«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

پارت : ۳۳

صبح روز بعد، سکوت دلنشینی تمام ویلای بزرگ را پر کرده بود.

هایون زودتر از همیشه از خواب بیدار شد.
موهایش را شل بالای سرش بسته بود و با لباس راحتی وارد آشپزخانه شد.
تصمیم گرفته بود امروز صبحانه را خودش آماده کند.
زیر لب آهنگی را زمزمه می‌کرد و اصلاً متوجه اطرافش نبود.

در یخچال را باز کرد و مواد لازم را بیرون آورد.

تخم‌مرغ، نان، کره و چند تکه میوه روی کابینت چیده شدند.
هایون با ذوق شروع به آشپزی کرد.
اما چند دقیقه بعد، بوی سوختگی تمام آشپزخانه را پر کرد.
او با وحشت به ماهیتابه نگاه کرد.

همان لحظه جونگکوک از طبقه بالا پایین آمد.

با دیدن دود، با تعجب گفت:
«هایون! خونه رو آتیش زدی؟»
هایون سرفه‌کنان پنجره را باز کرد.
«فقط... یکم زیادی برشته شد!»

جونگکوک نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.

برای اولین بار، آن‌قدر بلند خندید که هایون هم شروع به خندیدن کرد.
چند دقیقه بعد، هر دو کنار پنجره ایستاده بودند و هوای آشپزخانه را عوض می‌کردند.
فضای خانه پر از خنده شده بود.
انگار نه خبری از قرارداد بود و نه از شایعه‌ها.

بالاخره تصمیم گرفتند با هم صبحانه را دوباره درست کنند.

جونگکوک نان‌ها را داخل توستر گذاشت.
هایون هم تخم‌مرغ‌ها را شکست.
این بار همه‌چیز بهتر پیش رفت.
وقتی غذا آماده شد، هر دو با رضایت به نتیجه نگاه کردند.

هایون اولین لقمه را خورد.

بعد با لبخند گفت:
«این دفعه واقعاً خوشمزه شده.»
جونگکوک با غرور ساختگی گفت:
«خب معلومه، سرآشپزش من بودم!»
هایون خندید و با شیطنت گفت:
«فقط نون رو داخل دستگاه گذاشتی!»

جونگکوک وانمود کرد ناراحت شده است.

دست به سینه نشست و گفت:
«از امروز اعتصاب می‌کنم.»
هایون خنده‌اش گرفت.
«باشه، منم اعتصاب می‌کنم.»
هر دو دوباره زدند زیر خنده.

چند ساعت بعد، هر دو به کمپانی رفتند.

در راهرو، چند نفر از کارکنان با دیدن آن‌ها آرام با هم پچ‌پچ کردند.
هایون سعی کرد بی‌تفاوت باشد.
اما نگاه‌های سنگین را احساس می‌کرد.
جونگکوک متوجه حال او شد.

بدون اینکه کسی متوجه شود، آرام کنار هایون قدم برداشت.

آن‌قدر نزدیک که احساس تنهایی نکند.
اما نه آن‌قدر نزدیک که باعث شایعه تازه‌ای شود.
همین رفتار کوچک، لبخند کم‌رنگی روی لب هایون نشاند.
جونگکوک هم با دیدن آن لبخند، آرام شد.

در همان لحظه، کانگ مین‌سو از انتهای راهرو آن‌ها را زیر نظر داشت.

او این بار با لباس یکی از کارکنان خدماتی وارد ساختمان شده بود.
دوربین کوچکش را داخل کیف مخفی کرده بود.
زیر لب گفت:
«بالاخره وارد لونه‌تون شدم...»

او هنوز نمی‌دانست...

چند قدم آن‌طرف‌تر، یکی از محافظان کمپانی از همان لحظه ورودش، رفتارش را زیر نظر گرفته است.

ادامه دارد...

کانگ مین‌سو برای به‌دست آوردن حقیقت، وارد خطرناک‌ترین مرحله نقشه‌اش شده... اما آیا قبل از گرفتن مدرکش، هویتش فاش می‌شود؟

━━━━━━━━━━━━━━━

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡

همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارند. 🤍
دیدگاه ها (۵)

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳۴هوای کمپانی از همیش...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳۵ساعت از ده شب گذشته...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳۲صبح زود، هوای سئول ...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳۱نور آفتاب از لابه‌ل...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳۰اولین شب زندگی مشتر...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۲۳ شب همان روز، هوسو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط