پارت
پارت۴
آقای چو:خب من معلوم نیست کی برگردم برای همین میخواستم بگم تا وقتی برگشتم اگه دوست داری برو جای دیگه ای کار کن
کوک:بله
آقای چو:خب پس بهتره بریم سر کارمون
کوک:چشم
و رفتم تا کار مو شروع کنم
(فلش بک به موقع غروب)
آقای چو:خب کار مون تموم شد بهتره بری خونه
کوک:بله .....امیدوارم به سلامت برسین
آقای چو: ممنونم پسرم
کوک: خدانگهدار
آقای چو: خدانگهدار
و از مغازه بیرون اومدم اهه نشد این ادم یکجا کار کنم
جیمین:کوکککککک
به سمت صدا چرخیدم کخ دیدم جین و کوک دارن به سمت من میدون
جیمین:هی ...(نفس زدم)کوک اگه..... گفتی چی .....شده
کوک:یکم نفس بگیر بعد حرفتو بزن بچه
جبمین:بچه خودتی
کوک:حتما
جین:بسه دیگه
کوک:خب حالا چی شده
جیمین:شاهزاده داره برای قصر خدمتکار و اشپز و....... جمع میکنه
کوک:خب حالا من چکار کنم به من چه
جیمین:خاک تو سرت به من چه یعنی چی دارم میگم شاهزاده تهیونگگگگ
کوک:خب منم دارم میگم که چی
جین:ما میخوایم بریم برای شاهزاده کار کنیم
کوک:صبر کن ببینم میخواین برین
جیمین:معلومه که اره
کوک:تو که این کارایی که گفتی رو بلد نیستی
جیمین:پرستارم میخوان
کوک:اهااا حالا بگو تازه اگه بری پرستار شی باید بری قسمت سربازا
جیمین:میدونم
کوک:خب پس چطور میخوای شاهزاده رو ببینی
جیمین:از کجا معلوم شاید اومد سری به سربازا بزنه تاره شنیدم به فرمانده ی ارشد هم دوسته
کوک:اها...خب کی قراره بری فردا عصر تو هم میای
کوک:من ...نه نمیخوام
جیمین:چراااا
کوک:تخه باید مراقب مادرم باشم
جین:نگران نباش میخوای ببریمش درمانگاه اونجا بهتر نیست
کوک:خب .....چرا فکر کنم بهتر باشه
جین:خوبه پس فردا میایم ببریمش بعد خودمون میریم قصررررر
جیمین:ارههه
(فلش بک به فردا عصر)
کوک:مادر گفتم که نگران نباش زود برمیگردم
مادر کوک:,ولی اخه اونجا پره از الفا ها نمیخوام کاری باهات کنن
کوک: حواسم هست نگران نباش(لبخند)
مادر کوک:باشه ولی گه دیدی اذیتت میکنن برگرد
کوک:چشم مادر
و بعد بوسه ای روی گونه اش گذاشتم و از اونجا رفتم
جیمین:بدویین الان در رو میبندن
جین:خیل خب جوجه بریم(خنده)
جیمین:باز گفت جوجه
کوک:جوجه جوجه جوجه جوجه
جیمین:یاااا تو شروع نکن
کوک:( خنده)
چیزی نگذشت که به قصر رسیدیم رفتیم داخل که دیدیم بقیه به یک خط ایستادن ما هم کنارشون وایسادیم
و سپس چیزی نگذشت که صدای قدم های محکمی رو که هر لحظه نزدیک تر میشد شنیدیم
مرد:احترام بگذارین
و بعد همه تعظیمی کردن..............
آقای چو:خب من معلوم نیست کی برگردم برای همین میخواستم بگم تا وقتی برگشتم اگه دوست داری برو جای دیگه ای کار کن
کوک:بله
آقای چو:خب پس بهتره بریم سر کارمون
کوک:چشم
و رفتم تا کار مو شروع کنم
(فلش بک به موقع غروب)
آقای چو:خب کار مون تموم شد بهتره بری خونه
کوک:بله .....امیدوارم به سلامت برسین
آقای چو: ممنونم پسرم
کوک: خدانگهدار
آقای چو: خدانگهدار
و از مغازه بیرون اومدم اهه نشد این ادم یکجا کار کنم
جیمین:کوکککککک
به سمت صدا چرخیدم کخ دیدم جین و کوک دارن به سمت من میدون
جیمین:هی ...(نفس زدم)کوک اگه..... گفتی چی .....شده
کوک:یکم نفس بگیر بعد حرفتو بزن بچه
جبمین:بچه خودتی
کوک:حتما
جین:بسه دیگه
کوک:خب حالا چی شده
جیمین:شاهزاده داره برای قصر خدمتکار و اشپز و....... جمع میکنه
کوک:خب حالا من چکار کنم به من چه
جیمین:خاک تو سرت به من چه یعنی چی دارم میگم شاهزاده تهیونگگگگ
کوک:خب منم دارم میگم که چی
جین:ما میخوایم بریم برای شاهزاده کار کنیم
کوک:صبر کن ببینم میخواین برین
جیمین:معلومه که اره
کوک:تو که این کارایی که گفتی رو بلد نیستی
جیمین:پرستارم میخوان
کوک:اهااا حالا بگو تازه اگه بری پرستار شی باید بری قسمت سربازا
جیمین:میدونم
کوک:خب پس چطور میخوای شاهزاده رو ببینی
جیمین:از کجا معلوم شاید اومد سری به سربازا بزنه تاره شنیدم به فرمانده ی ارشد هم دوسته
کوک:اها...خب کی قراره بری فردا عصر تو هم میای
کوک:من ...نه نمیخوام
جیمین:چراااا
کوک:تخه باید مراقب مادرم باشم
جین:نگران نباش میخوای ببریمش درمانگاه اونجا بهتر نیست
کوک:خب .....چرا فکر کنم بهتر باشه
جین:خوبه پس فردا میایم ببریمش بعد خودمون میریم قصررررر
جیمین:ارههه
(فلش بک به فردا عصر)
کوک:مادر گفتم که نگران نباش زود برمیگردم
مادر کوک:,ولی اخه اونجا پره از الفا ها نمیخوام کاری باهات کنن
کوک: حواسم هست نگران نباش(لبخند)
مادر کوک:باشه ولی گه دیدی اذیتت میکنن برگرد
کوک:چشم مادر
و بعد بوسه ای روی گونه اش گذاشتم و از اونجا رفتم
جیمین:بدویین الان در رو میبندن
جین:خیل خب جوجه بریم(خنده)
جیمین:باز گفت جوجه
کوک:جوجه جوجه جوجه جوجه
جیمین:یاااا تو شروع نکن
کوک:( خنده)
چیزی نگذشت که به قصر رسیدیم رفتیم داخل که دیدیم بقیه به یک خط ایستادن ما هم کنارشون وایسادیم
و سپس چیزی نگذشت که صدای قدم های محکمی رو که هر لحظه نزدیک تر میشد شنیدیم
مرد:احترام بگذارین
و بعد همه تعظیمی کردن..............
- ۱.۳k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط