✦━━━━━━━━━━━━━━✦
✦━━━━━━━━━━━━━━✦
🖤 زیر سایهی خون و اجبار 🖤
✦ پارت 2 — «قرارداد بسته شد» ✦
✦━━━━━━━━━━━━━━✦
هوای سالن سنگینتر از قبل شده بود.
هیچکس تکان نمیخورد، انگار نفس کشیدن هم باید با اجازه انجام میشد.
میا هنوز شوکه بود.
— «شما نمیتونید… منو مجبور کنید…»
پدرش آرام اما محکم گفت:
— «میتونیم.»
همین یک کلمه کافی بود.
Jung Kook یک قدم جلو آمد.
صدای کفشهایش روی سنگ مرمر مثل ضربه توی سکوت پیچید.
میا با خشم بهش نگاه کرد:
— «تو هم موافقی؟ واقعاً؟»
جونگکوک مکث کرد.
بعد خیلی سرد گفت:
— «این موضوع احساسات نیست.»
میا با عصبانیت خندید.
— «آها، پس چی هست؟ تجارت؟ خون؟ قدرت؟»
جونگکوک نگاهش را پایین آورد، بعد دوباره بالا آورد:
— «همهش.»
این جواب، بیشتر از هر چیزی میا را شکست.
یکی از مردهای خاندان جونگ جلو آمد و پروندهای روی میز گذاشت.
— «این قرارداد ازدواجه. امضا میشه، یا تبعاتش رو میپذیرید.»
میا با دست لرزان گفت:
— «تبعات؟ تهدیدم میکنید؟»
مرد لبخند نزد.
فقط گفت:
— «این خانوادهها تهدید نمیکنن… تصمیم میگیرن.»
سکوت افتاد.
میا نگاهش را به پدرش دوخت.
— «تو واقعاً داری این کارو با من میکنی؟»
پدرش فقط گفت:
— «برای زنده موندن خانواده.»
این جمله، آخرین ضربه بود.
میا چیزی نگفت.
فقط نگاهش خالی شد.
چند ساعت بعد…
اتاق شخصی میا.
در بسته شد.
دو محافظ بیرون ایستاده بودند.
میا روی تخت نشسته بود، نگاهش به دستهای خودش.
در ذهنش فقط یک جمله تکرار میشد:
“تو دیگه انتخاب نداری.”
ناگهان صدای تقهای به در آمد.
بعد بدون اجازه باز شد.
Jung Kook وارد شد.
میا سریع بلند شد.
— «تو اینجا چی کار میکنی؟!»
جونگکوک در را بست.
آرام گفت:
— «اومدم یه چیزو روشن کنم.»
میا با عصبانیت گفت:
— «هیچی برای روشن شدن وجود نداره!»
جونگکوک چند قدم جلو آمد.
صدایش پایین و جدی بود:
— «این ازدواج قراره اتفاق بیفته.»
میا عقب رفت.
— «من هیچ وقت قبول نمیکنم.»
جونگکوک نگاهش را مستقیم کرد:
— «لازم نیست قبول کنی.»
مکث.
— «فقط باید زنده بمونی تا تموم بشه.»
سکوت اتاق شکست.
میا برای اولین بار… واقعاً ترسید.
نه از ازدواج.
از این جمله.
✦ پایان پارت 2 ✦
🖤 زیر سایهی خون و اجبار 🖤
✦ پارت 2 — «قرارداد بسته شد» ✦
✦━━━━━━━━━━━━━━✦
هوای سالن سنگینتر از قبل شده بود.
هیچکس تکان نمیخورد، انگار نفس کشیدن هم باید با اجازه انجام میشد.
میا هنوز شوکه بود.
— «شما نمیتونید… منو مجبور کنید…»
پدرش آرام اما محکم گفت:
— «میتونیم.»
همین یک کلمه کافی بود.
Jung Kook یک قدم جلو آمد.
صدای کفشهایش روی سنگ مرمر مثل ضربه توی سکوت پیچید.
میا با خشم بهش نگاه کرد:
— «تو هم موافقی؟ واقعاً؟»
جونگکوک مکث کرد.
بعد خیلی سرد گفت:
— «این موضوع احساسات نیست.»
میا با عصبانیت خندید.
— «آها، پس چی هست؟ تجارت؟ خون؟ قدرت؟»
جونگکوک نگاهش را پایین آورد، بعد دوباره بالا آورد:
— «همهش.»
این جواب، بیشتر از هر چیزی میا را شکست.
یکی از مردهای خاندان جونگ جلو آمد و پروندهای روی میز گذاشت.
— «این قرارداد ازدواجه. امضا میشه، یا تبعاتش رو میپذیرید.»
میا با دست لرزان گفت:
— «تبعات؟ تهدیدم میکنید؟»
مرد لبخند نزد.
فقط گفت:
— «این خانوادهها تهدید نمیکنن… تصمیم میگیرن.»
سکوت افتاد.
میا نگاهش را به پدرش دوخت.
— «تو واقعاً داری این کارو با من میکنی؟»
پدرش فقط گفت:
— «برای زنده موندن خانواده.»
این جمله، آخرین ضربه بود.
میا چیزی نگفت.
فقط نگاهش خالی شد.
چند ساعت بعد…
اتاق شخصی میا.
در بسته شد.
دو محافظ بیرون ایستاده بودند.
میا روی تخت نشسته بود، نگاهش به دستهای خودش.
در ذهنش فقط یک جمله تکرار میشد:
“تو دیگه انتخاب نداری.”
ناگهان صدای تقهای به در آمد.
بعد بدون اجازه باز شد.
Jung Kook وارد شد.
میا سریع بلند شد.
— «تو اینجا چی کار میکنی؟!»
جونگکوک در را بست.
آرام گفت:
— «اومدم یه چیزو روشن کنم.»
میا با عصبانیت گفت:
— «هیچی برای روشن شدن وجود نداره!»
جونگکوک چند قدم جلو آمد.
صدایش پایین و جدی بود:
— «این ازدواج قراره اتفاق بیفته.»
میا عقب رفت.
— «من هیچ وقت قبول نمیکنم.»
جونگکوک نگاهش را مستقیم کرد:
— «لازم نیست قبول کنی.»
مکث.
— «فقط باید زنده بمونی تا تموم بشه.»
سکوت اتاق شکست.
میا برای اولین بار… واقعاً ترسید.
نه از ازدواج.
از این جمله.
✦ پایان پارت 2 ✦
- ۶۳۷
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط