p3

p3
فصل دوم
(از نگاه اریکا)

از این زندگی یکنواخت خسته شده بودم هر روز با خودم آرزو میکردم کاش اتفاقی هیجان انگیز و جالب توی زتدگیم بیوفته بیوفته درست مثل کتاب ها....
اما الان میفهمم که قهرمان، یا جنگجوی عدالت همیشه چیز خوبی نیست...
فقط بخش کوچیکی از افسانه ها توی کل جهان مورد تمجید قرار میگیرن، اونم بخاطر اینه که قهرمان داستان جون سالم به در برده و پایان شادی داشته اما بیشتر داستان ها به گوش کسی نمیرسن و قهرمان، داستان رو همراه خودش به خواب ابدی میبره....
کاش هیچوقت چنین آرزویی نکرده بودم....
نگاهی به گوشی توی دستم انداختم، آیلا هیچ حرفی نمیزد فقط صدای باد میومد.
یعنی سعی کرده بود از پنجره به پایین بپره؟
اما خب....من هنوز هم ته دلم همان دیونه‌ای ‌ام که عاشق این چیز های ترسناک و ماورایی و خطرناکه!
کسی دیگر به در نمیکوبید، از چشمی در به بیرون نگاه کردم، دیگر آنجا چیزی نبود.
در رو باز کردم و با سرعت به سمت خانه آیلا دویدم
تقریبا هیچ آدم کاملی در خیابان دیده نمیشد همه یا یک تیکه از بدنشون نبود یا اینکه فقط یک تیکه از اون باقی مونده بود!
همینطور که میدویدم خانمی را دیدم که بالا تنه اش در هوا حرکت میکرد، انگار پا های نامرئی ای زیر بدنش بود، آن خانم انگار بچه ای را در آغوش گرفته بود اما فقط یک دست از آن نمایان بود
او با چشم هایی پر از التماس به من نگاه میکرد...
نگاهش بیش از حد انسانی بود...آیا واقعا آنها هیولا بودند؟
به خانه آیلا رسیدم، اگر واقعا قصد داشته از پنجره از خانه به بیرون بیاید احتمالا از پنجره اتاقش به حیاط پشتی میرفت.
با سرعت به راهم ادامه دادم و به سمت حیاط پشتی رفتم که با سر محکم به یک چیزی خوردم و به زمین افتادم

○_________○

از نگاه آیلا
از دوچرخه پیاده شدم.
_اریکا...؟
اریکا روی زمین افتاده بود.
همینطور که دستش روی پیشانی اش بود به من نگاه کرد و گفت
_آیلا!
_چرا روی زمین نشستی؟
نگاهی به جایی که اریکا افتاده بود کردم، برای حفظ تعادل دستم را روی زانو هایم گذاشتم و بلند شروع به خندیدن کردم
_نکنه جدی به تیر چراغ برق خوردی افتادی؟
اریکا با تمسخر رویش را برگرداند و گفت
_خب واسه هرکی ممکنه پیش بیاد!
_ولی من فکر نمیکنم واسه هرکی پیش بیاد
_منو باش که نگرانت بودم و داشتم سریع میومدم دنبالت
همانطور که داشتم میخندیدم دستش را گرفتم و از روی زمین بلندش کردم.
_تو چجوری....از پنجره اومدی؟؟
_خب...یکم داستانش طولانیه فعلا بی خیال باید یه چیز مهم تر بهت بگم!
از خنده دست کشیدم و از جیب کنار کیفم یک تلفن در آوردم و به اریکا گفتم
_مگه داداشت تو مدرسه کلاس تقویتی نداره؟
اریکا با خنده تلخی سرش را برگرداند و گفت: اون چیزیش نمیشه
_میدونم باهاش مشکلاتی داری ولی نمیتونی بزاری که همونجا بمونه باید بری دنبالش
اریکا که انگار از حرفم دلخور شده بود رو به من کرد و گفت: تو چی؟ خواهرت مگه دانشگاه نیست
_تو برو دنبال داداشت منم دنبال خواهرم گوشیتو بردار که در تماس باشیم
کلاه را روی سرم گذاشتم و سوار دوچرخه شدم
_بهرحال اون داداشته و خودتم خوب میدونی که اون واقعا از ته دلش پشیمونه
رکاب زدم و از آنجا دور شدم، نیاز نیست درمورد اریکا نگران باشم مطمئنم که اریکا دنبال داداشش میره چون اریکا خوانوادشو خیلی دوست داره.
دیدگاه ها (۰)

p4از نگاه اریکامدرسه اریک نزدیک خانه مان بود فقط ۱۰ دقیقه را...

p5فصل سوم (از نگاه آیلا)_من دارم جدی میگم!آمیکو که س...

p2مدتی میشد که از بیرون صدایی نمی آید اما من جرئت نمیکردم بل...

p1فصل اول (از نگاه آیلا)شاید اگر فقط چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط