سالها پیش وقتی کلاس هفتم بودم

سالها پیش وقتی کلاس هفتم بودم
پدرم در شرکت نفت آبادان شاغل بود وماهم در منطقه شرکت نفتی نشین (بریم آبادان )سکناداشتیم..
نزدیک امتحانات بودمن هرروز عصرباعبود گرسنه( همکلاسیم) میرفتیم توی پارک کوچک ،محل و درس میخوندیم عبود گرسنه آدم تنبل وبیخودی بود ودرسش هم خوب نبود ولی از حق نگذریم که مکالمه و زبان انگلیسیش توی تمام دبیرستان از همه بهتر که چ عرض کنم ،
عالی بود..
انگلیس های شاغل، در پالایشگاه آبادان هم در همون محله بریم زندگی میکردن ..
عصر ها که کمی از گرما وتب وتاب هوا کاسته میشد دختر های انگلیسی هم به همون پارک میومدن وتنیس بازی میکردن از عمو علی سمبوسه میخریدن..
بین اونها ی دختر ی هم سن وسال خودم بود که دوستاش اونوماریا صدا میکردن..
ماریا دختر ی بود با موهای بلوند وچشمان سبز وزیبا ،چشمانی که نگاه کردن به آن انسان را از خود بیخود میکرد..
خیلی به گل رز علاقه داشت وهر روزکلی باهمون زبون خودش که من، نمیدونم چی میگفت، باگل های پارک صحبت میکرد..
فکر کنم برعکس من گل ها متوجه میشدن که چی میگه..
کم کم علاقه زیادی به ماریا پیدا کردم ولی نه زبان گفتنش را داشتم ونه رویش را،
بلاخره دلم را به دریا زدم وهرچه خواستم از علاقه ام از چشمان افسونگرش ازاهدافم در آینده، برایش نوشتم.
نوشتم که در آینده که بزرگ شدم میخواهم خلبان بشم وهمیشه توی آسمان باشم و یک خودروی پورشه آلبالویی رنگ هم بخرم وحیاط خانه ام را پرکنم از گل های رز ودختر ی داشته باشم به قشنگی تووباچشمانی سبز، تمام حرف هایی را که در دلم بود نوشتم ،
چون کم رو بودم وخجالتی وزبان انگلیسیم هم بلد نبودم از عبودگرسنه خواستم که نا مه را برایم به زبان انگلیسی بنویسد واز طرف من به ماریا بدهد ..
عبود میگفت من از این خارجی ها خوشم نمیاد ولی بخاطر تو اینکار را میکنم..
بعد هاهرچه منتظر شدم هیچ جوابی از ماریا نیامدودوباره برایش نوشتم..
ولی باز جوابی نیامد..
تا اینکه اون سال بخاطر شغل پدرم از آنجا به تهران آمدیم ودر تهران ساکن شدیم هرچه نامه برای ماریا وعبود فرستادم ،
جوابی نیامد..
سالها از آ نروزها گذشت ومن همیشه از ترس دوباره گرفتار شدن،
از هرچه چشم سبز رنگ بود فراری شدم.
ولی هیچگاه نه ماریا را فراموش کردم ونه از علاقه ام به او کم شد..
من به خواندن درس وادامه تحصیل علاقه ای نداشتم وبه همین خاطر در درس خواندن موفق نشدم.. وسالهاست که درس را رها ودر حرفه نصب دزد گیرساختمان وآنتن مرکزی مشغول به کارشده ام..
آن روز ی مشتری برای راه اندازی سیستم دزد گیر منزلش بهم زنگ زد آدرس منزلشون زعفرانیه بود ..
بعد از ظهر بود که به آدرس مورد نظر رسیدم سریدار خانه ،خانه که چ عرض کنم "کاخ "در را باز کرد ..
خیلی عصبانی، اولش فکر کردم صاحب خانه ایشونه گفتم ببخشید ارباب دستم بند بود ،بخاطر این دیر خدمت رسیدم..
گفت؛ارباب چیه ارباب کیه من سرایدار منزلم ،آقا دارن از فرودگاه میان خانوم هم رفته استقبالشون ،تا نیامدن کارت را انجام بده وبرو..
حیاطی بودبرزگ پر از گلهای رز، محمدی وژرورا،خلاصه انواع رز های رنگارنگ هلندی انسان را شیفته میکرد..
بی شباهت به بهشت نبود..
اول سیم کشی قسمت های توی ساختمان را چک کردم وبعد به اتفاق سرایدار برای تنظیم وراه اندازی بلند گوی دزدگیر به پشت بام رفتیم ..
در حال تنظیم بودم که درب پارکینگ باز شد وخودروی پورشه آلبالویی رنگی وارد حیاط شد سرایدار گفت آقا وخانومه ،
ابتدا دختری از خودروخارج شدو درپی آن مادرش،
برای یک آن سر جایم میخکوب شدم با اینکه سالهای زیادی از اون موقع میگذشت، ولی هیچوقت چهر ه ماریا رااز یاد نبرده بودم خدای من ماریا بودو چقدر مادر ودختر شبیه به هم،
سریدار که تعجبم را دید گفت ماریا ،خانوم خونه ، اصالتا انگلیسی هستش واونم خترشه رفته بودن استقبال آقا فرود گاه وادامه داد که آقا خلبان هوا پیما هستن.همینطور که باتعجب نگاه میکردم چشمم به شوهر ماریا افتاد که لباس خلبانی تنش بود .
هیچوقت توی خواب هم فکر نمیکردم که عبود گرسنه هم یک روز خلبان بشود..
بی انکه حرفی بزنم وسایلم راجمع وخانه خارج شدم وباخودم فکر میکردم که کجای کارم اشتباه بوده است.....
(ر__ش__ج__ر)
دیدگاه ها (۱)

هرسال به روزعاشورا که نزدیک میشویم..انگار چرخ زمین وزمان از...

قدیم تر ها راهمان زیاد به پنچر گیری می افتاد .جلوی دوچرخه سا...

آقا کبود خیره شده بود به عکس بی بی گل وزیر لب با خودش ی چیزی...

بچه که بودم توی تمام فامیل خانواده ما ،ازهمه کم جمعیت تر بو...

ادامه پارت ۱۶

Forced to be by your sideبه اجبار کنار تو part:2علامت جونگکو...

اول از همه بگم که می‌دونم ربطی به موضوع پیجم نداره ولی این م...

بی رحمی؟پارت¹¹کوک.خب ببین یه مدت طولانی قراره خانوادم اینجا ...

پشت نگاه سردت....17ویو تهیونگبعد چند ساعت مهمونی، بالاخره او...

آوای شبپارت۲۱ویو نویسندهساعت:۲:۰۰ بعد از رفتن بکی انیا به خد...

روز بعد ویو اتچشمام رو باز کردم هنوز تو اون اتاق بودم به سخت...

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت - 𝆏۱۱●•_شرلوک هلمز_هنوز همون‌جا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط