پارت ۳۸
پارت ۳۸
+هی...هیون..هیونجین...
سر تا پام رو نگاهی انداخت و روی لب هام نگه داشت
-خوشگلتر شدی...
+تو...تو...برگشتی...
قطره های اشک دخترک روی گونه هایش ریختند و دست هایش دور کمر پسرک حلقه شد
- برگشتم...
دست های پسر محکم کمر دختر را گرفت ، برایش مهم نبود حال همه ی اعضای خانواده به اضافه ی تمام بادیگارد ها میتوانند لبخند روی لب هایش را ببینند ، بلاخره به دختر رسیده بود
+دلم....دلم...برات....تنگ...شده...شده...بود....
دست پسر لای موهای دختر رفت و نوازش کرد
-من بیشتر...
∆هوانگ هیونجین...
دختر از بغل پسر بیرون اومد و پسر به افراد خانواده نگاهی انداخت
- چرا سکوت کردید ، دوست داشتید برای همیشه میدونو براتون خالی نگه دارم؟
همه خوش امدی به پسر گفتند ، او حال حتی خشن تر از قبل هم شده بود ، او به خون همه ی اعضای این خانواده تشنه بود باید تمام انها را نابود میکرد ، اولین شخص هم ، به جونگین برادر یونا نگاهی کرد ، او...او هدف پسرک بود...او از تمام نقشه های پسر باخبر شده بود و هر کاری برای نابودی او انجام میداد
جونگین: خوش اومدی
جوابی از پسر دریافت نکرد
چانگبین: خوش اومدید جناب هوانگ
لینو: خوش اومدید...
جیسونگ: دل تنگتون بودیم جناب هوانگ ، خوش اومدید
سونگمین: خوش اومدی
پسرک جواب هیچکدام را نداد ، حتی توجه ای نکرد ولی خوب صدای زیر لبی فلیکس را شنید
فلیکس: فکر کرده کیه مرتیکه عوضی...
زنعمو: خوش اومدید ...
به مادرش نیم نگاهی انداخت، زیر چشمانش کبود بود حدس میزد لنا دوباره مادرش را کتک زده باشد ، البته با همکاری پدرش اما توجه ای به حال مادرش نکرد، از بچگی عادت کرده بود ، عادت کرده بود که از مادرش دور باشد ، به اون توجه ای نکند حتی اگر بمیرد هم برایش مهم نباشد...ولی او مادرش بود
لنا: خوش اومدی پ...
چشمهای خشمگینش نگذاشت زن حرف خود را تمام کند
- اتاقم رو اماده کنید خسته ام...
دختر جلو امد و کلید را در دست پسر گذاشت
+ همیشه اماده است
-پس وظیفه اتو خوب انجام دادی
+تو ازم این رو خواسته بودی ، مگه میشه خوب انجامش ندم
+هی...هیون..هیونجین...
سر تا پام رو نگاهی انداخت و روی لب هام نگه داشت
-خوشگلتر شدی...
+تو...تو...برگشتی...
قطره های اشک دخترک روی گونه هایش ریختند و دست هایش دور کمر پسرک حلقه شد
- برگشتم...
دست های پسر محکم کمر دختر را گرفت ، برایش مهم نبود حال همه ی اعضای خانواده به اضافه ی تمام بادیگارد ها میتوانند لبخند روی لب هایش را ببینند ، بلاخره به دختر رسیده بود
+دلم....دلم...برات....تنگ...شده...شده...بود....
دست پسر لای موهای دختر رفت و نوازش کرد
-من بیشتر...
∆هوانگ هیونجین...
دختر از بغل پسر بیرون اومد و پسر به افراد خانواده نگاهی انداخت
- چرا سکوت کردید ، دوست داشتید برای همیشه میدونو براتون خالی نگه دارم؟
همه خوش امدی به پسر گفتند ، او حال حتی خشن تر از قبل هم شده بود ، او به خون همه ی اعضای این خانواده تشنه بود باید تمام انها را نابود میکرد ، اولین شخص هم ، به جونگین برادر یونا نگاهی کرد ، او...او هدف پسرک بود...او از تمام نقشه های پسر باخبر شده بود و هر کاری برای نابودی او انجام میداد
جونگین: خوش اومدی
جوابی از پسر دریافت نکرد
چانگبین: خوش اومدید جناب هوانگ
لینو: خوش اومدید...
جیسونگ: دل تنگتون بودیم جناب هوانگ ، خوش اومدید
سونگمین: خوش اومدی
پسرک جواب هیچکدام را نداد ، حتی توجه ای نکرد ولی خوب صدای زیر لبی فلیکس را شنید
فلیکس: فکر کرده کیه مرتیکه عوضی...
زنعمو: خوش اومدید ...
به مادرش نیم نگاهی انداخت، زیر چشمانش کبود بود حدس میزد لنا دوباره مادرش را کتک زده باشد ، البته با همکاری پدرش اما توجه ای به حال مادرش نکرد، از بچگی عادت کرده بود ، عادت کرده بود که از مادرش دور باشد ، به اون توجه ای نکند حتی اگر بمیرد هم برایش مهم نباشد...ولی او مادرش بود
لنا: خوش اومدی پ...
چشمهای خشمگینش نگذاشت زن حرف خود را تمام کند
- اتاقم رو اماده کنید خسته ام...
دختر جلو امد و کلید را در دست پسر گذاشت
+ همیشه اماده است
-پس وظیفه اتو خوب انجام دادی
+تو ازم این رو خواسته بودی ، مگه میشه خوب انجامش ندم
- ۹.۵k
- ۲۴ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط