🖤🥀 سکوت
🖤🥀 سکوت
𓆩 پــارت چــهــلویــکــم 𓆪 🖤🥀
مرد چند قدم عقب رفت.
برای اولین بار، آرامش چهرهاش از بین رفته بود.
ـ «تو نباید اینو یادت میاومد.»
اسما با صدایی لرزان گفت:
ـ «پس درست یادم اومده.»
نامجون به مرد خیره شد.
ـ «اون شب چی شد؟»
مرد سکوت کرد.
اسما جلو رفت.
ـ «بگو.»
ـ «اگر حقیقت رو بدونی، دیگه هیچچیز مثل قبل نمیشه.»
اسما تلخ خندید.
ـ «فکر میکنی هنوز چیزی برای از دست دادن مونده؟»
یون آرام گفت:
ـ «اسما... صبر کن.»
اسما برگشت.
ـ «تو هم میدونستی؟»
یون نگاهش را پایین انداخت.
ـ «نه همهچیز رو.»
ـ «ولی یه چیزهایی رو میدونستی.»
یون چیزی نگفت.
همان لحظه سلیا به سمت مانیتور رفت.
ـ «یه فایل دیگه پیدا کردم.»
نامجون نزدیک شد.
روی صفحه نوشته شده بود:
پروژه سکوت — مرحله نهایی
سلیا فایل را باز کرد.
تصویری از همان اتاق سفید ظاهر شد.
سه کودک روی صندلیهای جداگانه نشسته بودند.
اسما آرام به صفحه نزدیک شد.
ـ «این... منم.»
یون با ناباوری گفت:
ـ «این قبل از اون شب بوده.»
اسما به تصویر خیره ماند.
ناگهان صدای ضبطشدهی خودش از بلندگو پخش شد:
ـ «اگر قرار باشه یکی از ما همهچیز رو یادش بمونه... من انتخاب میکنم.»
اسما خشکش زد.
مرد آرام گفت:
ـ «حالا یادت اومد؟»
اسما چشمهایش را بست.
تصویر دیگری در ذهنش شکل گرفت.
او، یون و سلیا دستهای هم را گرفته بودند.
و اسما چیزی را به مرد میگفت.
ـ «بهشون دست نزن... من هر کاری بخوای میکنم.»
اسما چشمهایش را باز کرد.
اشک از صورتش پایین آمد.
ـ «من... خودم رو قربانی کردم.»
یون جلو آمد.
ـ «برای ما.»
اسما سرش را تکان داد.
ـ «نه...»
همه ساکت شدند.
اسما به مرد خیره شد.
ـ «برای اینکه شما دوتا فرار کنید.»
مرد لبخند بسیار کمرنگی زد.
ـ «بالاخره یادت اومد.»
اما اسما آرام گفت:
ـ «یه چیز دیگه هم یادم اومده.»
مرد نگاهش کرد.
اسما ادامه داد:
ـ «اون شب... تو تنها نبودی.»
لبخند مرد محو شد.
و صدای اسما در اتاق پیچید:
ـ «یکی دیگه هم کنار تو بود.» 🖤🥀
𓆩 پــارت چــهــلویــکــم 𓆪 🖤🥀
مرد چند قدم عقب رفت.
برای اولین بار، آرامش چهرهاش از بین رفته بود.
ـ «تو نباید اینو یادت میاومد.»
اسما با صدایی لرزان گفت:
ـ «پس درست یادم اومده.»
نامجون به مرد خیره شد.
ـ «اون شب چی شد؟»
مرد سکوت کرد.
اسما جلو رفت.
ـ «بگو.»
ـ «اگر حقیقت رو بدونی، دیگه هیچچیز مثل قبل نمیشه.»
اسما تلخ خندید.
ـ «فکر میکنی هنوز چیزی برای از دست دادن مونده؟»
یون آرام گفت:
ـ «اسما... صبر کن.»
اسما برگشت.
ـ «تو هم میدونستی؟»
یون نگاهش را پایین انداخت.
ـ «نه همهچیز رو.»
ـ «ولی یه چیزهایی رو میدونستی.»
یون چیزی نگفت.
همان لحظه سلیا به سمت مانیتور رفت.
ـ «یه فایل دیگه پیدا کردم.»
نامجون نزدیک شد.
روی صفحه نوشته شده بود:
پروژه سکوت — مرحله نهایی
سلیا فایل را باز کرد.
تصویری از همان اتاق سفید ظاهر شد.
سه کودک روی صندلیهای جداگانه نشسته بودند.
اسما آرام به صفحه نزدیک شد.
ـ «این... منم.»
یون با ناباوری گفت:
ـ «این قبل از اون شب بوده.»
اسما به تصویر خیره ماند.
ناگهان صدای ضبطشدهی خودش از بلندگو پخش شد:
ـ «اگر قرار باشه یکی از ما همهچیز رو یادش بمونه... من انتخاب میکنم.»
اسما خشکش زد.
مرد آرام گفت:
ـ «حالا یادت اومد؟»
اسما چشمهایش را بست.
تصویر دیگری در ذهنش شکل گرفت.
او، یون و سلیا دستهای هم را گرفته بودند.
و اسما چیزی را به مرد میگفت.
ـ «بهشون دست نزن... من هر کاری بخوای میکنم.»
اسما چشمهایش را باز کرد.
اشک از صورتش پایین آمد.
ـ «من... خودم رو قربانی کردم.»
یون جلو آمد.
ـ «برای ما.»
اسما سرش را تکان داد.
ـ «نه...»
همه ساکت شدند.
اسما به مرد خیره شد.
ـ «برای اینکه شما دوتا فرار کنید.»
مرد لبخند بسیار کمرنگی زد.
ـ «بالاخره یادت اومد.»
اما اسما آرام گفت:
ـ «یه چیز دیگه هم یادم اومده.»
مرد نگاهش کرد.
اسما ادامه داد:
ـ «اون شب... تو تنها نبودی.»
لبخند مرد محو شد.
و صدای اسما در اتاق پیچید:
ـ «یکی دیگه هم کنار تو بود.» 🖤🥀
- ۱۲۲
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط