«مافیای من»
«مافیای من»
پارت۴
∆∆∆∆راوی∆∆∆∆
یونگی و جونگ هی رسیدن خونه . طبق معمول ساعتی که رسیدن پدرشون خونه نبود و همه میدونستن برای قمار به بار رفته ..
جونگ هی : سلام مامان ما اومدیم
یونگی : سلام مامان
مامان : سلام خسته نباشین امروز چطور بود؟؟!
یونگی خوب بود . از کارای مدیر مین راضیم
جونگ هی : ممنون معاون ارشد مین
یونگی : (خنده)
مامان : بله یونگی جنا کوچولوی من همیشه باهوش بوده
جونگ هی : شک داشتی اوما؟!
مامان : خب برید لباساتونو عوض کنید تا شام بیارم
سر میز نشسته بودن و شام میخوردن که یونگی یهو گفت :
یونگی : اون پسره ... جئون جونگکوک
جونگ هی : خب؟!
یونگی : چرا گفت تو بری برای نظارت عمارتش ؟!
جونگ هی : نمیدونم داشتم به همین فکر میکردم
یونگی : بار اوله میاد اونجا ؟!
جونگ هی : آره ... فک کنم ... آره آره
مامان : خب دیگه بار اولشه شاید بخواد کاراتونو ببینه سخت نگیر
جونگ هی : شاید ... ولی نگران نباش بادیگاردم همراهم میاد
یونگی : اون چندشه میاد؟؟
جونگ هی : (خنده) نه بادیگاردمو عوض کردم
بابا : بادیگارد ؟! راجب چی صحبت میکنید؟؟! (عصبی)
مامان : عه تو مگه بیرون نبودی؟
بابا : جواب منو بدیدددد (داد)
یهو یونگی آتیش گرفت و از جاش بلند شد . قبلا گفته بود دیگه بابا حق نداره سر من داد بکشه
یونگی : آره ... خواهر کوچیکم دوست داشت شرکت بزنه کار راه بندازه و مستقل شه تا از لجنزاری که برامون به وجود آوردی خلاص شیم ما هم کمکش کردیم به هدفش برسه . در ضمن .... اگه کاری به کارش داشته باشی خودمو خودتو نابود میکنم میدونی که میتونم.. (عصبی و داد)
مامان هم به تقلید از اون بلند شد
مامان : تو زندگیمونو نابود کردی . با قمارای الکی و مزخرفت کل اموالمونو به باد دادی . حالا که دخترم تونسته رو پای خودش وایسه و مدیر شرکت بشه واسه من داد و بیداد راه انداخی؟؟؟
بابا : خیله خب بابا فیلم هندیش نکن الکی پیاز داغسو زیاد میکین .... پاشید جمع کنید یه مهمون ویژه دارم داره میاد اینجا.
یونگی : طبق معمول باختیو اومدن یچیزی از خونه ببرن؟؟
بابا : حرف گوش کن پسر (عصبی)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم یه پارت دیگه
تا آخر شب بتونم بازم میذارم💜🎀🫀
پارت۴
∆∆∆∆راوی∆∆∆∆
یونگی و جونگ هی رسیدن خونه . طبق معمول ساعتی که رسیدن پدرشون خونه نبود و همه میدونستن برای قمار به بار رفته ..
جونگ هی : سلام مامان ما اومدیم
یونگی : سلام مامان
مامان : سلام خسته نباشین امروز چطور بود؟؟!
یونگی خوب بود . از کارای مدیر مین راضیم
جونگ هی : ممنون معاون ارشد مین
یونگی : (خنده)
مامان : بله یونگی جنا کوچولوی من همیشه باهوش بوده
جونگ هی : شک داشتی اوما؟!
مامان : خب برید لباساتونو عوض کنید تا شام بیارم
سر میز نشسته بودن و شام میخوردن که یونگی یهو گفت :
یونگی : اون پسره ... جئون جونگکوک
جونگ هی : خب؟!
یونگی : چرا گفت تو بری برای نظارت عمارتش ؟!
جونگ هی : نمیدونم داشتم به همین فکر میکردم
یونگی : بار اوله میاد اونجا ؟!
جونگ هی : آره ... فک کنم ... آره آره
مامان : خب دیگه بار اولشه شاید بخواد کاراتونو ببینه سخت نگیر
جونگ هی : شاید ... ولی نگران نباش بادیگاردم همراهم میاد
یونگی : اون چندشه میاد؟؟
جونگ هی : (خنده) نه بادیگاردمو عوض کردم
بابا : بادیگارد ؟! راجب چی صحبت میکنید؟؟! (عصبی)
مامان : عه تو مگه بیرون نبودی؟
بابا : جواب منو بدیدددد (داد)
یهو یونگی آتیش گرفت و از جاش بلند شد . قبلا گفته بود دیگه بابا حق نداره سر من داد بکشه
یونگی : آره ... خواهر کوچیکم دوست داشت شرکت بزنه کار راه بندازه و مستقل شه تا از لجنزاری که برامون به وجود آوردی خلاص شیم ما هم کمکش کردیم به هدفش برسه . در ضمن .... اگه کاری به کارش داشته باشی خودمو خودتو نابود میکنم میدونی که میتونم.. (عصبی و داد)
مامان هم به تقلید از اون بلند شد
مامان : تو زندگیمونو نابود کردی . با قمارای الکی و مزخرفت کل اموالمونو به باد دادی . حالا که دخترم تونسته رو پای خودش وایسه و مدیر شرکت بشه واسه من داد و بیداد راه انداخی؟؟؟
بابا : خیله خب بابا فیلم هندیش نکن الکی پیاز داغسو زیاد میکین .... پاشید جمع کنید یه مهمون ویژه دارم داره میاد اینجا.
یونگی : طبق معمول باختیو اومدن یچیزی از خونه ببرن؟؟
بابا : حرف گوش کن پسر (عصبی)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم یه پارت دیگه
تا آخر شب بتونم بازم میذارم💜🎀🫀
- ۱۷۳
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط