Name Lost heart
Name: Lost heart
Part: ①⑧
ویو رزی
حالم اونقدر اوکی نبود از عمارت زدم بیرون و همینطور بدون هیچ فکری فقط اهنگ گوش میدادم به جلو میرفتم انقدر حالم بد بود که یک لحظه هم به فکر اینکه کسی پشتم باشه یا ترس، میرفتم جلو انگار دیگه برام مهم نبود هیچیز هیچ کس یا خودم اشک از چشمام بیصدا میومد پایین و بغض تمام گلومو گرفته بود یهو احساس اینکه کسی بهم نزدیک شده بودم که دستم کشیده شد و روبه رو شدم با یه شخص سرم پایین بود و اشکام تند تند میومدن پایین که یه دست بزرگ مردونه چونمو آورد بالا اون اون کوک بود چی چی م م من چرا بهش گفتم کوک
ویو کوک
به تهیونگ صول دادم سالم برش گردونم خونه از صبل داشتم تعقیبش میکردم ولی انگار همه چی رو رها کرده بود با قدمای محکم تر رفتم سمتش و دستشو گرفتم و به سمت خودم کشوندم سرش پایین بود سرشو اوردم بالا چی داشت گریه میکرد هاع چرا باید نگرانش شم یهو بدون هیچ حرفی بغلم کرد و داشت اشک میریخت حس عجیبی داشت منم بغلش کردم
ویو رزی
ناخداگاه دلم خواست بغلش کنم و همینکارو کردم ولی بعد چند مین دل کندم ازش خیلی سخت بود که داخل اوج ناراحتی یکی رو بغل کنی و بعدش مجبور شی ولش کنی
☆ببخشید اگه بدت میومد یکی بغلت کنه این جور مواقع ها همیشه تهیونک بغلم میکرد "سر زیره"
-مهم نیست بیا بریم خونه تهیونک نگرانته "سرد"
☆ن نه نمیام خودت برو "با لکنت"
-این همه راه نیومدم که دست خالی برم
☆میخواستی نیای خب
-اگه نیای کاری میکنم پشیمون شی
☆نمیتونی هیچ کاری کنی
-عه "حرصی و دست راستشو دور کمر رزی حلقه میکنه و میارتش جلو و با اون دستش پشت گردن رزی رو میگیره و میاره جلو و لباشو میزاره روی لبای رزی و مک میزنه"
ویو رزی
با کارش خیلی تعجب کردم که یهو شروع به مک زدن کرد به خودم اومدم و محکم میزدم به سینش ولی ولم نمیکرد منم ول کن نبودم که یهو یه گاز کوچیک از لب پایینیم گرفت که باعث شد دردم بیاد یهو ازم جدا شد و گفت
-گفتم پشیمونت میکنم "پوزخند"
☆هی دردم اومد "حرصی"
بعدم من گفتم و بازم میگم من نمیام و پشیمونم نمیشم
-پس منم روی حرفمم دوباره پشیمونت میکنم
☆عمران"یهو پا به فرار گزاشتم که جیزی نشد دوباره با همون حالت منو گرفت صورتش خیلی نزدیکم بود"
(نکته: اینا الان داخل یه جاده هستن که کلا دورش درخته و فقط نور ماه همه جارو روشن کرده)
☆و ولم کن "لکنت"
-ایندفعه همراهیم کن بیب"و بعد کلاه رزی رو از سرش بر میداره و میندازه اونور تا مانع بوسش نشه و بعد لبشو میزاره روی لب اِریکا"
*رزی جنگکوک رو از خودش جدا میکنه و میگه...☆جنگکوک م من نمیخوام با این کارات وابستت شم
-نترس چون اگه وابستم شی یا عاشقم شی من زودتر شدم
☆ا ا الان یه اعتراف بود؟ "ذوق"
-اوم "لبخند"
ویو اریکا
بدون هیچ حرفی با ذوق لبمو گذاشتم روی لباش که اونم همراهی کرد بعد چند مین از هم جدا شدیم یهو حس خماری بهم غلبه کرد انگار کوک فهمید
-حالت خوبه؟ "نگران"
☆ا ا اره خ خبوبم "لکنت و بی حال"
-نکنه بخاطر من خمار شدی "پوزخند"
☆آرهه "خنده بی حال"
-پس بیا بریم خونه تا سوپ خماری برات درست کنم "براید استایل داخل یه حرکت بغلش میکنه"
☆و ولی تهیونگ چی؟ "درحالی که دستشو دور گردن کوک حلقه کرده و بی حال سرشو گذاشته روی شونه کوک"
ادمه دارد.
Part: ①⑧
ویو رزی
حالم اونقدر اوکی نبود از عمارت زدم بیرون و همینطور بدون هیچ فکری فقط اهنگ گوش میدادم به جلو میرفتم انقدر حالم بد بود که یک لحظه هم به فکر اینکه کسی پشتم باشه یا ترس، میرفتم جلو انگار دیگه برام مهم نبود هیچیز هیچ کس یا خودم اشک از چشمام بیصدا میومد پایین و بغض تمام گلومو گرفته بود یهو احساس اینکه کسی بهم نزدیک شده بودم که دستم کشیده شد و روبه رو شدم با یه شخص سرم پایین بود و اشکام تند تند میومدن پایین که یه دست بزرگ مردونه چونمو آورد بالا اون اون کوک بود چی چی م م من چرا بهش گفتم کوک
ویو کوک
به تهیونگ صول دادم سالم برش گردونم خونه از صبل داشتم تعقیبش میکردم ولی انگار همه چی رو رها کرده بود با قدمای محکم تر رفتم سمتش و دستشو گرفتم و به سمت خودم کشوندم سرش پایین بود سرشو اوردم بالا چی داشت گریه میکرد هاع چرا باید نگرانش شم یهو بدون هیچ حرفی بغلم کرد و داشت اشک میریخت حس عجیبی داشت منم بغلش کردم
ویو رزی
ناخداگاه دلم خواست بغلش کنم و همینکارو کردم ولی بعد چند مین دل کندم ازش خیلی سخت بود که داخل اوج ناراحتی یکی رو بغل کنی و بعدش مجبور شی ولش کنی
☆ببخشید اگه بدت میومد یکی بغلت کنه این جور مواقع ها همیشه تهیونک بغلم میکرد "سر زیره"
-مهم نیست بیا بریم خونه تهیونک نگرانته "سرد"
☆ن نه نمیام خودت برو "با لکنت"
-این همه راه نیومدم که دست خالی برم
☆میخواستی نیای خب
-اگه نیای کاری میکنم پشیمون شی
☆نمیتونی هیچ کاری کنی
-عه "حرصی و دست راستشو دور کمر رزی حلقه میکنه و میارتش جلو و با اون دستش پشت گردن رزی رو میگیره و میاره جلو و لباشو میزاره روی لبای رزی و مک میزنه"
ویو رزی
با کارش خیلی تعجب کردم که یهو شروع به مک زدن کرد به خودم اومدم و محکم میزدم به سینش ولی ولم نمیکرد منم ول کن نبودم که یهو یه گاز کوچیک از لب پایینیم گرفت که باعث شد دردم بیاد یهو ازم جدا شد و گفت
-گفتم پشیمونت میکنم "پوزخند"
☆هی دردم اومد "حرصی"
بعدم من گفتم و بازم میگم من نمیام و پشیمونم نمیشم
-پس منم روی حرفمم دوباره پشیمونت میکنم
☆عمران"یهو پا به فرار گزاشتم که جیزی نشد دوباره با همون حالت منو گرفت صورتش خیلی نزدیکم بود"
(نکته: اینا الان داخل یه جاده هستن که کلا دورش درخته و فقط نور ماه همه جارو روشن کرده)
☆و ولم کن "لکنت"
-ایندفعه همراهیم کن بیب"و بعد کلاه رزی رو از سرش بر میداره و میندازه اونور تا مانع بوسش نشه و بعد لبشو میزاره روی لب اِریکا"
*رزی جنگکوک رو از خودش جدا میکنه و میگه...☆جنگکوک م من نمیخوام با این کارات وابستت شم
-نترس چون اگه وابستم شی یا عاشقم شی من زودتر شدم
☆ا ا الان یه اعتراف بود؟ "ذوق"
-اوم "لبخند"
ویو اریکا
بدون هیچ حرفی با ذوق لبمو گذاشتم روی لباش که اونم همراهی کرد بعد چند مین از هم جدا شدیم یهو حس خماری بهم غلبه کرد انگار کوک فهمید
-حالت خوبه؟ "نگران"
☆ا ا اره خ خبوبم "لکنت و بی حال"
-نکنه بخاطر من خمار شدی "پوزخند"
☆آرهه "خنده بی حال"
-پس بیا بریم خونه تا سوپ خماری برات درست کنم "براید استایل داخل یه حرکت بغلش میکنه"
☆و ولی تهیونگ چی؟ "درحالی که دستشو دور گردن کوک حلقه کرده و بی حال سرشو گذاشته روی شونه کوک"
ادمه دارد.
- ۱۹۱
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط