#قرارداد_دوستانه s2p4
#قرارداد_دوستانه s2p4
ویو هانا :
دستم رو روی گونه کوچیک و نرمش کشیدم .
لیلی جوری بغض کرده بود که حس میکردم اگه گریه نکنه خفه میشه .
کوک دقیقا کنار لیلی نشسته بود و به جسم کوچولویی که توی آغوشش بود با لبخند نگاه میکرد .
کوک : واقعا...خیلی شبیه تو شده...فکر نمیکردم.
هانا : موافقم ، واقعا شبیهته (خنده و گریه)
لیلی اروم خندید ، بوسه کوچیکی روی گونه پسر کوچولوش کاشت .
لیلی : جونگ هییی ، واقعا تو انقدر شبیه مامانی...؟؟؟
بلاخره گریه کرد ، بلاخره توی ۸ ماه گذشته اشک ریخت .
همه مون از ورود این کوچولو به این دنیا شوکه بودیم .
ولی همه مون امید داشتیم که جونگ هی کوچولو میتونه حالمون رو از چیزی که هست بهتر کنه .
هانا : امیدوارم مثل اسمش، همیشه درخشان و با شکوه باشه .
جونگ هی آروم توی بغل لیلی سرش رو عقب برد و بغض کرد ، از وقتی وارد بخش شده بود اولین باری بود که گریه میکرد ، با چیزی که من از مامان باباش دیده بودم خیلی برام عجیب بود ، ولی این پسر کوچولو یه جور دیگه ای مظلوم بود .
لیلی : چرا گریه میکنی مامان...
نامجون : شاید گشنشه
کوک : دلش درد نمیکنه ؟؟؟
آروم نگاهی بهشون انداختم و زیر لبی خندیدم .
هانا : شاید فقط میخواد بغل باباش باشه...
کوک یکی از دست هاش رو زیر سرش و دست دیگه ش رو دور پاهای کوچیکش انداخت و جونگ هی رو توی بغلش گرفت .
از اینکه بلافاصله گریه ش آروم شد تعجب نکردم .
کوک خم شد و آروم دم گوشش آهنگی رو زمزمه کرد .
کوک :
Hwangholhaessdeon gieog sog-e
Na hollo chum-eul chwodo biga naelijanh-a
I angaega geodhil ttaejjeum
Jeoj-eun ballo dallyeogal ge
Geuttae nal an-ajwo
Bamhaneul-e hwanhage ulgo issneun geos gat-aseo
Eonjenga achim-i oneun geol armyeonseodo
Byeolcheoleom neoui haneur-e meomulgo sip-eoss-eo
و آروم بوسه ای روی گونه پسر کوچولوش زد .
جونگ هی انقدر کوچیک بود که توی دستای باباش گم میشد .
و اولین بار بود که دیدم کوک داره اشک میریزه .
توی تمام این مدت...برای اولین بار
ویو هانا :
دستم رو روی گونه کوچیک و نرمش کشیدم .
لیلی جوری بغض کرده بود که حس میکردم اگه گریه نکنه خفه میشه .
کوک دقیقا کنار لیلی نشسته بود و به جسم کوچولویی که توی آغوشش بود با لبخند نگاه میکرد .
کوک : واقعا...خیلی شبیه تو شده...فکر نمیکردم.
هانا : موافقم ، واقعا شبیهته (خنده و گریه)
لیلی اروم خندید ، بوسه کوچیکی روی گونه پسر کوچولوش کاشت .
لیلی : جونگ هییی ، واقعا تو انقدر شبیه مامانی...؟؟؟
بلاخره گریه کرد ، بلاخره توی ۸ ماه گذشته اشک ریخت .
همه مون از ورود این کوچولو به این دنیا شوکه بودیم .
ولی همه مون امید داشتیم که جونگ هی کوچولو میتونه حالمون رو از چیزی که هست بهتر کنه .
هانا : امیدوارم مثل اسمش، همیشه درخشان و با شکوه باشه .
جونگ هی آروم توی بغل لیلی سرش رو عقب برد و بغض کرد ، از وقتی وارد بخش شده بود اولین باری بود که گریه میکرد ، با چیزی که من از مامان باباش دیده بودم خیلی برام عجیب بود ، ولی این پسر کوچولو یه جور دیگه ای مظلوم بود .
لیلی : چرا گریه میکنی مامان...
نامجون : شاید گشنشه
کوک : دلش درد نمیکنه ؟؟؟
آروم نگاهی بهشون انداختم و زیر لبی خندیدم .
هانا : شاید فقط میخواد بغل باباش باشه...
کوک یکی از دست هاش رو زیر سرش و دست دیگه ش رو دور پاهای کوچیکش انداخت و جونگ هی رو توی بغلش گرفت .
از اینکه بلافاصله گریه ش آروم شد تعجب نکردم .
کوک خم شد و آروم دم گوشش آهنگی رو زمزمه کرد .
کوک :
Hwangholhaessdeon gieog sog-e
Na hollo chum-eul chwodo biga naelijanh-a
I angaega geodhil ttaejjeum
Jeoj-eun ballo dallyeogal ge
Geuttae nal an-ajwo
Bamhaneul-e hwanhage ulgo issneun geos gat-aseo
Eonjenga achim-i oneun geol armyeonseodo
Byeolcheoleom neoui haneur-e meomulgo sip-eoss-eo
و آروم بوسه ای روی گونه پسر کوچولوش زد .
جونگ هی انقدر کوچیک بود که توی دستای باباش گم میشد .
و اولین بار بود که دیدم کوک داره اشک میریزه .
توی تمام این مدت...برای اولین بار
- ۳۰۷
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط