「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 128
✦.................................
جونگکوک شانهای بالا انداخت
_ کنجکاوم.
نیکی یک تکه سیب برداشت
+ نمیدونم.
_ سال بعد، یه عروسک خوشگل بهت هدیه میدم...
نیکی بدون اینکه کوچکترین تغییری در حالت صورتش ایجاد شود، تکهی سیب را برداشت و مشغول خوردن شد.
+ چه خوب.
جونگکوک چند ثانیه خیره نگاهش کرد؛ نیکی کاملاً عادی به خوردن صبحانهاش ادامه میداد، انگار جملهی چند ثانیه پیش هیچ معنای خاصی نداشت اما منظور جونگکوک از«عروسک»اصلاً عروسک نبود
مردی که روبهروی نیکی نشسته بود، از همان لحظهای که سؤالش را پرسیده بود، در ذهنش یک چیز را تصور کرده بود؛ یک بچهی کوچک که روزی قرار بود نیکی را «مامان» صدا بزند.
اما نیکی؟نیکی هنوز با خیال راحت داشت سیبش را میخورد. جونگکوک لبهایش را روی هم فشار داد تا خندهاش بیرون نزند.
نیکی یک تکهی دیگر از سیب را گاز زد و بیخیال گفت:
+ فقط اگه عروسکت قشنگ بود، قبولش میکنم
گوشهی لب جونگکوک لرزید، سرش را پایین انداخت و وانمود کرد مشغول قهوه اش است. نیکی چند ثانیه بعد متوجه شد شانههای جونگکوک کمی میلرزد
چشم هایش ریز شد
+ ببینم... به چی میخندی؟
جونگکوک فوراً خودش را جمع کرد.
_ هیچی.
+ داری منو مسخره میکنی؟
جونگکوک سرش را بالا آورد؛ صورتش کاملاً جدی بود، اما برق خنده هنوز ته چشمهایش مانده بود
_ جرأتشو ندارم.
نیکی چند ثانیه خیره نگاهش کرد، بعد خیلی آرام دستش را سمت جا میوهای برد. جونگکوک نگاهش به دست نیکی افتاد
_ نیکی...
نیکی یک سیب برداشت
_ اون سیبو بذار سر جاش.
+ چرا؟
_ چون حس خوبی نسبت به اتفاقی که قراره بیفته ندارم.
نیکی باحرص از جایش بلندشد. جونگکوک هم همان لحظه بلند شد
+ وایسا!
_ تو وایسا!
نیکی سیب را بالا برد و سمتش پرت کرد. جونگکوک با یک حرکت خودش را کنار کشید و سیب از کنارش رد شد و با صدای «تق» به پشتی صندلی خورد
جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد
_ تو واقعاً به طرفم سیب پرت کردی؟
نیکی یکی دیگر از جا میوهای برداشت
+ آره!
_ نیکی، بشین.
+ بیا بگیرم تا بشینم!
جونگکوک یک قدم عقب رفت
_ این خونه دوربین داره، بعداً نگهبانا فیلمشو میبینن!
نیکی با حرص سیب دوم را برداشت
+ به درک!
جونگکوک برای اولین بار فهمید شاید روبهرو شدن با دشمنهای مسلح، معامله های خطرناک و حتی جنگهای خیابانی، خیلی راحتتر از روبهرو شدن با زن خودش وقتی عصبانی است باشد.
_ نیکی، عزیزم، بیا منطقی صحبت کنیم
+ الان دیگه عزیزت شدم؟
_ همیشه بودی.
+ پس بیا اینجا!
جونگکوک همان لحظه چرخید و شروع کرد به عقب رفتن. نیکی با چشمهای گرد نگاهش کرد
+ داری فرار میکنی؟
_ نه.
نیکی جامیوهای را برداشت.
_ نیکی... اون دیگه جامیوهایه!
نیکی با حرص دنبالش راه افتاد
+ وایسااا!
جونگکوک برگشت و با سرعت از آشپزخانه بیرون رفت.
_ عمرا.
نیکی پشت سرش دوید و جامیوهای را با هر دو دست گرفته بود
+ بیا اینجا میگم.
جونگکوک از گوشهی راهرو رد شد
_ تو اول اونو بذار زمین!
+ نمیذارم!
_ نیکی!
چند ثانیه بعد، صدای خندهی نیکی تمام ویلای ساحلی را پر کرد
جونگکوک که تا چند لحظه قبل با یک تماس تلفنی میتوانست صدها نفر را به حرکت بیندازد، حالا وسط ویلای خودش از دست یک دختر ریزنقش که جامیوهای دستش گرفته بود فرار میکرد.
بدتر از همه اینکه خودش هم نمیتوانست جلوی خندهاش را بگیرد
نیکی بالاخره نزدیکش شد.
جونگکوک ناگهان برگشت، دستش را دور کمر نیکی حلقه کرد و قبل از اینکه بتواند واکنش نشان دهد، او را از زمین بلند کرد
+ جونگکوک! ولم کن!
_ بالاخره گرفتمت.
+ بذارم زمین!
_ اول جامیوهای رو بزارکنار.
نیکی با حرص آن را کنار گذاشت.
+ حالا بذارم زمین!
جونگکوک خندید و او را پایین آورد. نیکی هنوز اخم کرده بود اما خودش هم نمیتوانست لبخندش را پنهان کند
جونگکوک خم شد و صورتش را نزدیک صورت او آورد
_ پس عروسک قشنگ میخوای، آره؟
+ آره. خیلی هم قشنگ.
جونگکوک لبخندش را پنهان کرد
_ باشه.
+ و خودم انتخابش میکنم.
_ هرچی تو بگی.
نیکی با رضایت سر تکان داد و دوباره سمت میز رفت.
+ خب حالا بشین صبحونهتو بخور.
_ چشم.
نیکی نشست و دوباره سیبش را برداشت. جونگکوک هم روبهرویش نشست، اما این بار دیگر نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد چون در ذهنش هنوز همان تصویر کوچک و شیرین بود...
و نیکی حتی کوچکترین ایدهای نداشت که «عروسک» موردنظر جونگکوک قرار بود چه کسی باشد.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 128
✦.................................
جونگکوک شانهای بالا انداخت
_ کنجکاوم.
نیکی یک تکه سیب برداشت
+ نمیدونم.
_ سال بعد، یه عروسک خوشگل بهت هدیه میدم...
نیکی بدون اینکه کوچکترین تغییری در حالت صورتش ایجاد شود، تکهی سیب را برداشت و مشغول خوردن شد.
+ چه خوب.
جونگکوک چند ثانیه خیره نگاهش کرد؛ نیکی کاملاً عادی به خوردن صبحانهاش ادامه میداد، انگار جملهی چند ثانیه پیش هیچ معنای خاصی نداشت اما منظور جونگکوک از«عروسک»اصلاً عروسک نبود
مردی که روبهروی نیکی نشسته بود، از همان لحظهای که سؤالش را پرسیده بود، در ذهنش یک چیز را تصور کرده بود؛ یک بچهی کوچک که روزی قرار بود نیکی را «مامان» صدا بزند.
اما نیکی؟نیکی هنوز با خیال راحت داشت سیبش را میخورد. جونگکوک لبهایش را روی هم فشار داد تا خندهاش بیرون نزند.
نیکی یک تکهی دیگر از سیب را گاز زد و بیخیال گفت:
+ فقط اگه عروسکت قشنگ بود، قبولش میکنم
گوشهی لب جونگکوک لرزید، سرش را پایین انداخت و وانمود کرد مشغول قهوه اش است. نیکی چند ثانیه بعد متوجه شد شانههای جونگکوک کمی میلرزد
چشم هایش ریز شد
+ ببینم... به چی میخندی؟
جونگکوک فوراً خودش را جمع کرد.
_ هیچی.
+ داری منو مسخره میکنی؟
جونگکوک سرش را بالا آورد؛ صورتش کاملاً جدی بود، اما برق خنده هنوز ته چشمهایش مانده بود
_ جرأتشو ندارم.
نیکی چند ثانیه خیره نگاهش کرد، بعد خیلی آرام دستش را سمت جا میوهای برد. جونگکوک نگاهش به دست نیکی افتاد
_ نیکی...
نیکی یک سیب برداشت
_ اون سیبو بذار سر جاش.
+ چرا؟
_ چون حس خوبی نسبت به اتفاقی که قراره بیفته ندارم.
نیکی باحرص از جایش بلندشد. جونگکوک هم همان لحظه بلند شد
+ وایسا!
_ تو وایسا!
نیکی سیب را بالا برد و سمتش پرت کرد. جونگکوک با یک حرکت خودش را کنار کشید و سیب از کنارش رد شد و با صدای «تق» به پشتی صندلی خورد
جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد
_ تو واقعاً به طرفم سیب پرت کردی؟
نیکی یکی دیگر از جا میوهای برداشت
+ آره!
_ نیکی، بشین.
+ بیا بگیرم تا بشینم!
جونگکوک یک قدم عقب رفت
_ این خونه دوربین داره، بعداً نگهبانا فیلمشو میبینن!
نیکی با حرص سیب دوم را برداشت
+ به درک!
جونگکوک برای اولین بار فهمید شاید روبهرو شدن با دشمنهای مسلح، معامله های خطرناک و حتی جنگهای خیابانی، خیلی راحتتر از روبهرو شدن با زن خودش وقتی عصبانی است باشد.
_ نیکی، عزیزم، بیا منطقی صحبت کنیم
+ الان دیگه عزیزت شدم؟
_ همیشه بودی.
+ پس بیا اینجا!
جونگکوک همان لحظه چرخید و شروع کرد به عقب رفتن. نیکی با چشمهای گرد نگاهش کرد
+ داری فرار میکنی؟
_ نه.
نیکی جامیوهای را برداشت.
_ نیکی... اون دیگه جامیوهایه!
نیکی با حرص دنبالش راه افتاد
+ وایسااا!
جونگکوک برگشت و با سرعت از آشپزخانه بیرون رفت.
_ عمرا.
نیکی پشت سرش دوید و جامیوهای را با هر دو دست گرفته بود
+ بیا اینجا میگم.
جونگکوک از گوشهی راهرو رد شد
_ تو اول اونو بذار زمین!
+ نمیذارم!
_ نیکی!
چند ثانیه بعد، صدای خندهی نیکی تمام ویلای ساحلی را پر کرد
جونگکوک که تا چند لحظه قبل با یک تماس تلفنی میتوانست صدها نفر را به حرکت بیندازد، حالا وسط ویلای خودش از دست یک دختر ریزنقش که جامیوهای دستش گرفته بود فرار میکرد.
بدتر از همه اینکه خودش هم نمیتوانست جلوی خندهاش را بگیرد
نیکی بالاخره نزدیکش شد.
جونگکوک ناگهان برگشت، دستش را دور کمر نیکی حلقه کرد و قبل از اینکه بتواند واکنش نشان دهد، او را از زمین بلند کرد
+ جونگکوک! ولم کن!
_ بالاخره گرفتمت.
+ بذارم زمین!
_ اول جامیوهای رو بزارکنار.
نیکی با حرص آن را کنار گذاشت.
+ حالا بذارم زمین!
جونگکوک خندید و او را پایین آورد. نیکی هنوز اخم کرده بود اما خودش هم نمیتوانست لبخندش را پنهان کند
جونگکوک خم شد و صورتش را نزدیک صورت او آورد
_ پس عروسک قشنگ میخوای، آره؟
+ آره. خیلی هم قشنگ.
جونگکوک لبخندش را پنهان کرد
_ باشه.
+ و خودم انتخابش میکنم.
_ هرچی تو بگی.
نیکی با رضایت سر تکان داد و دوباره سمت میز رفت.
+ خب حالا بشین صبحونهتو بخور.
_ چشم.
نیکی نشست و دوباره سیبش را برداشت. جونگکوک هم روبهرویش نشست، اما این بار دیگر نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد چون در ذهنش هنوز همان تصویر کوچک و شیرین بود...
و نیکی حتی کوچکترین ایدهای نداشت که «عروسک» موردنظر جونگکوک قرار بود چه کسی باشد.
- ۵.۰k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط