رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۸۳
_اومده اما وقتی اومد میخواست کاري بکنه که...
کاري بکنه که...
با ترس گفتم: حرف نزن باید... باید به اورژانس زنگ
بزنیم، تو هم یه چیزي بذار رو محل خونریزیش.
مغزم مثل ماشینی شده بود که کلی راه رفته و داغ
کرده و دیگه کشش راه رفتنی نداره.
گوشیمو با دستهاي لرزونم از کیفم بیرون آوردم اما
از دستم در رفت.
خواست بلندش کنه که سریع گفتم: نه، ممکنه
سرش خونریزي داخلی یه چیزي بکنه.
نفسهام به زور بالا میومدند و از رنگ رو به کبود
خودشم معلوم بود که حسابی ترسیده.
گوشیمو از روي زمین برداشتم و شمارهی اورژانسو
گرفتم.
******
روي صندلی نشسته بود و دستشو توي موهاش فرو
کرده بود.
قلبم از استرس و ترس انگار میخواست بیرون بزنه.
هی میخواستم ازش بپرسم لادن چرا اون طوري شد
و اونجا چیکار میکرد اما با دیدن حالش سکوت می
کردم.
زیر لب زمزمهوار گفت: اگه بمیره چی؟
حتی حرفشم چهار ستون بدنمو میلرزونه.
مهرداد قاتل بشه؟ نه امکان نداره!
-اینقدر منفی بازي نکن، چیزیش نمیشه.
تندتر با پاش ضرب گرفت.
با بیرون اومدن دکتر از اتاق زودتر از من بلند شد.
-چی شد دکتر؟
از جام بلند شدم.
-نگران نباشید، خونریزي داخلی نداشت، فقط
شکستگی سره که اینم چند وقت دیگه خوب میشه.
به وضوح راحتی خیال مهرداد رو به چشم دیدم.
نفس آسودهاي کشیدم.
مهرداد: ممنون دکتر.
دکتر سري تکون داد و رفت.
باز روي صندلی نشست و با دو دستش صورتشو پوشوند.
قلبم کم کم داشت آروم میشد و یخ زدگی تنم هم
کمتر.
قاتل؟ اما مگه اون نبود که میخواست به اون راحتی
ایمانو بکشه حالا چرا اینقدر ترسیده؟
جدي بهش نگاه کردم.
-مهرداد؟
سرشو بالا آورد.
-تو میترسی قاتل بشی؟
ابروهاش بالا پریدند.
-نه پس دوست دارم، حرفا میزنیا!
پوزخندي زدم.
-پس چطور میخواستی ایمانو بکشی؟ هان؟
نگاهش جدیتر شد.
-همه چیز براي تو فرق میکنه، گفتم که حاضرم
بخاطر تو قاتلم بشم.
دستهامو داخل جیبهام بردم.
-لادن اونجا چیکار میکرد؟
به صندلی تکیه دادم.
-بشین.
_راحتم.
کمی بهم خیره شد و بعد گفت: اومد خونه، خواست
تحر*یکم کنه تا باهام رابطه داشته باشه.
اخمهام شدید درهم رفت و تموم تنم از عصبانیت گر گرفت.
_خب؟
_ازش دوري میکردم اما اون حسابی زده بود به سرش، اومدم به عقب هلش بدم که سرش محکم به میز خورد و اینطوري شد.
عمیق به چشمهاش نگاه کردم.
از جاش بلند شد و رو به روم وایساد.
-اینطور نگام نکن، به روح مامانم دارم راست میگم.
اخمهام از هم باز شدند.
نگاهش رنگ احساس گرفت.
-من فقط تو رو میبینم مطهره، فقط تو رو میخوام.
فقط سکوت کردم.
لبخند محوي زد.
-مطهره؟
با کمی مکث گفتم: بله؟
خوب بهم نزدیک شد.
-فردا میخوام یه چیز مهمیو بهت بگم، یه چیزي
که خیلی وقته توي دلم مثل یه راز مونده.
کنجکاوي مثل خوره به جونم افتاد.
-خب الان بگو.
#پارت_۲۸۳
_اومده اما وقتی اومد میخواست کاري بکنه که...
کاري بکنه که...
با ترس گفتم: حرف نزن باید... باید به اورژانس زنگ
بزنیم، تو هم یه چیزي بذار رو محل خونریزیش.
مغزم مثل ماشینی شده بود که کلی راه رفته و داغ
کرده و دیگه کشش راه رفتنی نداره.
گوشیمو با دستهاي لرزونم از کیفم بیرون آوردم اما
از دستم در رفت.
خواست بلندش کنه که سریع گفتم: نه، ممکنه
سرش خونریزي داخلی یه چیزي بکنه.
نفسهام به زور بالا میومدند و از رنگ رو به کبود
خودشم معلوم بود که حسابی ترسیده.
گوشیمو از روي زمین برداشتم و شمارهی اورژانسو
گرفتم.
******
روي صندلی نشسته بود و دستشو توي موهاش فرو
کرده بود.
قلبم از استرس و ترس انگار میخواست بیرون بزنه.
هی میخواستم ازش بپرسم لادن چرا اون طوري شد
و اونجا چیکار میکرد اما با دیدن حالش سکوت می
کردم.
زیر لب زمزمهوار گفت: اگه بمیره چی؟
حتی حرفشم چهار ستون بدنمو میلرزونه.
مهرداد قاتل بشه؟ نه امکان نداره!
-اینقدر منفی بازي نکن، چیزیش نمیشه.
تندتر با پاش ضرب گرفت.
با بیرون اومدن دکتر از اتاق زودتر از من بلند شد.
-چی شد دکتر؟
از جام بلند شدم.
-نگران نباشید، خونریزي داخلی نداشت، فقط
شکستگی سره که اینم چند وقت دیگه خوب میشه.
به وضوح راحتی خیال مهرداد رو به چشم دیدم.
نفس آسودهاي کشیدم.
مهرداد: ممنون دکتر.
دکتر سري تکون داد و رفت.
باز روي صندلی نشست و با دو دستش صورتشو پوشوند.
قلبم کم کم داشت آروم میشد و یخ زدگی تنم هم
کمتر.
قاتل؟ اما مگه اون نبود که میخواست به اون راحتی
ایمانو بکشه حالا چرا اینقدر ترسیده؟
جدي بهش نگاه کردم.
-مهرداد؟
سرشو بالا آورد.
-تو میترسی قاتل بشی؟
ابروهاش بالا پریدند.
-نه پس دوست دارم، حرفا میزنیا!
پوزخندي زدم.
-پس چطور میخواستی ایمانو بکشی؟ هان؟
نگاهش جدیتر شد.
-همه چیز براي تو فرق میکنه، گفتم که حاضرم
بخاطر تو قاتلم بشم.
دستهامو داخل جیبهام بردم.
-لادن اونجا چیکار میکرد؟
به صندلی تکیه دادم.
-بشین.
_راحتم.
کمی بهم خیره شد و بعد گفت: اومد خونه، خواست
تحر*یکم کنه تا باهام رابطه داشته باشه.
اخمهام شدید درهم رفت و تموم تنم از عصبانیت گر گرفت.
_خب؟
_ازش دوري میکردم اما اون حسابی زده بود به سرش، اومدم به عقب هلش بدم که سرش محکم به میز خورد و اینطوري شد.
عمیق به چشمهاش نگاه کردم.
از جاش بلند شد و رو به روم وایساد.
-اینطور نگام نکن، به روح مامانم دارم راست میگم.
اخمهام از هم باز شدند.
نگاهش رنگ احساس گرفت.
-من فقط تو رو میبینم مطهره، فقط تو رو میخوام.
فقط سکوت کردم.
لبخند محوي زد.
-مطهره؟
با کمی مکث گفتم: بله؟
خوب بهم نزدیک شد.
-فردا میخوام یه چیز مهمیو بهت بگم، یه چیزي
که خیلی وقته توي دلم مثل یه راز مونده.
کنجکاوي مثل خوره به جونم افتاد.
-خب الان بگو.
- ۲.۶k
- ۲۰ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط