رمان: قلب یخی رئیس مافیا

رمان: قلب یخی رئیس مافیا

پارت دوم

باران هنوز آرام‌آرام می‌بارید.

تمام مردم سرشان را پایین انداخته بودند و حتی جرئت نگاه کردن به رئیس مافیا را نداشتند.

اما...

یک نفر همچنان همان‌طور ایستاده بود.

لیا.

تهیونگ نگاه سردش را از روی جمعیت برداشت و مستقیم به او خیره شد.

دختر نه عقب رفت...

نه ترسید...

فقط با تعجب به مرد قدبلند روبه‌رویش نگاه می‌کرد.

یکی از محافظ‌ها با اخم جلو آمد.

ـ هی دختر! سرتو بنداز پایین!

لیا اخم ریزی کرد.

ـ چرا؟

محافظ برای چند لحظه جا خورد.

ـ چون ایشون رئیسن!

لیا شانه‌ای بالا انداخت.

ـ خب رئیس باشن... من که کاری باهاشون ندارم.

همه با ناباوری به او نگاه کردند.

یکی از افراد مافیا زیر لب گفت:

ـ دیوونه شده؟ تا حالا هیچ‌کس اینجوری با رئیس حرف نزده...

محافظ دوباره قدمی جلو آمد.

ـ زود باش! معذرت‌خواهی کن!

اما قبل از اینکه حرف دیگری بزند...

تهیونگ دستش را بالا آورد.

همه همان لحظه ساکت شدند.

او آرام به سمت لیا قدم برداشت.

صدای کفش‌هایش روی آسفالت خیس می‌پیچید.

چند قدم...

دو قدم...

و حالا درست روبه‌روی لیا ایستاده بود.

نگاه سردش روی صورت دختر ثابت ماند.

ـ اسمت.

لیا بدون ذره‌ای ترس جواب داد:

ـ اول خودت اسمتو بگو.

محافظ‌ها نفسشان بند آمد.

یکی از آن‌ها زیر لب گفت:

ـ تمومه...

اما برخلاف انتظار همه...

تهیونگ فقط چند ثانیه به او خیره ماند.

بعد خیلی آرام گفت:

ـ کیم تهیونگ.

لیا لبخند کوچکی زد.

ـ منم لیام.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها...

تهیونگ احساس کرد این دختر با بقیه فرق دارد.

نه از او می‌ترسد...

نه دنبال پولش است...

نه چاپلوسی می‌کند.

همین موضوع عجیب ذهنش را درگیر کرده بود.

در همان لحظه...

صدای ضعیف «میو...»

از داخل ژاکت لیا بلند شد.

تهیونگ ابرویش را بالا انداخت.

ـ اون صدا چی بود؟

لیا لبخند زد و گربه کوچولوی خیس را از داخل ژاکتش بیرون آورد.

ـ این کوچولو... زیر بارون مونده بود. دلم نیومد تنهاش بذارم.

تهیونگ چند لحظه به گربه نگاه کرد.

خاطره‌ای قدیمی از کودکی‌اش از ذهنش گذشت...

اما خیلی سریع صورتش دوباره سرد شد.

ـ برو خونه.

لیا با لجبازی گفت:

ـ اول مطمئن می‌شم این گربه غذا خورده، بعد.

بدون اینکه منتظر اجازه بماند، از کنار تهیونگ رد شد.

محافظ‌ها با وحشت به رئیسشان نگاه کردند.

اگر شخص دیگری بود، حالا زنده نمی‌ماند...

اما تهیونگ فقط رفتن دختر را تماشا کرد.

وقتی لیا از آنجا دور شد، یکی از افراد مافیا پرسید:

ـ رئیس... دستور بدیم دنبالش برن؟

تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

ـ نه...

فقط...

تمام اطلاعاتش رو برام پیدا کنید.

اسمش...

خانواده‌ش...

دوستاش...

همه چیز.

محافظ‌ها هم‌زمان جواب دادند:

ـ چشم، رئیس!

تهیونگ دوباره به خیابانی که لیا در آن ناپدید شده بود نگاه کرد.

برای اولین بار...

کنجکاو شده بود.

و این آغاز داستانی بود که هیچ‌کدامشان انتظارش را نداشتند...
ادامه دارد...


#رمان #مافیایی #عاشقانه #بی_تی_اس #فانتزی #ویسگون
دیدگاه ها (۰)

رمان: قلب یخی رئیس مافیاپارت سومصبح روز بعد...نور آفتاب از ل...

رمان: قلب یخی رئیس مافیاپارت چهارمشب...لیا بعد از خرید، آرام...

رمان: قلب یخی رئیس مافیاپارت اولباران شدیدی روی شیشه‌های عما...

سلام دوست قشنگم، خوش اومدی به دنیای کوچیک من.من مایام؛ عاشق ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط