پارت چشمامو بسته بودم و سعی کردم که بخوابم ولی خیلی
پارت 89: چشمامو بسته بودم و سعی کردم که بخوابم. ولی خیلی ذهنم درگیر بود. ینی جونگ کوک نمیتونست بفهمه واسه چی اون رفتارو کردم؟ اخ خدا نمیتونم بخوابم اینجوری نمیشه.جینا خوابیده بود. من تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم. خوشبختانه حمام به صورت مستر توی اتاق کوچیک خوابگاه بود. سریع رفتم توی اتاق و توی حمام. کمد لباسام توی اتاق بود . لباسامو تماما در اوردم و رفتم توی حمام دوش آب گرمو باز کردم. انگار تمام فکرام از سرم بیرون رفت. بدنمو زیر آب ماساژ دادم بدنم خیلی درد میکرد. اینقدی پاهام درد میکرد که توان ایستادن نداشتم.
نشستم زیر دوش. موهامو کفی کردمو شستم. 20 دقیقه بعد از حمام بیرون اومدم. واسه اینکه جینا بیدار نشه سشوارو روشن نکردم. حولرو دور موهام پیچیدم. و بعدش لباسامو پوشیدم حالا حس بهتری داشتم. اومدم روی تختم بخوابم که جینا صدام کرد: هعی گائول خوبی؟
برگشتم سمتش و لب تختش نشستم. لبخندی زدم بهش: آره خوبم . تو چرا بیداری؟ دیر وقته. جینا: خوابم نمیبرد. نگرانت بودم. موهاشو نوازش کردمو لپشو کشیدم. من: واسه چی نگران حالم خوبه جینا حالا هم بگیر بخواب ولی فردا چون جمعس ازادی. سرشو تکون دادو شب بخیر بهم گفت. منم رفتم روی تخت و پتو رو روم کشیدمو خوابیدم.
صبح با صدای شکستن تخم مرغ بیدار شدم. تکونی خوردمو چشامو باز کردم. کشو قوصی به بدنم دادمو روی تخت نشستم. من: صبح به خیر جینا....کی بیدار شدی؟
روشو بهم کردو با مهربونی و لبخند همیشگیش گفت: صب بخیر اوونی ربع ساعتی میشه. اونی دیشب با این حوله به سرت خوابیدی؟؟؟؟ با تعجب نگاش کردم دسمو روی سرم گذاشتم و یادم افتاد چون موهام خیس بود با حوله خوابیدم. من: اره موهام خیس بود. حوله رو از روی سرم برداشتم کاملا خشک شده بودن ولی. ..از مدلشون خبر نداشتم!!! موهای جلومو کج زدمو یه ور ریختم. حس میکردم یکم مدل دار شدن و فر. هنوز رو تخت نشسته بودم. جینا برگشتو نگام کرد چشاش گرد شده بود و متعجب نگام میکرد. نزدیک تر اومد. جینا: اووونی مدل موهااات عااالی شدن خیلی بهت میااااد واااو انگا کلی سشوار کشیدی خیلی خووبه امروز همینجوری بااش. من: هعی مسخره میکنی؟ من موهامو خیس و خیس لای حوله پیچیدم بعد میگی قشنگه؟؟؟ جینا: باور نمیکنی پاشو خودت ببین یکمم که ارایش کنی فوقالعاده میشی.
رفتمو تو اینه نگا کردم. واااا این چه با حالههه. صبونه رو با هم خوردیم. و بعدش جینا ازم پرسید: اونی امروز کاری داری؟ من: امروووز.....یه جایی باید برم شبم میخوام خونه خودم بخوابم. تو کجا میری؟ جینا: امشبو میرم پیش مامانم خونمون ینی. من: خوش بگذره! جینا: خوب اگه داری میری که بشین یکم ارایشت کنم. روی صندلی نشستم و جینا یه آرایش ملیح روی صورتم انجام داد. یه سایه کمرنگ و رژ لب کالباسی. خیلی با موهام جور بود. ازش تشکر کردم و رفتم لباس بپوشم. شلوار چرم چسبون که کمربند طلایی داشت با یه نیم تنه حلقه ای ساده مشکی. و کفش کتونی مشکی سفید. از جینا خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون عینک دودیم رو هم زدم. و به سمت ماشین شخصی خودم که توی پارکینک بود رفتم. سوار شدم و به سمت خونشون حرکت کردم. آه خدای من حتما الان اگه منو ببینه ازم عصبانیه. به خونه که رسیدم سریع پیاده شدمو زنگ درو زدم. بعد از چن ثانیه در باز شد و نامجون جلوی در بود.
بلا فاصله بغلم کرد و این باعث شد تعجب کنم. با لحن نگرانی گفت: تو خووبی؟؟؟ چی شده بود؟
منم متقابلا بغلش کردم و گفتم: اوه نامجووون نگران نباش خوبم همه چیز خوبه. از بغلش بیرون اومدمو داخل شدم. تهیونگ رو مبل خوابیده بود ولی با شنیدن سر و صدا بلند شد و نگاهی به اطراف انداخت. با دیدن من جا خورد. ولی سریع به طرفم اومد و اونم منو بغل کرد. موهامو نوازش میکرد. وی: آه خدایا ممنون. تو بهتری؟ دیگه که اونجوری نشدی؟ خندیدم. من: یا تهیونگ اصلا چیزی نبوود پسر.
منو رها کرد و با اخم نگام کرد. وی: چیزی نبود که صورتت واسه نبود اکسیژن قرمز شده بود ؟؟؟
من: هعی شلوغش نکن. جونگ کوک از اتاق بیرون اومد و چشمش بهم افتاد. با چشای عصبی نگا میکرد. بالاخره چیزی گفتم: س...سلام. جواب نداد فقط سرشو تکون داد. اومدو روی مبل نشست و خیلی ریلکس گوشیشو دسش گرفت. سرمو بالا گرفتمو فوت بزرگی کردم رفتم رو به روش روی مبل نشستم. ولی هیچ توجهی بهم نمیکرد. ته هم کنار من نشست. صدامو صاف کردمو گفتم: جونگ کوک.
بدون اینکه سرشو بیاره گفت: هوم؟؟؟ داشت عصبیم میکرد. من: جونگ کوک دارم باهات حرف میزنم!
دوباره با همون حالت گفت: خوب حرف بزن.
من: الان انتظار دارم وقتی حرف میزنم بهم نگاه کنی!
با لحن سرد و لج دراری گفت: منم کار دارم تو گوشیم!
دیگه واقعا اعصابم خورد شده بود. از روی مبل پاشدم و با حالتی ریکلس که انگار هیچی نشده گفتم: خوب انگار که اینجا بودنم بی فایدس. میرم خونه خودم. و به طرف در رفتم
نشستم زیر دوش. موهامو کفی کردمو شستم. 20 دقیقه بعد از حمام بیرون اومدم. واسه اینکه جینا بیدار نشه سشوارو روشن نکردم. حولرو دور موهام پیچیدم. و بعدش لباسامو پوشیدم حالا حس بهتری داشتم. اومدم روی تختم بخوابم که جینا صدام کرد: هعی گائول خوبی؟
برگشتم سمتش و لب تختش نشستم. لبخندی زدم بهش: آره خوبم . تو چرا بیداری؟ دیر وقته. جینا: خوابم نمیبرد. نگرانت بودم. موهاشو نوازش کردمو لپشو کشیدم. من: واسه چی نگران حالم خوبه جینا حالا هم بگیر بخواب ولی فردا چون جمعس ازادی. سرشو تکون دادو شب بخیر بهم گفت. منم رفتم روی تخت و پتو رو روم کشیدمو خوابیدم.
صبح با صدای شکستن تخم مرغ بیدار شدم. تکونی خوردمو چشامو باز کردم. کشو قوصی به بدنم دادمو روی تخت نشستم. من: صبح به خیر جینا....کی بیدار شدی؟
روشو بهم کردو با مهربونی و لبخند همیشگیش گفت: صب بخیر اوونی ربع ساعتی میشه. اونی دیشب با این حوله به سرت خوابیدی؟؟؟؟ با تعجب نگاش کردم دسمو روی سرم گذاشتم و یادم افتاد چون موهام خیس بود با حوله خوابیدم. من: اره موهام خیس بود. حوله رو از روی سرم برداشتم کاملا خشک شده بودن ولی. ..از مدلشون خبر نداشتم!!! موهای جلومو کج زدمو یه ور ریختم. حس میکردم یکم مدل دار شدن و فر. هنوز رو تخت نشسته بودم. جینا برگشتو نگام کرد چشاش گرد شده بود و متعجب نگام میکرد. نزدیک تر اومد. جینا: اووونی مدل موهااات عااالی شدن خیلی بهت میااااد واااو انگا کلی سشوار کشیدی خیلی خووبه امروز همینجوری بااش. من: هعی مسخره میکنی؟ من موهامو خیس و خیس لای حوله پیچیدم بعد میگی قشنگه؟؟؟ جینا: باور نمیکنی پاشو خودت ببین یکمم که ارایش کنی فوقالعاده میشی.
رفتمو تو اینه نگا کردم. واااا این چه با حالههه. صبونه رو با هم خوردیم. و بعدش جینا ازم پرسید: اونی امروز کاری داری؟ من: امروووز.....یه جایی باید برم شبم میخوام خونه خودم بخوابم. تو کجا میری؟ جینا: امشبو میرم پیش مامانم خونمون ینی. من: خوش بگذره! جینا: خوب اگه داری میری که بشین یکم ارایشت کنم. روی صندلی نشستم و جینا یه آرایش ملیح روی صورتم انجام داد. یه سایه کمرنگ و رژ لب کالباسی. خیلی با موهام جور بود. ازش تشکر کردم و رفتم لباس بپوشم. شلوار چرم چسبون که کمربند طلایی داشت با یه نیم تنه حلقه ای ساده مشکی. و کفش کتونی مشکی سفید. از جینا خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون عینک دودیم رو هم زدم. و به سمت ماشین شخصی خودم که توی پارکینک بود رفتم. سوار شدم و به سمت خونشون حرکت کردم. آه خدای من حتما الان اگه منو ببینه ازم عصبانیه. به خونه که رسیدم سریع پیاده شدمو زنگ درو زدم. بعد از چن ثانیه در باز شد و نامجون جلوی در بود.
بلا فاصله بغلم کرد و این باعث شد تعجب کنم. با لحن نگرانی گفت: تو خووبی؟؟؟ چی شده بود؟
منم متقابلا بغلش کردم و گفتم: اوه نامجووون نگران نباش خوبم همه چیز خوبه. از بغلش بیرون اومدمو داخل شدم. تهیونگ رو مبل خوابیده بود ولی با شنیدن سر و صدا بلند شد و نگاهی به اطراف انداخت. با دیدن من جا خورد. ولی سریع به طرفم اومد و اونم منو بغل کرد. موهامو نوازش میکرد. وی: آه خدایا ممنون. تو بهتری؟ دیگه که اونجوری نشدی؟ خندیدم. من: یا تهیونگ اصلا چیزی نبوود پسر.
منو رها کرد و با اخم نگام کرد. وی: چیزی نبود که صورتت واسه نبود اکسیژن قرمز شده بود ؟؟؟
من: هعی شلوغش نکن. جونگ کوک از اتاق بیرون اومد و چشمش بهم افتاد. با چشای عصبی نگا میکرد. بالاخره چیزی گفتم: س...سلام. جواب نداد فقط سرشو تکون داد. اومدو روی مبل نشست و خیلی ریلکس گوشیشو دسش گرفت. سرمو بالا گرفتمو فوت بزرگی کردم رفتم رو به روش روی مبل نشستم. ولی هیچ توجهی بهم نمیکرد. ته هم کنار من نشست. صدامو صاف کردمو گفتم: جونگ کوک.
بدون اینکه سرشو بیاره گفت: هوم؟؟؟ داشت عصبیم میکرد. من: جونگ کوک دارم باهات حرف میزنم!
دوباره با همون حالت گفت: خوب حرف بزن.
من: الان انتظار دارم وقتی حرف میزنم بهم نگاه کنی!
با لحن سرد و لج دراری گفت: منم کار دارم تو گوشیم!
دیگه واقعا اعصابم خورد شده بود. از روی مبل پاشدم و با حالتی ریکلس که انگار هیچی نشده گفتم: خوب انگار که اینجا بودنم بی فایدس. میرم خونه خودم. و به طرف در رفتم
- ۲۳.۵k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۶۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط