تکاپو پارت 102: چرا نمیتونم حلش کنم؟...

تکاپو پارت 102: چرا نمیتونم حلش کنم؟...
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دیمیتریوس به خدمتکار اشاره کرد.

ـ خانم مورگان رو به دفترم بیار.

ـ چشم قربان.

...

چند دقیقه بعد...

تق... تق...

ـ بفرمایید.

الیزابت وارد اتاق شد.

دیمیتریوس منتظر ماند تا در بسته شود.

بعد خودش جلو رفت.

تق!

قفل در چرخید.

الیزابت با تعجب برگشت.

ـ جدی...؟

دیمیتریوس بدون هیچ تغییری در حالت چهره‌اش گفت:

ـ بشین.

الیزابت شانه‌ای بالا انداخت.

ـ باشه...

روی صندلی روبه‌روی میز نشست.

دیمیتریوس هم روبه‌رویش نشست.

چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.

بعد آرام گفت:

ـ بگو.

الیزابت ابرویی بالا انداخت.

ـ چی بگم؟

ـ بگو چرا هر روز با صورت غمگین از اتاقت بیرون میای...

سکوت.

ـ بگو چرا هر شب توی تختت گریه می‌کنی...

سکوت.

ـ بگو...

چرا داری خودت رو نابود می‌کنی؟

الیزابت نگاهش را پایین انداخت.

ـ چیزی نیست...

دیمیتریوس اخم کرد.

ـ «چیزی نیست» جواب من نیست.

ـ خب... همین که گفتم.

ـ دروغ نگو.

الیزابت سرش را بالا آورد.

ـ من دروغ...

دیمیتریوس حرفش را برید.

ـ هر روز لبخند مصنوعی می‌زنی.

هر شب گریه می‌کنی.

صبح‌ها چشمات از گریه ورم کرده.

فکر کردی من نمی‌بینم؟

الیزابت سکوت کرد.

دیمیتریوس از جایش بلند شد.

دور میز را دور زد.

کنار پنجره ایستاد.

سعی می‌کرد خودش را آرام کند.

اما نمی‌توانست.

نفس عمیقی کشید.

دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.

چند ثانیه بعد...

ناگهان با تمام توان، مشتش را روی میز کوبید.

تقــــــــــ!

صدای برخورد مشت با چوب در تمام اتاق پیچید.

الیزابت از جایش پرید.

دیمیتریوس با صدایی که برای اولین بار می‌لرزید، گفت:

ـ من دارم دیوونه می‌شم!

سکوت...

صدایش آرام‌تر شد.

ـ هر شب صدای گریه‌ت رو می‌شنوم...

هر روز لبخند مصنوعیت رو می‌بینم...

و...

هیچ کاری از دستم برنمیاد...

تمام عمرم...

برای هر معما جواب پیدا کردم...

برای هر پرونده راه‌حل داشتم...

اما...

برای تو...

هیچ کاری نمی‌تونم بکنم...

نمی‌تونم حتی یه ذره از این غمی که توی چشماته رو کم کنم...

و این...

داره دیوونه‌م می‌کنه...

اتاق کاملاً ساکت شد.

الیزابت ماتش برده بود.

برای اولین بار...

دیمیتریوس دزموند را می‌دید که درمانده شده است.

نه از یک دشمن...

نه از یک پرونده...

بلکه از غم او.

بغض گلوی الیزابت را گرفت.

اما هنوز نمی‌توانست حقیقت را بگوید.

چند ثانیه بعد...

لب‌هایش آرام تکان خوردند.

ـ دیمیتریوس...

دیمیتریوس سرش را بلند کرد.

الیزابت با غمی عجیب لبخند زد.

لبخندی که بیشتر شبیه خداحافظی بود.

ـ تو کارآگاه خیلی خوبی هستی...

دیمیتریوس با تعجب نگاهش کرد.

ـ می‌دونم.

الیزابت آهسته ادامه داد:

ـ برای هر پرونده‌ای...

سرنخ پیدا می‌کنی...

دروغ‌ها رو کنار می‌زنی...

و آخرش حقیقت رو پیدا می‌کنی.

چند قدم از صندلی فاصله گرفت.

نگاهش را مستقیم به چشمان دیمیتریوس دوخت.

و آرام گفت:

ـ پس چرا... تنها پرونده‌ای که نمی‌تونی حلش کنی... خودِ منم؟

...

سکوت.

سنگین.

نفس دیمیتریوس در سینه‌اش گیر کرد.

برای اولین بار...

هیچ جوابی نداشت.

نه منطقی.

نه احساسی.

هیچ‌کدام.

الیزابت نگاهش را از او گرفت.

به سمت در رفت.

دستش را روی دستگیره گذاشت.

اما قبل از باز کردن در، بدون اینکه برگردد، خیلی آرام گفت:

ـ بعضی رازها...

اگر زودتر از موعد فاش بشن...

فقط آدم‌ها رو می‌شکنن.

دیمیتریوس همان‌جا ایستاده بود.

بی‌حرکت.

دستش هنوز روی میزی بود که چند لحظه قبل از شدت درماندگی به آن کوبیده بود.

برای اولین بار در زندگی‌اش، احساس کرد شکست خورده است.

نه در یک پرونده...

بلکه در رسیدن به قلب دختری که هر روز بیشتر از قبل برایش اهمیت پیدا می‌کرد.

و درست در همان لحظه، بدون اینکه خودش بداند، تصمیمی گرفت:

اگر قرار باشد برای نجات الیزابت، تمام حقیقت دنیا را زیر و رو کند... این کار را خواهد کرد. حتی اگر آن حقیقت، زندگی خودش را برای همیشه تغییر دهد.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دیدگاه ها (۱)

تکاپو پارت 101:باید بفهمم... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍صبح روز بعد...اولین پ...

یادم رفت بهتون بگم که این دو سه فصل کلا راجع به دیمیتریوس و ...

تکاپو پارت ۹۹: فکر کردم کشتمش! 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍آن شب...عمارت برخلا...

تکاپو پارت 84:عمارت خفه کننده! 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍تق...تق...صدای در ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط