش هم داشته باشم🤧🩵(تای...

007-پنهان در مه - پارت ۹۱

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

#داستان_کوتاهنانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این ‌پا و آن ‌پا...

نانوایی شلوغ بود!چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا به ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط