مرز ترس
مرز ترس
#درخواستی
PART.1
باران شلاق میزد به پنجرههای عمارت. ماری، خیس و وحشتزده، توی هال بزرگ ایستاده بود. بوی عتیقه و چرم، غلیظ و خفهکننده.
صدای قدمهای آشنا، اما خطرناک، از پلهها پایین آمد. تهیونگ.
تیپ مشکی، لبخند کج، نگاهی که انگار روحش را میدید.
تهیونگ: «به عمارت من خوش اومدی، پرنسس. هرچند دوسش نداشتی..»
ماری عقب رفت، انگار دیواری نامرئی پشت سرش بود.
ماری: «چرا منو آوردی اینجا؟ پدرم دنبالمه!»
تهیونگ خندید. خندهای که سرما را در دل ماری انداخت.
تهیونگ: «پدرت؟ اون فقط سایهایه که نمیذاره من به تنها چیزی که میخوام، یعنی خودت، برسم.»
دستش را به سمت صورت ماری دراز کرد، اما فقط هوا را لمس کرد.
تهیونگ: «و من از سایهها متنفرم.
تهیونگ داشت کم کم به ماری نزدیک میشد که صدای نوتیف موبایلش متوقفش کرد
خبر به تهیونگ رسید. پدر ماری سرسخت تر از چیزی که فکرشو میکرد داره دنبال دخترش میگرده..
تهیونگ گوشی روی کاناپه کنار ماری پرت کرد، نگاهش سردتر از یخ شد.
تهیونگ: «فکر کرده میتونه ملکه من رو پس بگیره؟»
ماری که کنارش بود، با ترس پرسید:
ماری: «داری چی کار میکنی؟»
تهیونگ برگشت، نگاهش مستقیم به چشمهای ماری دوخته شد.
تهیونگ: «به پدرت یاد میدم که وارد قلمرو قلب من نشه. و بهش یادآوری میکنم که تو دیگه مال اون نیستی.»
بعد، با لحنی تهدیدآمیز، اما انگار برای ماری تعریف میکرد:
تهیونگ: «اگه یه تار مو از سرت کم بشه، پدرت رو زنده نمیذارم. ولی اگه خیلی اذیتم کنی… شاید یه درس دیگه بهش بدم.»
ماری رنگش پرید.
ماری: «داری شوخی میکنی دیگه.!؟»
تهیونگ: «من هیچوقت سرِ تو شوخی نمیکنم، ماری. و اینو پدرت هم به زودی میفهمه.»
continues.....
#درخواستی
PART.1
باران شلاق میزد به پنجرههای عمارت. ماری، خیس و وحشتزده، توی هال بزرگ ایستاده بود. بوی عتیقه و چرم، غلیظ و خفهکننده.
صدای قدمهای آشنا، اما خطرناک، از پلهها پایین آمد. تهیونگ.
تیپ مشکی، لبخند کج، نگاهی که انگار روحش را میدید.
تهیونگ: «به عمارت من خوش اومدی، پرنسس. هرچند دوسش نداشتی..»
ماری عقب رفت، انگار دیواری نامرئی پشت سرش بود.
ماری: «چرا منو آوردی اینجا؟ پدرم دنبالمه!»
تهیونگ خندید. خندهای که سرما را در دل ماری انداخت.
تهیونگ: «پدرت؟ اون فقط سایهایه که نمیذاره من به تنها چیزی که میخوام، یعنی خودت، برسم.»
دستش را به سمت صورت ماری دراز کرد، اما فقط هوا را لمس کرد.
تهیونگ: «و من از سایهها متنفرم.
تهیونگ داشت کم کم به ماری نزدیک میشد که صدای نوتیف موبایلش متوقفش کرد
خبر به تهیونگ رسید. پدر ماری سرسخت تر از چیزی که فکرشو میکرد داره دنبال دخترش میگرده..
تهیونگ گوشی روی کاناپه کنار ماری پرت کرد، نگاهش سردتر از یخ شد.
تهیونگ: «فکر کرده میتونه ملکه من رو پس بگیره؟»
ماری که کنارش بود، با ترس پرسید:
ماری: «داری چی کار میکنی؟»
تهیونگ برگشت، نگاهش مستقیم به چشمهای ماری دوخته شد.
تهیونگ: «به پدرت یاد میدم که وارد قلمرو قلب من نشه. و بهش یادآوری میکنم که تو دیگه مال اون نیستی.»
بعد، با لحنی تهدیدآمیز، اما انگار برای ماری تعریف میکرد:
تهیونگ: «اگه یه تار مو از سرت کم بشه، پدرت رو زنده نمیذارم. ولی اگه خیلی اذیتم کنی… شاید یه درس دیگه بهش بدم.»
ماری رنگش پرید.
ماری: «داری شوخی میکنی دیگه.!؟»
تهیونگ: «من هیچوقت سرِ تو شوخی نمیکنم، ماری. و اینو پدرت هم به زودی میفهمه.»
continues.....
- ۲۱۸
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط