‍ کوله بار خاطراتش را برایم جا گذاشت...

‍ کوله بار خاطراتش را برایم جا گذاشت...
رفت و چشمان مرا با گریه‌ها تنها گذاشت
او که دیگر بر نمیگردد به خانه، ای.. دلم...
خوش‌خیالی، که درِ ویرانه‌ام را ،وا گذاشت!؟
او از اوّل محض رفتن وارد این خانه شد
آخرش باخنده رفت و کنج دل غم را گذاشت
من نمیخواهم که پایش را بگیرد آهِ من...
گرچه عهدم را شکست‌و روی قولش پا گذاشت
میگذارم سر به زانوی غمم در عُزلتم ...
درد سنگینی به روی شانه های ما گذاشت
میخورم افسوس‌و گویا چاره‌ای در کار نیست
او گذشت‌و بر دلم صد حسرت و امّا گذاشت
دیدگاه ها (۶)

به گمانم ڪه تو مأمور شدے جان ببرییا ڪه با طرز نگاهت ز من ایم...

به کجا برم شکایت به که گویم این حکایتتو بخند و عاشقی کن که ...

پيش تو من زنده شوم صبح كه آغاز شودنرگس چشمان تو را بوسه زنم ...

ای شرقی قشنگ! که شعرم برای توستدر بیت بیت هر غزلم رد پای توس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط