رمانشوت آخر
رمان"شوت آخر"
#تکپارتی
#هان
#سناریو
در دبیرستان پرهیاهو، جایی که هر گوشه آن داستانی در جریان بود، ا.ت با کفشهای ورزشیاش روی زمین چوبی سالن میلغزید. صدای برخورد توپ بسکتبال با زمین و نفسهای بریدهاش، موسیقی متن زندگی او بود. ا.ت، با قد بلند و حرکات ورزشیاش، ستاره بیچون و چرای تیم بسکتبال دختران بود. در همین حین، هان، پسری که جذابیتش زبانزد خاص و عام بود، در راهروها قدم میزد. نگاههای تحسینآمیز دختران مثل سایه او را دنبال میکردند، اما قلب هان برای هیچکدام نمیتپید. تا اینکه یک روز، نگاهش به ا.ت افتاد.
ا.ت غرق در بازی بود، تمام تمرکزش روی حلقه و امتیازها بود. ناگهان، یک شوت بلند از سمت دیگر زمین، توپ را به سمت صورت ا.ت پرتاب کرد. در کسری از ثانیه، قبل از اینکه ا.ت بتواند واکنشی نشان دهد، هان با سرعتی باورنکردنی خود را رساند و توپ را درست جلوی صورتش گرفت. نگاهشان در هم گره خورد. ا.ت برای اولین بار، چیزی جز جذابیت ظاهری در چشمان هان دید؛ نگاهی پر از نگرانی و هیجان. هان نیز در آن لحظه، شیفتۀ اراده و تمرکز ا.ت شد.
از آن روز به بعد، دنیای ا.ت و هان تغییر کرد. آن اتفاق، جرقهای بود برای شروع داستانی عاشقانه. هان که تا آن روز فقط در دنیای خودش سیر میکرد، حالا زندگی ا.ت را دنبال میکرد، او را در بازیهایش تشویق میکرد و کمکم علاقهاش به ا.ت بیشتر و بیشتر شد. ا.ت هم که ابتدا هیچ علاقهای به هان نداشت، با دیدن تلاشهای او و رفتارهای واقعیاش، شروع به دیدن او به شکلی دیگر کرد.
این شروعی بود برای داستانی که هیچکس، حتی خودشان، انتظارش را نداشتند. داستان بسکتبالیستی که قلبش را به یک شوت از راه دور باخت، و پسری که با یک حرکت قهرمانانه، دل باخت.
#تکپارتی
#هان
#سناریو
در دبیرستان پرهیاهو، جایی که هر گوشه آن داستانی در جریان بود، ا.ت با کفشهای ورزشیاش روی زمین چوبی سالن میلغزید. صدای برخورد توپ بسکتبال با زمین و نفسهای بریدهاش، موسیقی متن زندگی او بود. ا.ت، با قد بلند و حرکات ورزشیاش، ستاره بیچون و چرای تیم بسکتبال دختران بود. در همین حین، هان، پسری که جذابیتش زبانزد خاص و عام بود، در راهروها قدم میزد. نگاههای تحسینآمیز دختران مثل سایه او را دنبال میکردند، اما قلب هان برای هیچکدام نمیتپید. تا اینکه یک روز، نگاهش به ا.ت افتاد.
ا.ت غرق در بازی بود، تمام تمرکزش روی حلقه و امتیازها بود. ناگهان، یک شوت بلند از سمت دیگر زمین، توپ را به سمت صورت ا.ت پرتاب کرد. در کسری از ثانیه، قبل از اینکه ا.ت بتواند واکنشی نشان دهد، هان با سرعتی باورنکردنی خود را رساند و توپ را درست جلوی صورتش گرفت. نگاهشان در هم گره خورد. ا.ت برای اولین بار، چیزی جز جذابیت ظاهری در چشمان هان دید؛ نگاهی پر از نگرانی و هیجان. هان نیز در آن لحظه، شیفتۀ اراده و تمرکز ا.ت شد.
از آن روز به بعد، دنیای ا.ت و هان تغییر کرد. آن اتفاق، جرقهای بود برای شروع داستانی عاشقانه. هان که تا آن روز فقط در دنیای خودش سیر میکرد، حالا زندگی ا.ت را دنبال میکرد، او را در بازیهایش تشویق میکرد و کمکم علاقهاش به ا.ت بیشتر و بیشتر شد. ا.ت هم که ابتدا هیچ علاقهای به هان نداشت، با دیدن تلاشهای او و رفتارهای واقعیاش، شروع به دیدن او به شکلی دیگر کرد.
این شروعی بود برای داستانی که هیچکس، حتی خودشان، انتظارش را نداشتند. داستان بسکتبالیستی که قلبش را به یک شوت از راه دور باخت، و پسری که با یک حرکت قهرمانانه، دل باخت.
- ۱.۳k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط