نفهمیدی پریشانم

نفهمیدی پریشانم
از این چشمان پژمرده؟
از این شعری که حرفش را
میان بغض ها خورده؟
دلم می خواست تا یک شب
بگویم “دوستت دا…” نه!
امان از عقل مغروری
که من را تا جنون برده...
دیدگاه ها (۳)

لبخند بزنبه تمام آدمهایی که لیاقت دوستبودن با تو را ندارندبه...

تـــــــرکـــیخوش باخیشین آلدے جانیمگوزلریوه جان دئمیشم گو...

- تا میتونی عکس بگیر...وگرنه حسرت عکس هایی که نگرفتیتا آخر ع...

اولا از زمین خوردن می‌ترسیدمخیلی می‌ترسیدم، فکر می‌کردم اینک...

این روزها حال عجیبی دارم؛ انگار میان یک پارادوکس گیر افتاده‌...

نیمه‌شب است؛ از آن ساعت‌هایی که سکوت، سنگین‌تر از همیشه بر س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط