چه می شد گر دل آشفته من,

چه می شد گر دل آشفته من,
هر چشم تو عادت نمی کرد....
و ای کاش از نخست آن چشمهایت,
مرا آواره غربت نمی کرد....
چه زیبا بود اگر مرغ نگاهت,
میان راز چشمان تو می ماند....
تو می ماندی و او هم مثل یک کوچ,
ز باغ دیده ات هجرت نمی کرد....
تمام سایه روشن های احساس,
پر از آرامش مهتابیت بود....
و لیکن شاعر آینه ها هم,
به خوبی رک این وسعت نمی کرد....
زمانی که تو رفتی پکی یاس,
خلوص سبز گلدان را رها کرد....
چه زیبا بود اگر از اولین گام,
نگاهم با دلت صحبت نمی کرد....
تو پیش از آنکه در دل پاگذاری,
تمام فال هایم رنگ غم داشت....
ولی تو آمدی و بعد از آن دل,
بدون چشم تو نیت نمی کرد....
هجوم لحظه های بی قراری,
مرا تا عمق یک پرواز می برد....
و جز با آسمان دیدگانت,
دلم با هیچ کس خلوت نمی کرد....
نگاهم مثل یک مرغ مهاجر,
به دنبال حضورت کوچ می کرد....
به غیر از انتظارت قلب من را,
این گونه بی طاقت نمی کرد....
تو می ماندی کنار لحظه هایم,
ولی این شادمانی زود می رفت....
و تا می خواست دل چیزی بگوید,
تو می رفتی و او فرصت نمی کرد....
دلم از پشت یک تنهایی زرد,
نگاهش را به چشمان تو می دوخت....
ولی قلب تو قدر یک گل سرخ,
مرا به کلبه اش دعوت نمی کرد....
و حالا انتهای کوچه شعر,
منم با انتظاری مبهم و زرد....
ولی ایکاش جادوی نگاهت,
غزل های مرا غارت نمی کرد.....
دیدگاه ها (۸)

چگونه فراموشت كنم.... تو را كه ازخرابه هاي بي كسي.... به ق...

امشب........................ بویِ نبودنت همه جا پیچیده.......

یادته یه روز با هم میرفتیم........................... رسیدی...

باید فراموشت کنم........... چندیست تمرین می کنم...............

زندگی را طعم لب های تو گیرا می کندعطر یاد تو دلم را غرق رویا...

به دریا می زنم ! شاید به سوی ساحلی دیگرمگر آسان نماید مشکلم ...

وقتی دلم با چشم هایت آشنا می شدمشتش چه زیبا پیش تو هر لحظه و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط