متن

"متن"
※تذکر: متن دردناکِ※
دازای..مردی با موهای قوه ای تیره..
و با چشمانی ک مدتی ست برق خود را از دست داده..
میان دیواره هایی از جنس استریل.. و بوی الکل و ضد افونی کننده همه جا را فرا گرفته بود...
دازای از پنجره به بیرون زل زده بود و به قطرات باران ک شیشه رو در اغوش میگرفت نگاه میکرد..
گلویش سوزش داشت...
صدایش گرفته بود و چشمانش تیره بود..
.. ناگهان چیزی به او هجوم اورد..
از جای خود بلند شد و با تمام توانانی ک داشت از اتاق خارج شد.. با این حال باز هم کند بود..
.. به سمت اتاقی میرفت..
که امیدش.. بیشترین دلیل لبخندش.. و دلیل ارامشش انجا بود..
پشت در ایستاد... نفس عمیقی کشید..لبخندی زد و دست های بی رمقش بالا امدند تا به در کوبیده شوند.
چند لحظه بعد "بیا تو"..
صدای مردی جوان با موهای زنجبیلی که امید بقش مرد غرق شده در پوچی بود..
دازای وارد اتاق شد.. برای چند لحظه با لبخند مصنوعی و بی عیب و نقصش به چویا نگاه کرد..
رفت و کنار مرد جوان نشست.. سرش را میان موهای زنجبیلی رنگش فرو برد و بویش را استشمام کرد..
چویا لبخندی زد و سر دازای را نوازش کرد..
" خوشحالم ک با اون همه اسیب زنده موندی.. باکا"..
دازای لبخندی تلخ زد.. مگر این همان چیزی نبود ک سال ها برایش تلاش میکرد..
پس.. پس چرا الان درد داشت..
.. "دازای؟"..
فقط سکوت.. بی حرکت.. و گرمای رو به کاهش..
" دازای!؟.. "
... مرد مو تیره..اخرین نفس هایش را فدای کلماتی کرد...
و بعد....
اشک.. اشک های چویا سرازیر شد..
و محکم مرد موتیره را در اغوش گرفت..
و اخرین کلمات را مرور میکرد..
"دوست دارم.. حلزون.."

_--اما فک میکنم این همان مرگ زیبایی بود ک دازای میخواست...--_

«چند از 10/0؟»
دیدگاه ها (۲۳)

"متن" .."رز".. رز سفیدساده.. وقتی نا امیدی کنج خلوت این برزخ...

#Dazai_Osamu, #Nakahara_Chuya, #Nakajima_Atsoshi, #Akutagav...

یه کلمه بگید، باهاش براتون متن بنویسم. «بیکاری»

...

شامپاین part:3خون جلو چشم دازای رو گرفته ...

#شامپاین part:5دازای چشمانش را تنگ کرده و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط